0

مبانی لاغری با ذهن (قسمت هشتم)

اندازه متن

آموزش های دوره مبانی لاغری با ذهن درباره شرح الزاماتی است که برای کسب نتیجه عالی از آموزش های سایت تناسب فکری برای لاغر شدن به آن نیاز دارید.

بنابراین علاوه بر اینکه موضوعات مطرح شده در این مجموعه فایل آموزشی به درک بهتر شما از موضوع چاقی، لاغری و قدرت ذهن کمک می کند بلکه سبب می شود به هنگام استفاده از آموزش های گام به گام که در بخش محصولات سایت ارائه شده است، عملکرد بهتری داشته باشید.

لازم به ذکر است، چنانچه آشنایی شما با موضوع لاغری با ذهن از طریق مجموعه فایل های مبانی لاغری با ذهن آغاز شده است نیز باید این محتوای آموزشی را با دقت دنبال کنید چرا که برای کسب نتیجه عالی از ادامه مسیر به آن نیاز دارید.

از این رو توصیه می کنم محتوای آموزشی قسمت های قبل را بارها مشاهده کنید تا درک عمیق تری از موضوعات مطرح شده در شما ایجاد شود.


از الزامات مهم برای کسب نتیجه عالی در مسیر لاغری با ذهن:

افکار ما وضعیت جسم ما را تعیین می کنند.

از آنجاکه صحبت کردن درباره تاثیر افکار در لاغر شدن ممکن است باعث سردرگمی افراد شود، برای شرح موضوع تاثیر افکار بر جسم درباره نقش افکار در چاق شدن صحبت می کنم. چون همه ما چاق هستیم و اطلاعات و درک زیادی از چاقی داریم بنابراین تاثیر افکار بر چاق شدن را خیلی بهتر درک کرده و می پذیریم.

پس از درک این موضوع، ارتباط برقرار کردن بین افکار و جسم در موضوع لاغر شدن کار ساده ای خواهد بود چون دیگر می دانیم و پذیرفته ایم که به همان شکل که افکار باعث چاقی ما شده اند می توانند باعث لاغری ما شوند اگر ما افکار خود را تغییر دهیم.

من عقیده دارم که چاقی ما از افکار آغاز می شود.

همین الان در مغز شما اطلاعات زیادی درباره چاقی ذخیره شده است که هیچ کدام از آنها اطلاعات در مغز افراد متناسب وجود ندارد.

مجموعه از اطلاعات درباره دلیل چاق شدن خود در مغز شما وجود دارد که برخی از آنها در مغز دیگر افراد چاق نیز وجود دارد اما هیچکدام از آن اطلاعات در مغز افراد متناسب وجود ندارد.

انبوهی از اطلاعات درباره تاثیر چاق کنندگی مواد غذایی در مغز شما و دیگر افراد چاق ذخیره شده است که در مغز افراد متناسب مانند آنها وجود ندارد.

اطلاعات زیادی درباره دلایل چاق تر شدن در مغز شما و دیگر افراد چاق وجود دارد که در مغز افراد متناسب نمی توان مانند آنها را مشاهده کرد.

بنابراین اطلاعات زیادی درباره چاقی، چاق تر شدن و حتی لاغر نشدن در مغز شما وجود دارد.

ذهن خود را واحد اولیه ذخیره اطلاعات در مغز تصور کنید.

ذهن محلی است که افکار به سرعت و بارها در آن مرور می شوند و زمانی که به واسطه تکرار کردن به قدرت و وضوح قابل قبول رسیدند در مغز ذخیره می شوند.

افکار ذخیره شده در مغز در نهایت نقشه ذهنی ادامه زندگی ما را ترسیم می کنند.

نکته جالب توجه این است که ذهن ما نه تنها اطلاعات جدید را دریافت و پردازش می کند بلکه اطلاعاتی که قبلا پردازش کرده و در مغز ذخیره شده اند را نیز بارها مرور می کند و با هر بار مرور کردن به وضوح و قدرت آنها اضافه می کند.

اگر افکاری که در ذهن خود مرور می کنید را بررسی کنید مشاهده خواهید کرد که بسیاری از افکار مربوط به گذشته هستند.

پس این افکار قبلا هم در ذهن مرور شده اند و اکنون این افکار از مغز دریافت و مرور می شوند.

زمانی که فردی درباره چاقی شما صحیت می کند یا اطلاعاتی درباره چاقی از رسانه یا هر طریقی می شویند، آگاهی جدید وارد ذهن خود کرده اید و اگر مشغول مرور کردن آن آگاهی شوید پس از مدت کوتاهی در مغز شما ذخیره می شود و در زمان دیگر به راحتی می توانید درباره آن برای دیگران صحبت کنید.

اما در زمانی که در حال فکر کردن با خودتان هستید و خاطرات خود را مرور می کنید و به آگاهی چاق کننده می رسید و دراره آن فکر می کنید در حال مرور خاطرات چاقی و اطلاعات قبلی هستید.

دلیل چاق تر شدن یا لاغر نشدن شما مرور افکاری است که از قبل در مغز خود ذخیره کرده اید.

تصور کنید با خواندن این نوشته آگاهی جدید در ذهن شما ایجاد و مرور می شود. این آگاهی به ایجاد فرمول های لاغر کننده کمک می کند. چند دقیقه زمان صرف مطالعه و تحلیل این نوشته می کنید. در این مدت شما در حال فکر کردن به لاغر شدن هستید.

چه در هنگم خواندن و چه پس از اتمام این نوشته ذهن شما به جستجو دربین انبوه اطلاعاتی که از قبل درباره چاقی در مغز ذخیره شده است می پردازد و خیلی سریع دلایل متعدد برای رد کردن این اطلاعات در ذهن شما مرور می شود.

این فرایند به دلیل قدرتمند بودن اطلاعات چاقی است که از قبل در مغز شما ذخیره شده اند.

حتما با من هم عقیده هستید که شخصا کار ذخیره اطلاعات در مغزتان را انجام داده اید و کسی به جای شما نمی تواند افکار را در ذهن خود مرور کرده و در نهایت اطلاعات را در مغز شما ذخیره کند.

بنابراین واضح است که خودتان مسئولیت پردازش و ذخیره اطلاعات را به عهده داشته اید. بنابراین برای لاغر شدن نیز از همان طریق چاق شدن باید عمل کنید و با مرور کردن و تکرار آگاهی های لاغر کننده به مرور میزان اطلاعات صحیح درباره لاغر شدن را در مغز خود افزایش دهید.

زمانی که اطلاعات ذخیره شده به حدنصاب لازم برسد، عملیات ترسیم نقشه ذهنی جدید برای تغییر وضعیت جسم انجام می شود و طریقه لاغر شدن جسم شما مشخص و عملیات لاغر شدن آغاز می شود.

محتوای آموزشی این جلسه در درک بهتر موضوع لاغری با ذهن بسیار تاثیرگذار است.

تمرین این جلسه:

1- تماشای چند مرتبه محتوای آموزشی برای درک بهتر و نفوذ آگاهی در ذهن ناخودآگاه.

2- نگرش خود درباره افکار و اطلاعات خود درباره چاقی بنویسید.

3-ارتباط بین افکار و نگرش خود و چاق شدنتان در طی سال های گذشته را توضیح دهید..

4- درباره ارتباط بین افکار و نتیجه زندگی خود در جنبه های مختلف با ذکر مثال بنویسید تا ارتباط بین افکار و نتیجه زندگی واضح تر شود.

منتظر خواندن نوشته های شما هستم

همراه همیشگی شما: رضا عطارروشن

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://tanasobefekri.com/?p=32187
برچسب ها:
6 نظر در مورد مبانی لاغری با ذهن (قسمت هشتم)

دیدگاهتان را بنویسید

      1400/10/26 13:16
      مدت عضویت: 832 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 559 کلمه

      سلام استاد جانم

      روزتون در آرامش و شادی

       

      استاد همه زندگیمون از نگرشه ماست به اون مورد ، شرایط، آدم و … اصلا اون چیزی که مقابل ماست فرقی نداره ماهیتش چیه ، اون نگرش ما میاد میشه نتیجه ما در دنیای ماده 

      نگرش ما به هرچیزی که از باورهامون میاد و فرکانس هایی رو به دنیا میفرسته و دنیا هم میگه فرمانبردارم و جواب همون فرکانس رو میده این قانون ثابت و عادلانه این دنیاست 

      که میگه هیچ کس هیچ چیز قدرتی در زندگی تو نداره و فقط تویی با باورهات و فرکانس ها که نتایج رو برای خودت رقم میزنی 

       

      هیچ آدمی هیچ غذایی هیچ شئی به احساسات من دسترسی نداره ، من با دیدن اون ها یا مرور خاطره حتی ، افکار و نگرشی که در ذهنم ایجاد میشه با دیدن اون چیز یا فرد یا غذا ، اون نگرشه هست که میره در احساسات تغییراتی ایجاد میکنه و احساس من فرکانس میفرسته و اون نتایج رو طبق فرکانسم دریافت میکنم

       

      مثال من بابام رو میبینم از بیرون اومده و رفته بوده فلان جا و اخماش تو همه… بابام سلام میده و میشینه من با افکاری که در ذهنم مرور میکنم در احساس خودم که خوب بوده تغییر ایجاد میکنم و بدش میکنم، نکنه بازم حرفشون شده نکنه ماشینش باز خرج داره نکنه …

      اون آدمه هیچ حرفی نزده ، منم که دارم این احساسات رو با مرور افکار و باورهام که همشون تخیلی هم هستن در خودم حس بد ایجاد میکنم

       

      حالا واقعا یه نون یه پیتزا چه قدرتی داره که من بهش اینطور مثل یه غولی که قدرتمنده توجه میکنم و خودم رو در برابرش ناتوان و اونو قدرتمند میبینم که مبتونه منو چاق کنه … اون پیتزا نمیتونه حرکت کنه نمیتونه خودشو تکون بده … اون وقت من انسان با قدرتی که خدا جهان رو مسخر من کرده از یه پیتزا میترسم… این ترس از کجا میاد ؟؟؟؟ از باورهای من و نگرشی که تا پیتزا میبینم در ذهنم مرور میشه میره احساسم رو نگران و ترسناک میکنه از چاقی و فرکانس میفرسته و حتی یک برش هم بخورم انگار که 10 تا پیتزا خوردم حتی اگر گرسنه بوده باشم ، دارم فرکانس چاقی و ترس و توجه به ناخاسته میفرستم و اتفاق میافته ، کی رقم میزنه ؟ خودم ، با نگرشم …

       

      استاد من با دوره که شروع کردم معتاد خوراکی ها بودم محال بود عصر بشه و طبق عادت چای و دمنوش با کیک و کلوچه نخوریم ، و اصلا نفهمیدم کی این عادت رفت … الان ماه هاست این اتفاق نیافتاده 

      امروز صبح چای خوردم یادم اومد الان هفته هاست من عادت چای روزانه صبح هم ندارم 

      من فروشگاه که میرفتم کلی خوراکی میخریدم و چند روزه تموم میشد ، الان محاله برم فروشگاه چیز اضافه تر از نیازم بخرم و خوراکی تنقلاتی که اصلا نمگیرم مگر دخترم چیزی خاسته باشه اونم یک بسته براش میخرم و الان ایشونم به جای خوراکی میوه و اجیل براش بذارم میخوره و اصلا علاقه زیادی به خوراکی های شرکتی نداره

       آبان ماه رفتیم لاهیجان نادی و نادری ، خرید کردیم ، باورتون نمیشه تا دو هفته پیش بود و من ار کل اون خرید ها گاهی اگر دلم خاسته بود به تعداد خیلی کمی خوردم و حتی وسوسه نمیشدم برم سراغ کابینت خوراکی ها …

       

      وقتی اینارو میگم قند تو دلم آب میشه از تغییراتم از این بهبود عالی

      الانم باید نسبت به غذاها به این نگرش و رفتار برسم ؛ هنوز باهاشون چالش دارم…

      میدونم که میتونم 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/10/15 20:58
      مدت عضویت: 782 روز
      اندازه متن
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 2,548 کلمه

      مبانی لاغری قسمت ۸ 

      سلام به دوستان گرامی و استاد عطارروش ،خدارو سپاسگذارم برای یادگیری و آموزش های بینظیر 

      افکار مهمترین موضوع زندگی ما هستند ،افکار بر تمام جنبه های زندگی  ما تاثیر میگذاره ،بر چاقی ،بر لاغری ،بر داشتن زندگی مرفه ،بر سلامتی ،بر داشتن روابط عالی و بر حال خوب یا بد  

      در مغز افراد چاق ،افکار چاق کننده زیادی وجود دارد که بسته به نوع تربیت و آموزش های دوران کودکی ،عده ای تخریب بیشتری دارند و عده ای کمتر 

      به فرض مثال منیکه مدام بهم یادآوری کردن که تو به دنیا اومدی چاق بودی ،تو ۴ کیلو بودی ،تو تپل بودی ،تو همه چیز میخوردی ،تو ۴ سال شیر مادرتو خوردی ،تو استخون بندیت درشته ،خدا تورو چاق خلق کرده ،چاقی تو ارثیه ،ژنتیکیه ووو

      خب افکار من جای خالی برای داشتن افکار لاغری نداشته ،مسیر مغزی برای لاغری نبوده ،دستورات مغزی من به  سمت چاقی هدایت میشده و گسترش پیدا میکرده و تمام 

      مغز من پر بوده و هنوزم هست از اطلاعات اشتباه در مورد غذاها که در من بصورت نگرش در اومده بود، من باور داشتم که برنج و نون و بیشتر غذاها مضر و چاق کننده هستن ،من باور داشتم که بی تحرکی باعث چاقیه ،من باور داشتم شام خوردن چاق کننده است ،من باور داشتم من نمیتونم لاغر بشم 

      مثلا اطلاعات چاقی مغز من با دخترم متفاوته ،سن چاقی دخترم فقط ۱ ساله اونم با  ۱۰ کیلو اضافه وزن و بدون خاطرات رژیم و شکست ولی سن چاقی من ۴۰ ساله با ۳۰ کیلو اضافه وزن با یه عالمه خاطرات ناراحت کننده ی شکست های سابقم

      دختر من شاید ۵ تا باور قوی چاق کننده داره ولی من بینهایت باور مخرب دارم ،ترس های من بیشتره و همین ها باعث میشه محتویات مغز من با دیگر افراد چاق متفاوت باشه 

      حالا الان میدونم که ۴۰ سال در حال فکر کردن ،احساس کردن و رفتار  کردن اطلاعات چاقی در خودم بودم و مغز من تمام اون اطلاعاتو بصورت اتوماتیک به جریان مینداخته ،از اونجاییکه  مدام از اون افکار به تکرار استفاده میکردم یک ریتم گسترش دائمی بصورت رشته سیم های قوی نورونی در مغزم بوجود اومده که دیگه نیازی نیست من کار خاصی انجام بدم ،اون مواد در بدنم شروع به کار میکنن و احساس  من اتوماتیک بد میشه 

      و الان که در دوره ها هستم و هر روز اطلاعات جدیدی به مغزم میدم انگار هر بار قسمت کوچیکی از جاده جدید لاغری در من ساخته میشه مثلا هر بار نیم متر میسازم و میرم جلو و یه تایمی طول میکشه که با تمرین ها ،جاده من کم کم ساخته بشه 

      و اینم حواسمون باشه هر چقدر من تلاش های جدید داشته باشم ،مغزم از قبل برنامه چاقی داره و همینطور ما هنوز هم از بیرون تزریق اطلاعات  چاقی خواهیم شد ،پس بهتره بیشتر روی موضوعات دلخواهمون وقت بذاریم تا مسیرهای لاغری در مغزمون قویتر ساخته بشه 

      امروز تو لایو صبحگاهی یه دوست عزیزی نوشته بود که همون یکبار گذروندن دوره ها کافیه برای لاغر شدن ؟ وقتی وارد دوره ها میشی شاید اولش پیش بینی چند ماه برای لاغر شدن داشته باشی ولی به مرور که بیشتر درک میکنی ،متوجه میشی که این راه انتها نداره ،آگاهی همیشه هست و باید درون تخریب شده چند ساله ی خودمونو با افکار و اطلاعات جدید تغذیه کنیم و راه دیگه ای نداریم 

      و اتفاقا کار راحت و دلنشینیه ،هر روز داری در مورد خودت چیزهای جدید یاد میگیری ،با سواد تر میشی نسبت به خودت و درونیاتت ،هر چقدر آگاهی بیشتر بشه، ترس ها کمتر میشه ،دیگه درگیر رژیم و متخصصین تغذیه نخواهیم بود و به آزادی و انتخاب دست پیدا میکنیم و خیلی مزایای دیگه ای داره که با بودن در مسیر بهشون میرسیم ،بلخره اینهمه چربی و افکار مزاحمو که در ۱ سال بدست نیاوردیم 

       

      برای لاغر شدن نیازی به گرسنه بودن نیست ،نیاز به ورزش نیست ،نیاز به انجام دادن کارهای اضافه نیست ،نیازه که کارهای گذشته رو دیگه انجام ندیم ،به چاقی تفکر نکنیم 

      سالها به ما یاد دادن که چیزی نخوریم لاغر میشیم ولی اینجا درست غذا خوردنو یاد میگیریم، وقتی تفکرات ما در مورد چاقی تغییر میکنه ما خودبخود لاغر میشیم 

      شاید بعضی از دوستان بپرسن چطور میشه که با تغییر افکار خودبخود لاغر شد ؟ مثال میزنم ،مثلا من قبلا وقتی میخواستم قهوه با کیک یا بسکویت یا هر چیزی بخورم ،افکارم پر میشد از ترس ها  که نخوریا چاقتر میشی ،کیک ،آرد و شکر و ووو داره چاقت میکنه اونوقت باید فردا بری ۲ ساعت روی تردمیل بدوی ووو

      که همه اینها در من واکنش های عصبی ایجاد میکرد ،اگر اون خوراکیو میخوردم که عذاب وجدان دیوانم میکرد و ۱۰۰ درصد چاق تر میشدم با اون ترس ها و اگر هم نمیخوردم که دلم میخواست  ، میرفتم تو حالت من قربانی که آخه چرا من لایق خوردن یک قهوه هم نیستم و اونم باز هم به چاقی و احساس بد بیشتر ختم میشد

      و من میموندمو یک عالمه حسرت زندگی نزیسته و کارهای انجام نداده و خوراکی های نخورده ووو  که همون ها روز به روز منو از لاغر شدن دورتر میکرد و لاغری در انتها برای من شد یک سراب 

      ولی الان که قهوه و کیکی شبیه تیتاب آوردم که بخورم ،دیگه اون افکار بمن هشدار نمیدن که نخور وووو من شروع کردم به خوردن تقریبا نصف کیکو خوردم و ۳ قلپ قهوه ،احساس سیری میکنم و ترجیح میدم دیگه ادامه ندم چونکه حالت تهوع میگیرم 

      اینکه بعضی از دوستان دوست دارن که هر چی دلشون خواست به اندازه زیاد بخورن دیگه برای من مقدور نیست و فکر میکنم افرادی که بالای ۱ سال یا ۲ سال توی دوره ها بصورت مداوم بمونن به همین شکل میشن

      اوایل دوره منم میگفتم آخ جان اومدم تو لاغری با ذهن هر چقدر دلم میخواد میخورم ولی این اتفاق رخ نداد،من هر چیزی دلم میخواست میخوردم ولی به محض سیر شدن آلارم مغزم آژیر میکشید مثل الان که آژیر سیر شدن کشیده شد

      فرقی که الان با ۲ سال پیشم داشتم اینه که الان به محض سیر شدن اگر به سیر شدنم توجه نکنم و حتی ۲ لقمه بیشتر ادامه بدم ،حالت تهوع بدی بهم دست میده که پشیمون میشم از اون ۲ لقمه بیشتر خوردنه 

      پس اگر هم بخوام نمیتونم بیشتر بخورم و سیستم هوشمندی بدنم بسیار فعاله ،هر چند هم خودم و هم دیگران بهم میگن خیلی کم غذایی و زود سیر میشی ولی بدن من با همینقدر سیر میشه و جایی برای انبار اضافه خوردن من نداره ،پس بهتره بهش توجه کنم

      دیروز که با دوستم نهار بیرون بودیم ( دوستم هم ۱ ساله در دوره هاست و الان هم  در دوره پیشرفته ست) به رفتار غذایش نگاه کردم متوجه شدم ،نصف غذاشو خورد ،ما همیشه یه سالاد مخصوص اون کافه رو سفارش میدیم و غذای اصلی ولی اینبار گفتم سالاد نگیریم که بتونم غذای اصلیمونو  بخوریم چونکه میدونستم سالاد باشه من دیگه غذا نمیخورم 

      هم من و هم ایشون ،نصف غذامونو خوردیم و نوشیدنی ها هم نصفه خورده شد ،تعجب کردم ازش پرسیدم چرا غذاتو نصفه خوردی تو که همیشه هم سالاد ،هم غذا و هم نوشیدنیتو تا انتها میخوردی

      گفت  انگار یه صدایی تو مغزم بهم میگه انقدر اضافه نخور و چند روزه با حجم غذای کمتری سیر میشم و میخوام به پیام های مغزم توجه کنم و جالبه گفت اگر دیگران بهم هشدار بدن که کمتر بخور گوش نمیکنم ولی حالا که درونم بهم میگه که سیر شدی نخور عمل میکنم به حرفاش 

      و ایشون بعد از ۱ سال یا شاید ۱ سال و نیمه که در دوره هاست داره این کد برای مغزش باز میشه ،با اینکه من خودم مثل یک معلم تمام مطالبو براش توضیح میدم و حتی ۶ ماه قبل از اینکه وارد دوره بشه من باهاش کار میکردم و بهش آموزش میدادم و سایز ایشون هم در ابتدا یکمی ریخت

      ولی این درکی که الان داره زمین تا آسمون با اون شخصیت قبلیش متفاوته ،قبلا ایشون روزی ۱ لیتر و نیم نوشابه یا دلستر یا هر نوشیدنی جدیدی که میخرید میخورد و هر وقت میرفتیم خرید شاید یک باکس فقط آبمیوه های مختلف میخرید و مدام میگفت من روی نوشیدنی ها حساسم و باید بجای آب بخورم 

      و الان رفتارش مثل یک معجزه ست ، اندازه نوشیدنی خوردنش به ۱ یا ۲ لیوان کم شده ،هله هوله خوردنش خیلی کم شده و یاد گرفته تا حدود زیادی الکی چیزی نخوره 

      و یه عادت بدی که داشت هر زمان در حال کار کردن با کامپیوتر یا دیدن مستندی در tv بود  دوست داشت چندین تا خوراکی با هم بخوره که الان اون عادتش به ۲۰ درصد رسیده 

      و هر وقت بیتابی خوراکی میکنه و میگرده دنبال پاستیل یا بقول خودش یه چیز شیرین بهش میگم ،گرسنه ای ؟ میگه نه بهونه گیری میکنم ،حالا مهم نیست اگر چندتا پاستیلم بخوره همینکه به رفتارهاش آگاه شده خوبه ،قبلا که حتی فکر هم نمیکرد 

      خدارو شکر نتایج خوبی هم گرفته و فکر کنم تا الان شاید ۲۵ یا ۳۰ کیلو کم کرده با اینکه اهل نوشتن کامنت هم نیست و فقط فایلهارو گوش میده ولی هم خیلی باهوشه و هم من باهاش در مورد لاغری با ذهن زیاد صحبت میکنم 

      یادمه اون ۲ ماهی که ۲ سال پیش در قرنطینه بودیم و من تازه ۳ ماه بود در دوره ها اومده بودم ،هر شب تصویری براش از لاغری با ذهن میگفتم و هر فایلیو براش توضیح میدادم که شاید ترغیب بشه بیاد تو دوره ها و در انتها وقتی منو دید که داشتم لاغر میشدم خودشم وارد دوره ها شد و الان داره لذتشو میبره ،هر چند خیلی سرسخت بود و نمیخواست این روش رو بپذیره 

       

      اگر قبلا بود من این قهوه و کیک رو به زور میخوردم و بعدش کلی عذاب وجدان میگرفتم ولی الان نتونستم حتی تا نصف فنجون قهوه رو تموم کنم و ترجیح دادم ادامه ندم تا حال معده م زیبا و سرحال باشه 

       

      اینکه چرا من هر چیزی میخوردم یا حتی سالها تو رژیم های سخت بودم ولی چاقتر میشدم ولی خواهرم که همه چیز میخورد و همیشه ۵۰ کیلو بود برام سئوال بر انگیز بود ولی خانواده و اطرافیانم لطف کرده بودن در حق من ومنو قانع کرده بودن که تو به دلایل زیادی چاق هستی و اصلا هیچ وقت نمیتونی لاغر بشی و با خواهرت فرق داری  

      بهم گفته بودن بدن تو این شکلیه و کاریش نمیشه کرد ،راهش اینه که ۱۰۰ مدل غذایی  که برای تو ممنوعه مثل ( برنج ،نون ،فست فود،شیرینی ها ،کله پاچه،شکلات،ته دیگ ،آجیل ها وووو) که اگر اینهارو بخوری اونم تو وعده شام دیگه کارت تمومه یا تو مسافرت و مهمونی که دیگه اصلا نباید چیزی بخوری و همینطور ورزش های بینهایت سختی باید انجام بدی که شاید بتونی چند کیلویی که کم کردیو نگه داری اونم بصورت موقت

      خب حالا من از اون ۱۰۰ تا غذا ترسیدم ،میخوام نهار بخورم ،برنج که نمیشه ،نون که اصلا ،شیرینی جات که محاله پس فقط اجازه داری نصف سینه مرغ آبپز بدمزه بدون ادویه و رب با نصف کف دست نون جوی خشک شده بخوری 

      شام که اصلا حق نداری ،از ساعت ۶ غروب فقط آب ،صبحانه هم که نصف کف دست نان سنگگ خشک پخته شده با نصف قوطی کبریت پنیر ،خب دیگه برو که پرو نشی ،عصرونه هم اگر غش کردی از گشنگی میتونی ۴ تا دونه کشمش یا انجیر خشک  بخوری که همون ۴ تا دونه هم گیر میکرد لای دندونام که نمیفهمیدم چی خوردم یا انجیراش دهنمو زخم میکرد  

      یعنی زندگی  فلاکت بار بدتر از اون روزها هم مگه داشتیم تازه در کنار مسائل زندگیمون ،چاقی و ورزش و رژیم هاش  قوزه بالا قوز بود

      خب منیکه اگر میچلوندیم ازم افکار چاقی میریخت ،ترس فوران میکرد ،اسم چاقی میومد   من همینجوری یه هوا بدنم ورم میکرد و باد میکرد‌ ،میخواستی وقتی اون ۵ قاشق برنج بدون روغنو که میخوردم ،لذت ببرم ؟یا  فکر میکردم  که دارم لاغر میشم ؟ معلومه نه ،من در حین خوردن جملاتی شبیه مغزم ، مثل یک نوار توی گوشم  آواز میخوندن 

      پس منیکه پر از ترس بودم نمیتونستم رفتارهای غذایی خواهرمو داشته باشم چونکه اون دقیقا برعکس من بود ،مثلا ایشون از ورزش میومد لعاب برنج و نون خامه ای میخورد که شاید ۱۰۰ گرم اضافه بشه و هر روز روی وزنه بود که اگر چاق شده باشه جیغ بزنه از خوشحالی 

      ولی من از باشگاه میومدم از گرسنگی هم که غش میکردم اجازه نداشتم چیزی بخورم تازه بعدشم چیز خاصی بجز غذای آبپز نبود و وقتی میرفتم روی وزنه جیغ هایی از روی ترس میزدم 

      پس من اجازه ی انجام دادن رفتارهای افراد متناسب رو نداشتم و هنوزم ندارم چونکه محتویات و ساختار مغز من مثل اونها نیست هر چند الان با محتویات مغز افراد چاق هم فاصله گرفتم ولی هنوز جا داره که بیشتر دور بشم و به افکار افراد لاغر نزدیکتر بشم ،فعلا ترس های اصلی و اساسی ریخته شده 

      همسر دختر من رفتارهای غذایی وحشتناکی داره البته از نظر من ،ایشون متناسب هستن ،مثلا تا صبح چندین بار بیدار میشه و هر چیزی تو یخچال باشه میخوره ،یک کیلو شیرینی براحتی میخوره و به تکرار به خوردن مشغوله ، من همش نگران دخترم هستم که یکمی افکار چاق کننده داره و چونکه در کنار ایشون زندگی میکنه بلخره رفتارها روی دخترم اثر میذاره ولی از نظر همسر دخترم ،رفتارهاش کاملا نرماله و میگه واقعا گرسنه میشم که میخورم و هیچ نوع افکار چاق کننده ای نداره 

       

      پارسال که استاد بیشتر از غذاهاشون استوری میذاشتن و من پیج و سایت تناسب فکریو برای خواهرم  فرستاده بودم و ایشون هم به قول خودش تا گام ۲۰ صد گام اومده بود ،بهم گفت من کارهای استادو انجام میدم ولی چاقتر شدم ،گفتم چه کاری انجام میدی ؟ گفت منم مثل استاد هر وقت دلم خواست غذا میخورم و آزاد و رها شدم 

      بهش گفتم مگه تو چند وقته تو دوره هستی که رفتارهای استادو انجام میدی ،اول آموزش ببین بعد اقدام کن ،هنوز افکارت فابریک خودته رفتی حجم غذاهاتو زیاد کردی،  آیا ترس تو از خوردن ریخته ؟ گفت نه خیلی میترسم،  گفتم پس ادامه نده رفتارهای اشتباهتو

      در انتها هم گفت من نمیتونم انقدر صبر کنم برای ۵ کیلو لاغر شدن، میخوام سریع کم کنم و دیگه ادامه نداد 

       

      اگر نگرشی در ما ساخته بشه حتما بصورت تجربه وارد زندگی ما خواهد شد مثل همون موقع هاییکه نگرش های چاقی به محض اینکه در ما ساخته شد ما چاق شدیم ،مثلا همین خواهرم که خیلی لاغر بود از چند سال پیش که یکمی از چاقی ترسونده بودنش ،احساس میکرد داره وزن اضافه میکنه و خیلی ترسیده بود 

      به محض ساخته شدن ،مثلا با باور  اینکه خانم ها از ۴۰ سالگی چاقتر میشن روبرو شد بدنش واکنش چاقی نشون داد و از اون به بعد رفت تو کمتر خوردن سس مایونز که خیلی ازش میترسه و بسمت پیاده روی کشیده شد و باور داره که پیاده روی بسیار لاغر کننده است ،پس هر کسی با نگرش های خودش برخورد میکنه 

       

      منم در حین خوردن ،نجواهای زیادی داشتم ولی الان تقریبا برای بعضی غذاها بدون گفتگوی درونی منفی ندارم مگر اینکه زیاده روی کنم ولی هنوز هم با خوردن بیشتر از ۲ یا ۳ تا شیرینی آژیر ترس در من روشن میشه و ترسم کامل از شیرینی ها نریخته 

      هنوز هم با نوشابه یکمی گیر دارم و بیشتر از چند قلپ نمیخورم البته احساس ورم معده هم دارم با خوردنش ،حجم زیاد برنج هنوزم برام یکمی افکار منفی میاره ولی در کل نجواهای منفیم در مورد خوردن خیلی کمتر شده و با خوردن مشکلی ندارم‌

      در مورد بعضی مسائلی که باهاش درگیر هستم هنوز ذهنم قفل میکنه و گفتگوهای درونی منفی زیادی دارم ،الان میدونم توجه کردن به اون نجواها باعث میشه من از مسیر موفقیت خارج بشم یا دیرتر به اهدافم برسم ،خیلی دوست دارم توانا بشم‌ در کنترل حرف های کم ارزش ذهنم 

      و خدارو شکر میکنم برای اینهمه آگاهی که باعث میشه ما دیگه اون‌ آدم های قبلی نباشیم  

       

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 14 از 3 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      pooldarjazzab@yahoo.com
      1400/10/15 17:19
      مدت عضویت: 43 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 1,043 کلمه

      سلاااااااام .

      من از صبح داشتم توی سایت می گشتم تا یهو رسیدم به اینجاااااااا و کلیییییییی حالم خوووووووب شد .

      جواب سوالمو گرفتم . 

      اونقدر الان حالم خوبه نمیتونم بنویسم . 

      شاید هیجان گرفته منو نمیدونم . ولی اصلا حالا کاملا فهمیدم که فرمانده چاقی من دقیقا نگرش منه . 

      من دیروز خیلی خوب عمل کردم . امروز صبح دقیقا تا ساعت ۱۱ باز هم عالی بودم و اینکه میگم عالی یعنی اصلا چیزی نخوردم . 

      فرمانده فقط یه چیزی میگفت مریض میشیا انقدر نمیخوری . باور کنید من از صبح سر درد دارم . 

      خب آخه من با این نگرش که نمیزاره کم بخورم چیکار کنم . البته میدونم باید تکرار کنم . 

      نگرش من میگه بابا غذا لذته چرا تو نباید لذت ببری . چرا آخه بخوای ترکش کنی . 

      بعد من میگم من فقط میخوام متناسب بشم . افکار متناسب با خواسته ی خودم ایجاد کنم . 

      مثلا بگم خوردن من متناسب با افکار منه . به نظر من کلمه ی تناسب یعنی رفتار من متناسب با افکارم شکل میگیره . 

      پس تمام کارهای ما متناسبه اما متناسب با چی . یه زمان متناسب با افکار چاقی یه زمان متناسب با افکار لاغری . 

      این فایل فوق العاده بود من کاملا برام جا افتاد . کاملا برام جا افتاد که اعمال من از نگرش و همون فرماندهه برخاسته میشه . ولی این فرماندهه که همون ذهن منه چطور گفتگوهاش تغییر می کنه . البته تا حدود زیادی درک کردما . ولی خب هنوز کاملا متناسب نشده که البته فهمیدم به صفر نمیرسه ولی خب خیلی کم میشه . این امید رو دارم که دستور فرمانده ام خوب بشه . 

       

      من امروز موقع خوردن صبحانه اونقدر فرمانده بهم گفت که بخور ضعف میکنی بخور مریض میشی که واقعا ضعف داشتم . صدای این فرمانده صدای مامانمه . همیشه بهمون میگفت غذاهاتون رو بخورید ضعف میکنیدا الان خودمم به دوستام میگم بخورید ضعف میکنیدا مریض میشیدا . 

      یعنی در ذهن ما این نگرش نخوردن برابر با ضعف و بیماری خیلی قویه . میگم با اینکه صبحانمو کامل ساعت حدود ده یازده بود خوردم ولی هنوزم سرم درد میکنه .  تازه بازم ضعف داشتم . لا مصب آخه تو که خوردی چرا باز ضعف داری چرا باز ولع داری چون هنوز اون صداهه در سرمه . دیدی گفتم مریض میشی حالا هی نخور . حالا هی بگو میخوام لاغر بشم . 

       

      من از صبح تا حالا تو سایت دور میزدم که بتونم فایلی مناسب حالم پیدا کنم که بالاخره پیدا کردم . 

       

      حالا باید دوباره مثل دیروز بشینم گفتگوهایی برای خودم بنویسم که گفتگوهای فرمانده رو تغییر بدم . گفتگوهایی که زورشون از اون بیشتر باشه . 

       

      خب من میخوام لاغر بشم . با وجود نگرشهای عالیجناب درونی هم که بر مبنای چاقی استواره خب لاغر شدن سخت میشه . خب بابا جون من با وجود تو لاغر شدن سخت میشه دیگه . تو مثل دردی عشقم . وقتی درد باشه من چجوری بخندم . خب درد و اول باید ساکت کنم بعد برات عربی برقصم دیگه قربونت برم . این تویی که نمیزاری من لاغر بشم فرمانده جان . 

      میدونم تو از افکار مامانمی و به فکر سلامتی منی و این همه سال تو گوشم نجوا کردی ولی عشقم من آرزو به دل موندم که لاغر بشم . 

      چرا نخوردن برات یه غول بی شاخ و دمه . چرا نخوردن برات انقدر زجر اوره . بابا تو غول  ازش ساختی نفسم . تو غول ساختی . وقتی تو ساکت باشی و یا لااقل خودت کمک کنی و حرفای مثبت بهم بزنی و خودت منو دعوت به نخوردن کنی چی میشه ها . 

      میدونم شاید بعدها نگرشم تغییر کنه و من کمی رهاتر بشم نسبت به خوردن ولی با نگرش فعلی که من هم از چاقی رنج میکشم هم از لاغری بابا تو تغییر کن دیگه تا رفتار منم متناسب با تو بشه . متقاعد بشو . 

      نخوردن خیلی خوبه . نخوردن سبکیه . ببین خوردن تو رو چاق میکنه . تو میگی چاق نمیکنه پس چرا تو پاییز ۸ کیلو چاق شدی درسته توی این یه ماه ۳ کیلو کم کردی ولی  خواهش می کنم با من راه بیا . منو حرص نده . من از خوردن عذاب وجدان میگیرم . اصلا دوست ندارم بخورم . چرا خوردن رو در نظر من جذاب می کنی بازم طبق روزهای گذشته که مادرم غذاها رو رنگ و وارنگ میکرد که اشتهای مارو برانگیخته کنه . 

      آخه عشقم آخه مامانم تغییر  کن . من میخوام لاغر بشم نمیدونم چجوری ولی الان فهمیدم باید تو تغییر کنی . باید بهت ثابت کنم لاغر شدن لذت بخشه . 

      لاغر شدن خیلی شیرینه . دلت برای چاقی تنگ نمیشه نترس . هر وقت بخوایم دوباره چاق میشیم ولی فعلا من بیشتر مشتاق لاغر شدن هستم دوست دارم شکمم تخت بشه . وقتی زیاد میخورم شکمم جلو میاد  . پس باید کمتر بخورم که معده ام گشاد نشه . یه جایی خوندم غذا اصلا ربطی به چاقی نداره . میخوریمش . بدن هر چی بخواد میگیره و مابقیش دفع میشه . 

      من امروز وقتی صبحانه خوردم هر چی از دیشب تو معده ام بود دفع شد . 

      اون روغن زیتون رو هم صبح دیروز خورده بودم دفع خیلی راحت انجام شد . 

       

      خب حالا بریم سراغ ذهنم .  من باید گفتگوهای فرمانده رو تغییر بدم . عجله نکنم . باید متقاعدش کنم . البته خود این فایل اونقدر عالی بود اونقدر حظ کردم از شنیدنش که قشنگ راضی شد . 

      استاد نخوردن و مریضی 

      نخوردن و ضعف کردن .

      نخوردن و حیف شدن مقداریش مونده 

      نخورم حالا باهاش چیکار کنم 

      نخورم و حالا از چی لذت ببرم . 

      دلتنگی برای خوردن 

      و خیلی چیزهای دیگه . 

      اینا نگرشهای منه . 

      حالا سوال دارم واقعا اینا چجوری تغییر می کنند البته هزاران بار گفتینا با تکرار آموزشهای جدید . با تکرار و تکرار و تکرار ‌ . تا زور فرمولهای جدید قویتر از زور فرمولهای قبلی بشه . 

      تغییر زمانبره . ولی امیدشو دارم . چون امروز درکم بازم کاملتر شد . هربار بهتر درک میکنم .

      بی نهایت سپاس بابت این فایل عالی . فکر کنم تا شب کلی اترزی دارم . 

      منم برم تردمیل رو با احساس خوب راه برم . فکر خوبیه فایلها رو روی تردمیل گوش بدیم ‌ 

      البته امروز بیست دقیقه رفتم ولی چندان رغبتی نداشتم چون گفتگوهای فرمانده چاقی توی سرم مرور میشد  . اما الان حالم خوبه . فعلا حال خوب من فرمانده رو ساکت کرده . تا فرمانده داره انرزی خوب منو دریافت میکنه و خودش بهم کمک میکنه برای لاغری من برم تردمیلم رو برم .

      خیلی ازتون ممنونم . 

       

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 9 از 2 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      من میتونم تغییر کنم
      1400/10/14 18:32
      مدت عضویت: 205 روز
      اندازه متن
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 544 کلمه

      سلام
      افکار همون چیزیه ک من‌با دیدن ی چیز ب ذهنم میاد
      یا مرور خاطره ای
      مثلا قبلا من برنج عامل چاقی می دونستم این از کجادراومده من خودم ایجادش کردم با چی از این اون شنیدم خودم تحقیق کردم دربارش صحبت کردم اینها فکر هستن ک من با تداوم بهش اون تبدیل ب باور و انتظار کردم
      قبلا من نسبت ب همه چی اینجور بودم برا اکثر مواد غذایی برچسب چاق کنندگی میزدم
      مثلا کیک پلو روغن
      مثلا پدر من ته دیگ نمیخوره میگه روغن داره چاق میکنه این یک باوره یک فکره ک خودش ایجاد کرده
      فکر اطلاعاتی هستش ک من خودم دادم ب ذهنم و اون با تکرار من نهایتا باعث شده ک من چاق شم
      یک فرد متناسب مثل دختر من بهش البالو دادم بخره ت طرفش یدونه همش یدونه البالو مونده بود گف اشتها ندارم
      این یک فکر سالمه ک حیف بودن یدونس توش نیس یک ذهن سالمه ک هیچ اطلاعات چاقی توش ذخیره نشده
      من شام میخوردم و اندازه نصف قاشق ماستم موند اگه قبلا بود میگفتم بخور حیف بخور ی ذره اس بخور نمونه
      اما من نخوردمش
      این حاصل از اطلاعات لاغری ک من ب ذهنم دادم حالا بعضی جاها خوب عمل میکنم اما بعضی جاها هنوز ن و نیاز ب ادامه دادن دارم
      مثلا امروز اشتها نداشتم مادرشوهرم گف بیا ناهار و من واقعا یکی از روی احترام و این حرفها ک یکیم بخاطر اینکه ابگوشت بود و من دوسش دارم و برحسب خاطره و علاقه عمل کردم
      ویکی هم از طریق کانال بویایی و چشم تحریک شدم
      و خوردم یکم خوردم ولی ب اون درد رسیدم
      یا موقع ک از خواب بیدار شدم اصلا اشتها نداشتم‌اما دنبال ی چیز بودم بخورم چرا چن بدنم خسته بود و این حتما ی فرمول تو ذهنمه
      و اگه قبلا بود من شدید پرخوری میکردم تا اون زمانیکه ب حس خفگی برسم اما الان ب حالت سیری یکم بیشتر رسیدم و این نشان از تغییر در من هس
      حالا اگه من ب ورودی ذهنم ادامه بدم خب ذهنم برحسب ورودی لاغری عمل میکنه چرا چن اون اطلاعات چاقی کمرنگ میشه
      مثلا من‌ همیشه بعد اینکار خودم تعریف یکنم ی نجوایی در ذهن میگه چشش نزنی ایی فکره ک ایجادشده در دهن ومن و داره در موقعیتش عمل میکنه
      قبلا فک میکردم برحسب رعایت نکردن ی سری کاره من بیمار شدم الان میبینم ن من با توجه کردن ب ی چیزها اونو ب سمت خودم میکشم
      یا قبلا من فک میکردم میوه لاغر کنندس و همیشه میخوردم و لاغرم میشدم اما از یجایی ب بعد تو اینستا دیدم ک هس میگن میوه قند داره چاق میکنه نباید شب بخوری و اینها من از اون ب بعد از خوردن میوه ترسیدم و گفتم چاق میکنه
      اینها افکار چاقی هستن من هر چقدر افکار لاغر کننده وارد کنم اونها کمرنگ کمرنگ میشن و من عملم بر حسب لاغری میشه و نهایتا جسمم نشون میده این تغییر
      من خالم رف عمل چشمش سه روزبود گف از بس نشستم و مامان کار کرد بهم رسید چاق شدم و من دیدم ک چقدر چاق شده بود در عرض یه هفته دوهفته این نشان از از فکری و نگرشه درحالی ک دختر دایی من یا دختر خالم عمل کرد بینی شو و حداقل یک ماه استراحت کرد و ن تنها چاق نشد لاغرم شد این دو نگرش متفاوت نشون میده دو جور فکر و دوجور تغییر نشون میده

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 9 از 2 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/10/14 00:14
      مدت عضویت: 816 روز
      اندازه متن
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,632 کلمه

       

      سلام و درود خدمت استاد گرامی 

      چقدر خوشحالم که بارها فایلهای  لاغری رو در گوشه  به گوشه ی سایت  میشنوم و میبینم چون تنها راه تغییر دادن  فرمولهای ذهنی بارها شنیدن و دیدن این آگاهی ها هست .

      عجب جمله های  ی طلایی گفتین استاد :

      • برای لاغر شدن نیاز نیست به لاغری فکر کنیم  فقط کافی هست به چاقی فکر نکنیم .
      • برای لاغر شدن نیاز به انجام هیچ کاری نیست فقط کافی هست کارهای چاق کننده رو انجام ندیم .
      • من باید یاد بگیریم درست بخورم تا وقتی که درست نخورم چاقی من ادامه داره .

      اگر افکار من در مورد چاقی تغییر کنه خود به  خود لاغر میشم  چون خیلی از آگاهی های من در مورد مواد غذایی تغییر میکنه .

      من هم قبلا  که در این مسیر نبودم فکر میکردم هر چی بخورم چاق میشم  و همیشه میگفتم خوش به حال افرادی که هر چی میخوان میخورن و لاغر هستن .

      ولی الان با بودن در مسیر یاد گرفتم و دیدم میتونم مواد غدایی رو به اندازه اگر بخورم خود به خود به سمت تناسب حرکت میکنیم ولی من  هیچ وقت نمیتونم مثل بعضی از  متناسبهای اطرافم که پرخوری میکنن هر چیزی  رو که بخوام زیاد  بخورم و لاغر بشم چون افکار من دست کاری شدن و ذهن من آلوده به چاقی شده اما با بودن در دوره به مرور منم شخصیتم و افکارم مثل متناسبها میشه اما هیچ وقت رفتارم مثل اون پر خورهای متناسب نمیشه که هر چی بخوام  زیادبخورم و لاغر هم بشم چون نگرش من و افکار من در مورد خوردن سالها هست که   تغییر کرده و من کلی افکار منفی دارم چون من  به خیلی از مواد غدایی برچسب میزنیم و جرات خوردن  اونها رو ندارم و میگم اگر بخوریم چاق میشم و در ذهن ما  جا افتاده که اون خوراکی مثل نون و برنج و .. چاق کننده هست اما هرگز متناسبها از این افکار  منفی ندارن و با خیال راحت از مواد غدایی استفاده میکنن و همچنان لاغر هم هستن .

      پس انتظار نداشته باشیم با بودن در این دوره ها ما  هم بتونیم مثل اون متناسبها  ی پرخور  اطرافمون بشیم که هر چیزی که میخواییم بخوریم و چاق نشیم .ما باید یه متناسب با رفتار و افکار درست مد نظرمون باشه و تمام سعیمون هم این باشه که ما هم یه همچین متناسبی بشیم .

      پس درسته که در این دوره ها بارها گفته شده مواد غدایی قدرت چاق شدن ندارن ولی باید به اندازه خورد و  باید بتونیم نگرش خودمون رو با دوره ها تا حدودی تغییر بدیم که البته با دوره ها هم صد در صد نگرش ما تغییر نمیکنه تا حدودی تغییر میکنه ولی همچنان افکار چاقی  در ذهن ما  هستن  و ما رو اذیت می کنن پس به دنبال اجرای رفتارهای متناسبهای پرخور نباشید  این خیلی برای ما خطر ناکه و ممکنه  برای ما هم یه همچین حالتی (متناسب بشیم و زیاد بخوریم )اتفاق بیفته ولی با چندین سال کار کردن روی خودت به مرور ایجاد میشه پس یک دفعه انتظار تعییر از خودت نداشته باش.

      چقدر مثال کیک صبحانه ی شما استاد برای منم اشنا هست چقدر من هم قبلا  از این مدل گفت و گوها داشتم و هنوزم یه جاهایی  دارم و لمسش میکنم  ولی خب خیلی کمرنگ تر شده و نجواش ضعیف تر شده و کنترلم بر خودم به نسبت گذشته خیلی بهتر شده ولی مطمعنم دختر متناسب من و یا خواهرم و یا خواهر زاده های همسرم   اینطور نباشن  و اوتها رو دیدم که اگر میل داشته باشن میخورن اگر غدا  نخوان هیچ کس نمیتونه اونها رو وادار به خوردن کنه و نمیخورن .

      یه مثال از پسر بسیار متناسب و لاغرم بزنم :

      همین امروز ظهر غذای ناهر ما مورد علاقه ی پسر بسیار متناسب من نبود و من غذایی دیگه  هم به علت کمبود وقت نرسیدم درست کنم و گفتم حالا این بار  غذا رو بخور و یا تو برنجش رو با ماست  بخور ولی پسر من خیلی راحت به خاطر اینکه غذا  مورد علاقه اش،نبود  نخورد و موند گرسنه تا بعد از ظهر که فرصت کنم و براش غدای مورد علاقش،رو درست کنم  و بخوره و همش میگفتم ببین فروغ چقدر راحت تحمل کرد و نخورد و وقتی سیبهای سرخ شده رو که خیلی علاقه داره رو درست کردم بدون ترس و نگرانی تا اخر با سس و دوغ خورد و رفت و واقعا من دارم شخصیت و افکار و رفتار متناسبها رو درک میکنم و چون  با افراد متناسب دارم از نزدیک زندگی میکنم آموزشها رو به راحتی درک میکنم  یا دختر من صبح زود یه مختصر شیر و کیکی میخوره و دیگه ار مدرسه  که میاد  ممکنه بگه گرسنه ام  و هر چی من بگم فلان چیز هست بخور تا غدا درست بشه میگه نمیخوام صبر میکنم تا ناهار درست بشه و  خیلی راحت هیچ چیز نمیخوره و تازه وقتی ناهار  هم درست شد هم انگار عجله ای نداره صد بار باید صداش کنی تا بیاد و تازه وسط خوردن هم کلی با موبایلش،کار میکنه انگار نه انگار گرسنه بوده و  داره غذ ا میخوره اما وای به حال فرد چاقی که گرسنه بشه هول میشه و با عجله میخوره و تند و تند میخوره و احساس صعف میکنه و هیچ چیز رو نمیشناسه تا اول غداش رو بخوره دقیقا برعکس متناسبها . 

      من خودم کسی بودم که هر شب باید چیبس و پفک میخوردم و اگر یه پاکت به دستم میرسد تا تهش باید میخوردم اونم چندتا چندتا با هم تو دهنم باید میزاشتم ولی مدتها هست حرص،و ولع خوردن اونها رو ندارم و اگر سبر باشم و در دست اطرافیانم ببینم به راحتی میگذرم و یا دو دونه میخورم و دیگه ادامه نمیدم اما میبینم هنوز اطرافیان من که همیشه پایه ی من در خوردن این خوراکی ها بودن همچنان با اون حالت گذشته میخورن هنوز تفریحاتشون در خوردن این مواد خوراکی خلاصه میشه  و یا هنوز دور خوردن  با ماشین  براشون با خوردن این خوراکیها خلاصه میشه  و یا حس رفع خستگی و لذت بردن از تنهاییشون با خوردن این خوراکیها خلاصه میشه  و یا هنوز احترام گداشتن به  افراد با  تعارف کردن اونها به مواد غدایی خلاصه میشود و یا هنوز قوی بودن  بدن براشون  در خوردن بیشتر مواد خوراکی خلاصه میشه و یا سن رشد بچه ها (حتی هنوزم گاهی خودم )در خوردن خیلی از مواد خوراکی خلاصه میشود و یا هنوز به زور غذا دادن به فرزندشون یه کار درست و به سود بچه بودن معنی داره و انگار هنوزم بچه ی تپلتر رو بچه ی سالمتر میدونن و …

      اما این افکار با بودن در دوره ها در من خیلی کمرنگ شدن مثلا همین امشب خونه مادرم بودم کرانچی بود ولی من نخوردم چرا سه دونه خوردم ولی دو پاکت باز شده بود من نخوردم و این خیلی با حال بود و برای من تغییر بزرگی بود و یا شام بود ولی من نخوردم .ته مانده ی غدای بچم در ظرف  بود ولیموقع جمع کردن میز غذا  نخوردم و دور ربختم و یا سمنوی اعلا بود و هست در یخچال که خیلی دوست دارم ولی نخوردم و هر چقدر خواستم یه چیزی بخورم  میلم نشد گرسنه نشدم و نخوردم  یعنی از طرف دیگه هم چون از  زیاده روی در خوردن  بدم میاد بهتر تونستم رفتار کنم و از اون مواد عذایی دوری کنم  تا به این حالت فشار شکمی  نرسم و این خیلی ارزشمند هست و میدونم تمام این تعییرات به خاطر تعییرات فرمولهای ذهنی من هست و چیز عجیب و غریبی نیست و این تغییر ات هیچ ارتباطی به اینکه من چقدر چاقم و یا چقدر سن دارم و … نداره  

      اتفاقا چون همزمان در دوره ی ۱۳ گام  تا ۱۳ به در هم هستم واقعا احساس میکنم تاثیر دوره هم  هست چون امروز خیلی فرصت بود که ریزه خواری کنم اما نکردم بدون اینکه بهم فشار بیاد اتفاقا از این جنس نجواها زیاد داشتم که بخور بابا دو لقمه چی هست ولی من خیلی قویتر از اون نحوا بودم و گفتم نمیخوام چون هدفم برام مهمتر هست چون سیرم چون نمیخوام هر چیزی رو به زور وارد جسمم کنم .اتفاقا  همین امشب که رفتم خونه مادرم آبگوشت بسیار لذیدی داشت که خودش هم کلی تعریف میداد که خیلی عالی شده باید بکشی و بخوری و من هر چقدر خواستم این کار رو کنم دیدم گرسنه نیستم و اگر بخورم خودم اذیت میشم و نخوردم و اتفاقا نجوا داشتم بابا تو خالی بدون نون یه کاسه بکش بخور این که چیزی نیست چاق نمیشی ولی هر چقدر فکر کردم دیدم جا ندارم بخورم  و اذیت میشم یه قاشق برای تست کردن خوردم و دیگه ادامه ندادم و دیدم کمی بعد کرانچی به بچه ها م داد و به منم داد ولی من گفتم نمیخوام و  چون بچه هام سیر بودن نخوردن و منم دو تادونه  بردم ودیگه نخوردم و این جا هم کلی نجوا بود  که بابا حیف پاکتش، باز شده بخور دیگه تموم بشه و نمونه تو که دوست داری ولی انصافا از طعمش که نمکی بود و یکم مونده بود خوشم نیومد و سیر هم بودم و گفتم من که فلفلی دوست دارم و این طعم مورد علاقم نیستو تازه مونده هم هست  پس چرا بخورم تازه سیرم و جا ندارم و خیلی راحت گذشتم و میلم به خوردن نشد  و یا تخمه اورد برامون و یه لحظه نجوا بود تو که شام و کرانچی نخوردی حد اقل تخمه بخور و رفتم چند دونه بردم ولی دیدم اصلا میل به خوردن  اونم ندارم و سیر هستم و گفتم پس چرا میخورم ؟؟سریع از پیش تخمه ها پا شدم و رفتم جای دیگه و اصلا یادم رفت که تخمه هست و دیگه لب نزدم و  بعد مادرم چایی دم کرد و گفت خرما بیارم با چایی ولی من دیگه گفتم نه  مامان چه خبره کی میخوره ؟و دیدم مادرم گفت تو که هیچ نمیخوری همیشه میگی سیر هستم و من میدونستم بازم تاثیر شروع  دوره ی جدید هست که باعث شده من هر چیزی رو نخورم  و من هر فکری رو نکنم .

      من به زودی یه شگفتی ساز عالی خواهم شد 

       

       

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 25 از 5 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/10/13 20:20
      مدت عضویت: 848 روز
      اندازه متن
      محتوای دیدگاه: 144 کلمه

      سلام استاد

      من دو سال تو دوره هستم الان سیرم و از غروب مرتب با خودم نجوا دارم

      شام نخور

      اگر نخوری صبح کلی لاغر میشی

      تو که سیری پس نخور

      حالا اگر دیدی گرسنه ای پس یکم بخور

      این کاملا نشون میده هنوز درگیر خوردن و نخوردن هستم پس نمیتونم بگم که غذا من چاق نمیکنه البته من ادمی بودم که کاهو چاقم میکرد ولی الان خیلی پیشرفت کردم و هر چی که ترسم از خوردن کمتر بشه رفتارم بهتر و بهتر میشه و کنترلم روی خوردن بهتر میشه تا جایی که بعضی وقتها با خودم میگم مثلا چرا میخوای این بخوری اینکه چاق نمیکنه و اصلا خودم تعجب میکنم که چه طور فرمولهای ذهن من خوردن باعث چاقی میدونن 

      ببینید من این نگرش دارم که ورزش چاق میکنه و وقتی ورزش شروع میکنم چاق میشم حتی هنوز هم وقتی ورزش میکنم متاسفانه اون باور میاد سراغم منظورم به باورهاست

       

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 3 از 1 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم