ورود / ثبت نام
0

با دنیا نجنگید!

اندازه متن

از دوران کودیکی می دیدم که پدرم هر وقت فردی درباره خراب شدن ماشینش حرف می زد سعی می کرد اون کار رو انجام نده که مبادا ماشینش خراب بشه.

یک بار شنیده بود که شیشه ماشین یه بنده خدایی بخاطر گرم شدن هوای داخل ماشین شکسته بود. این در حالی بود که خودش ندیده بود و از کسی شنیده بود که اونم خودش ندیده بود و از دیگری شنیده بود.

از اون روز به بعد همیشه یه درز کوچیک از شیشه رو باز می ذاشت که نکنه شیشه ماشینش بشکنه.

هر روز ده ها مورد اینچنینی رو رعایت می کرد تا از اتفاقی که برای دیگران رخ داده در امان باشه.

مادرم درباره لوازم زندگی و آشپزخانه این عادت رو داشت.

یادمه یه مدت کاردها رو داخل فریزر می ذاشت و وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت دوباره تیز می شه.

درباره مراقبت از بچه هاش هم سعی می کرد مواردی رو رعایت کنه که برای دیگران رخ داده بود.

من عادت داشتم تو کوچه با بچه ها بازی می کردم و شب ها تا دیروقت مشغول بازی کردن بودیم. از یه نفر شنیده بود که بچه ای رو از تو خیابون دزدیدن و از اون روز دستور داد صدای اذان رو شنیدی باید بیای خونه.

چقدر سر این موضوع با هم دعوا کردیم و من چقدر کتک خوردم بخاطر حرف گوش نکردنم.

وقتی بزرگتر شدم به مرور شبیه والدینم شدم و هرکی درباره اتفاقی که براش رخ داده بود صحبت می کرد سعی می کردم اشتباه اون فرد رو تکرار نکنم که از اون اتفاق در امان باشم.

هربار که اتفاقی برام رخ می داد تعجب می کردم که این موضوع جدید بوده و در اطلاعات قبلی من روشی برای جلوگیری کردن از رخ دادنش وجود نداشته.

سالها به همین شکل زندگی کردم و همیشه از شنیدن شرح اتفاقات بقیه لذت می بردم و تصور می کردم دارم انسان باتجربه ای میشم و برای من این مسائل پیش نمیاد.

اگه به زندگی خودمون توجه کنیم تقریبا برای همه ما در حال کسب اطلاعات درباره اتفاقات بدی هستیم که برای دیگران رخ داده و بعد از شنیدن سعی می کنیم دقت کنیم اون اتفاق برای ما رخ نده.

نکته جالب ماجرا اینه که هیچ وقت من مشتاق شنیدن درباره اتفاقات خوب زندگی بقیه نبودم و هر وقت می شنیدم برای کسی اتفاق خوبی رخ داده می گفتم اون شانس داره.

اما هر وقت برای کسی اتفاق بدی رخ می داد با این تصور که منم شانس ندارم و ممکنه سر منم بیاد سعی می کردم خودم رو از اون اتفاق در امان نگه دارم.

از وقتی با قانون جذب آشنا شدم و به موضوع کانون توجه پی بردم و اینکه جهان هستی پاسخ فرکانس ما رو میده و اگه پاسخ جهان اتقاق بد باشه به هیچ طریقی نمی شه جلوی دنیا رو گرفت سعی کردم این عادت و نگرش رو در خودم تغییر بدم که سعی کنم خودم رو از مواجه شدن با اتفاقاتی که برای دیگران رخ داده محفوظ نگه دارم.

درک کردم که توجه کردن به مشکلات دیگران باعث ایجاد احساس نگرانی در من میشه، نگران مواجه شدن با اتفاق ناخوشایند.

در این صورت اگه من خیلی زرنگ و هوشیار باشم می تونم خودم رو از معرض اون اتفاقات در امان قرار بدم اما از آنجا که دنیا بی نهایت اتفاق بد داره که می تونه در زندگی من رقم بزنه پس تلاش من در نهایت باعث مصونیت من نخواهد شد.

همانگونه که خداوند در قرآن می فرماید اگر موقع مرگ شما فرا رسد در هر سوراخی خود را مخفی کنید مرگ به سراغ شما می آید.

این موضوع فقط در مورد مرگ نیست بلکه در مورد همه مسائل زندگی است. سیستم جهان هستی همواره در حال واکنش به افکار و فرکانس های ذهنی ماست بنابراین نمی توان خود را از دسترس دنیا مخفی کرد.

موضوعی این فایل آموزشی نتیجه چدین سال عمل کردن من بر اساس فرمول جدیدی است که در ذهن خود ایجاد کردم و تفاوت افکار و عملکرد امروز من با گذشته و با اطرافیانم نمایانگر تغییری است که به صورت بنیادی در من ایجاد شده است.

درک این موضوع و عمل کردن به آن بسیاری از موانع ذهنی و عوامل ایجاد نگرانی و احساس بد را در شما از بین می برد.

منتظر خوندن نوشته های شما هستم

همراه همیشگی شما: رضا عطارروشن

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://tanasobefekri.com/?p=29976
برچسب ها:
9 نظر در مورد با دنیا نجنگید!

دیدگاهتان را بنویسید

      abolhasanefarzane1@gmail.comcom
      1400/05/01 02:01
      مدت عضویت: 272 روز
      اندازه متن
      محتوای دیدگاه: 660 کلمه

      سلام دوستان واستاد گرامی در برابر دنیا نایستید ومنم مثل پدر شما بودم از بچگی انقدر شنیده بودم که پدر به دخترش داماد به خواهر زن و…تجاوز کرده انقدر شنیدم که بچه رفته نون بگیر گم شده خانم سوار ماشین شخصی شده دزدیده شده ومثالهای دیگه که الان من ی دختر ۲۷ ساله دارم بخدا تا بیست وپنج سالگی تنها بیرون نرفته بود خودم میبردم خودمم میوردم هبچ وقتم نمیفرستمشون خرید الان ی دختر ۱۸ ساله هم دارم که امسال یره دانشگاه ومن دور از جونتون عدا گرفتم که چجوری باید بره دانشگاه جوری با پسرهای دانشگاه برخورد کنه چجوری مواظب خودش باشه وچجوریهای دیگه ومن خیلی میترسیدم که ی فایل گوش دادم که کفته شده بود ترسها تو ناراحتیهاتو نگرانیهاتو همه رو به خدا بسپار ومن تازه از اون موقع ینکارها رو هم میکنم اما هنوز نگران دانشگاه دخترم هستم وخیلی بده ادم اینجوری باشه از بسکه بدیهای دنیا رو به ا نشون دادند ی دفعه نگفتن ببین این ختره چه لباس زیبایی پوشیده چقدر خوشگل شده همش گفتن ای وای تن بچه ۶ساله مگه دامن میکنن وپاهاشو میندازن بیرونمن اصلا دامن دوست ندارم وبچه هامم دوست ندارن همش چیزهای بد دنیا رو دیدیم ولی یاد گرفتم که به چیزهای خوب دنیا توجه کنیم و واقعا منکه نمیتونم جلوی دنیا رو بگیرم که فلان اتفاق نیافته باید اگاهای به بچه ام بدم که مراقب خودش باشه ومشکلاتم به خدا میسپارم که خودش به بهترین نهو انجامش بده ومنم عادت ندارم که فاکتورها رو نگاه کنم اما دخترم همیشه نگاه میکنه وهمیشه هم کلی وقتمون گرفته میشه که برگشت بزنیم وچند روز پیشم ی اتفاقی افتاد که رفته بودیم فروشگاه وسیله خریدیم ی روعن جامدم خریدیم اومدیم حساب کردیم وقتی خانم متصدی گفت انقدر دخترم گفت مگه چی خریدیم که انقد شده دیدیم بجای روعن برنج زده و۱۸۵ تومن اختلاف قیمت داریم واین موصوع باعث که که اولین فکری که تو سرم بیاد این باشه که عمدا اینجوری زده مگه میشه که روغن با برنج اشتباه کنه این حلب اون گونی وخلاصه باعث شد تخمتم بزنم وفورا تصیحش کردم گفتم نه شاید تو فاکتور قبلی بوده اشتبها اومده توفاکتور من خلاصه از این اتفاقات زیاد پیش اومده وتصمیم گرفتم که توکل کنم به خدا وادا در نیارم سعی کنم به خدا اطمینان داشته باشم اعتماد داشته باشم که خدا حمایت وهدایتم میکنه واگر موردی پیش بیاد اون بهم میگه ونمیذاره حقم ضایع بشه سخته اما با تمرین کردن امکان پذیره وسعی میکنم به خوبیها توجه کنم وخدا روشکر ادمی هم نبودم که دنبال اخبار منفی باشم وتو اینستا هم دور میزنم یا رقص ادمها رو میبینم یا پیچهای خیاطی وسعی میکنم به چیزهای خوب توجه کنم فکرهای خوب داشته باشم تا اتفاقات خوب برام بیافته واگر بخواد اتفاق بد بیافته یا مرگی در پیش باشه نمیتونم جلوشو بگیرم پدرم داستانی تعریف کرد ه بکد که خلاصه شو براتون میگم که ی روزی فرشته مرگ قرار بوده جون ی انسانی بگیره اونم تو مصر واونهاییکه قرار بمیرن فرشته مرگ میشناسن اینجوری شنیدم خلاصه این دو باهم برخورد میکنند یعنی همدیگر میبین اما در ی جای خیلی دورتر ادمه میترسه وبه دوستش میگه که ن حضرت از رائیل دیدم نکنه اومده جونم بگیره ی اری برام بکن میگه نگران نباش میفرستم بری ی شهر دور خلاصه در ه مرحله دوستاش اونو میفرستن شهر دور واز قضا شهر سوم مصر میشه وفرشته مرگ به خدا میگه من قرار تو مصر جون اینو بگیرم این تو اون شهر چکار میکنه وقتی که در شهر اول بود وهنوز فرار نکرده بود بره به شهرهای اول دوم وسوم واینجوری که اگر قرار باشه که کرونا بگیریم احتیاط شرط عقله رعایت باید بکنیم اما اگه قرار باشه پس میگیری واگه قرار باشه بمیریمم توبالاخره باید بری تو شهر مقرر تا جونت گرفته بشه دور از جون شماها وابشالا صد سال زنده باشید واز این مطالب اموزنده ومهم وطلایی استفاده بهینه داشته باشید پس بیاییم به چیزهای خوب توجه کنیم ودرباره چیزهای خوب فکر کنیم دنبال مسائل شاد وخوب باشیم تا اتفاقات خوبی برامون بایفته به امید خدا 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      اشرف مخلوقات
      1400/04/31 17:24
      مدت عضویت: 741 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 482 کلمه

      بنام یگانه خالق هستی 

      خدایی که در نهایت عدالت جهان را آفرید واین جهان پر از قوانین درست وصحیح هست قوانینی بدون نقص

      من سالهاست که هر خریدی رو می کنم اصلا قیمت ها توجه نمی کنم قبل از آشنایی با این سایت  وحتی اینکه بدونم قانونی هست .

      من هر وقت خرید میکردم هر چی میخواستم رو بر میداشتم وپولش رو حساب میکردم وحتی به تاریخ تولید ویا انتها مواد غذایی نگاه نمیکردم .هر وقت کسی به من می گفت فلان چیز گرون شده من می گفتم نمی دونم من دیروز خریدم قیمت هم نپرسیدم تعجب میکردن که تو  چرا اینجوری هستی تا الان هم خدا شاهد هست هربار خریدم نه به قیمت ها نگاه کردم وتاریخ ها وخدا رو شکر می کنم با آرامش خرید می کنم خیلی از این کارم راضیم وتا الان نشده مبلغ اضافی از کارتم کشیده بشه وبارها وبارها همسرم منو سر این قضیه دعوا کرده ولی من اهمیت ندادم وهمیشه بر عکس قضیه اتفاق افتاده طرف به جای  ۸۵۰ تومان ۸۵ تومان رو کشیده ودقیقا من تو مغازه همونجا بهش گفتم که اشتباه کارت رو کشیده ودقیق در این جور مواقع من قبض رو نگاه کردم .

      من از خیلی سال هست اصلا به تلویزیون واخبار و فیلم وسریال ها علاقه ندارم ونداشتم هر کسی میومد از سریال واخبار تعریف میکرد می گفتم خبر ندارم چون من اینقدر مشغول کارهای دستی مورد علاقه ام بودم که وقتی برای اینها نمی موند و هر وقت میخواستم چیزی را ببینم بعد از اینکه تموم میشد من تازه تلویزیون را روشن میکردم .

      اما در مورد باورهای محدود کننده واتفاقات همیشه از دیگران می شنیدم وحتی به بعضی از اونها به شدت عمل می کردم به خصوص یک مدتی در بحث طب سنتی وارد شدم اونجا نسبت به مواد غذایی وبرخوردم همه اش با ترس بود واز مواد غذایی عملکردشون هم خودم رعایت میکردم وهم به دیگران توصیه میکردم وهر بار خودم رو میدیدم بیمار تر میشم تا اینکه همین سال گذشته به خودم گفتم چرا واقعا این چیزها را دنبال می کنم .

      چرا باید بدونم این ماده چه عملی را در بدنم انجام میده وتمام اینها بر میگشت به این که طب سنتی درسته وبهترین درمانه من خودم به شدت از طب سنتی ضربه خوردم .

      دقیقا مثل فرمول های چاقی دارن عمل می کنن بدن من توانایی سالم بودن رو تو وجود خودش داره ونیاز نداره من بدونم اگر انگشتم بریده شد ببینم حالا سلولها چطور کار می کنن تا زخمم خوب بشه طب سنتی برای من مثل رژیم شده بود  ومن  خودم رو هر بار ناتوان میدیدم .

      دوستی دارم که فقط کارش خوندن روز نامه در بخش حوادث بود زندگیش کلا دعوا وجر وبحث هست سرو کارش همه اش بیمارستانه .

      جهان اینجوری عمل می کنه احساس بد =اتفاقات بد اگر احساس خوب باشه مساوی با اتفاقات خوب هست

      من درک من نسبت به جهان بهتره وخداوند رو واقعا سپاسگزارم که هدایتم کرد خدا رو شکر که اینجا ودر این فضا هستم   

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 3 از 1 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/04/27 16:40
      مدت عضویت: 590 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 682 کلمه

      سلام..

      امروز برای من اثبات شد که گوش دادن به فایل با درک کردن و عمل کردن بهش خیلی تفاوت داره..البته که گوش دادن و تکرار کردن باعث تثبیت و ماندگاری اطلاعات در ذهن میشه و هم چنین باعث میشه که این اطلاعات دم دست ذهن باشه و بیشتر از آگاهی های جدید استفاده کنه.

      ✅تجربه ی امروز من : 

      امروز یک دورهمی دعوت بودم و تا رسیدم به من گفتند بهترین جا بشینم که کولر هم میزد و خنک بود..

      من دیدم که همه حدود ۶۰ _ ۷۰ سال اختلاف سنی دارند با من 😂😂 مثلا برای اینکه احترام بگذارم نشستم روی مبل وسط اتاق که خیلی گرم بود و با ماسک هم که بودم خیلی گرمم شد و نفسم گرفته بود…

      اینجا بود که یاد فایلی از دوره ی پاکسازی افتادم که استاد گفتند باید برای خودت بهترین ها رو بخوای و بهترین جای مجلس رو انتخاب کنی..من دیدم با اینکه چند بار به این فایل گوش کردم و دیدمش ولی امروز که موقعیت و فرصت عمل کردن بهش فراهم شد ، من از آگاهی امروزم استفاده نکردم..

      و کل مراسم داشتم با خودم مرور میکردم ببین باید خیلی بیشتر به خودت اهمیت بدی ” من لیاقت بهترین زندگی را دارم” که فقط به حرف نیست باید زندگیش کنی…

      بعدش که یکی از خانم ها که صدر مجلس نشسته بود ، بلند شد من جای خودم رو باهاش عوض کردم و دو سه ساعتی رو جای خوب نشستم..

      ✅تجربه ی دیگر امروزم:

      در این مجلس که من از همه کوچکتر بودم دیدم همه فقط از مشکلات شان ناله می‌کنند..گفتم ببین تو سن اینها دیگه چاق و لاغری براشون اهمیت نداره..سلامتی و آرامش شون هستش که اهمیت داره …ببین با این حرف هایی که داری میشنوی سال ها زندگی کردند و هیچ وقت فکر نکردند که شاید من باید از سرک کشیدن به زندگی بقیه دست بردارم و به شرایط خودم توجه کنم ..غصه ی همه رو میخورن،همه رو قضاوت میکنند و این در حالی هستش که از شرایط خودشون هم رضایتی ندارند..

      هربار گذشته ای رو شخم میزنند که هیچ وقت برنمیگرده که بتوانند درستش کنند..دختر یکی از خانم ها ۲ تا خانه داره که داده اجاره و مادرش میگفت این بدبخت چجوری میخواد یخچال بخره؟😳🤥همه گفتن خوب با  نصف پول پیش میشه یک یخچال خیلی خوب خرید ولی گفت که نه شوهرش خرج نمیکنه و فلان…داشتم فکر میکردم چرا در این جمع نقطه ی اشتراک بی پول و پولدار شکایت از زندگی شون هستش؟؟اونیکه وضعش بهتره دقیقا همون شرایطی رو داره تجربه میکنه که بی پوله آرزوشه ، پس چرا باز هم غر میزنه؟؟من به این نتیجه رسیدم که شرایط ما در زندگی هیچ وقت ثابت نیست حتی اگر هیچ کاری نکنی باز هم تغییر میکنی ، اما در چه جهت ؟این جهت رو یا خودت باید آگاهانه مشخص کنی یا برات مشخص میشه بر اساس بیشترین چیزهایی که به آنها توجه میکنی..میتونی به مشکلات دیگران توجه کنی و شروع کنی به خود مراقبتی که دچار آنها نشی..میتونی به خدا اعتماد میکنی ..حالا در این اعتماد به خدا باز دو مدل نگرش هست …اولی اینکه به خدا اعتماد میکنم و هرچی‌ مشکلات بده باعث نزدیکیم به خدا میشه و حقمه و اون دنیا جایگاهم بهشت و غیره..مثلا عموم چند روز پیش تصادف کرد مادربزرگم بهش گفت اشکالی نداره ، خدا میخواد صدای مارو بیشتر بشنوه 🤦🏻‍♀️🥴🤔🙄 خوب این طرز نگرش آیا جذب کننده ی حوادثی که باعث بشه خدا صدای ما رو بشنوه نیست؟؟؟

      دومی اینکه من به خدا اعتماد دارم که نگهبان منه ..

      و الله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین..

      ✅میدونید من جایی که استاد گفتند همسرشون متوجه اشتباه متصدی فروشگاه نشدند و استاد گفتند: نه این کار خداست، قلبم لرزید..راستش خیلی اون طرف قضیه رو نمیتوانستم درک و باور کنم..ولی اینجا متوجه شدم که نه ..تو مگه میتونی ۱۰۰٪ همه چیز رو کنترل کنی؟؟

      انسان ضعیف و محدوده اما قابلیت اتصال به نیرویی داره که نامحدوده و این اتصال امکان تجربه ی بی نهایت رو به انسان میده چون خدا بی نهایته ..چطور همسر استاد جایی فراموش کرده چک کنه که اشتباه شده ؟؟؟

      و من هم تکرار کردم که : این کار خداست…

      این مثال سپردن تمام جنبه های زندگیم به خداوند را برای من خیلی آسان و واضح کرد…

       

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/04/26 14:23
      مدت عضویت: 576 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 795 کلمه

      به نام خدا 

      با سلام خدمت دوستان عزیز و استاد بزرگوار و گرامی 

       

      در برابر دنیا نایستید 

       

      ذهن ما هم همش پر از اتفاقات منفی و ناخوشایند هس هر  ادمی که بهمون میرسه همش منفی صحبت میکنه 

       

      یه خواهر همسری دارم که  مدام اطلاع رسانی خبرهای منفی میکنه 

      و هر خبر ناخوشایند و منفی داره به گوشش میرسه 

      و اونم به ما اطلاع میده که شنیدین 

      میگن فلانی اینجور اونجور 

      یعنی هر وقت باهاش صحبت میکنم احساس ارامش ندارم انگار یه ترسی دارم ازش 

      و خیلی باهاش راحت نیستم چون همش خبرهای بد میاره 

       خودش هم خوشش میاد به دنبال خبرهای بد بودن 

      اطرافیان ما همش همین جورن از نداری از بدبختی از ……صحبت میکنند که فلانی شانس خودشه 

      ما شانس نداریم 

      مادر همسرم هم همین جور خیلی ازش شنیدم همیشه میگه بجه های مردم شانس دارن بجه های ما نه 

      شانس خودشونه 

      از وقتی هم که کرونا اومده مدام توی هر جمعی میرم صحبت از کرونا میشه 

      که خیلی احتیاط کنید همه مریضن بیمارستان ها پر شدن  

      دیگه 

      چند نفر مردن 

      جایی نرین همش و همش حرف از کروناس 

      دیگه ذهن ما رو خراب کردن 

      راستش من قبلا خیلی به این حرفا گوش میدادم و‌تو فکر میرفتم البته قبل از اینکه با این سایت اشنا بشم 

      این اخلاق رو داشتم که خبرهای بد رو دنبال کنم

       

      خودم و بزارم جایی طرف که اخی جه کشیده جه میکشه خیلی سخته و چه جور تحمل میکنه و خیلی براشون ناراحت میشدم 

       

      برای کسانی که تو مشکل می افتادن 

      ولی از وقتی با سایت اشنا شدم سعی میکنم دوری کنم از صحبت های منفی 

      ترجیح میدم تنها باشم ولی توی اینجور جمع ها نرم 

      چون واقعا وقتی میرم توی یک جمع اخر شب یا اخر روز سرم درد میکنه بخاطر اون حرفای منفی بافه 

      کسی که از زندکی کسی خوشحال نمیشه 

      کسی که از خوشبختی کسی خوشحال نمیشه 

      همه از بدبختی های خودشون میگن و 

      از خوشی های دیگران حسرت میخورن 

      و از موفقیت های دیگران خوشحال نمیشن 

      بخاطر اینه که حالمون همیشه بده  

      همش به همدیکه هشدار میدیم که فلانی مواظب باش حامله شدی این سختی ها رو داره 

      ازدواج کردی این بدبختی ها رو داره 

      دانشگاه رفتی این بدبختی ها رو داره 

      همش در جنبه ی منفی صحبت میکنیم 

      ولی خودم خدا روشکر خیلی خیلی از این مواردها دوری میکنم 

      وقتی جایی هم هستم 

      که صحبت از این جور حرفاس 

      از این گوشم میشنوم از اون گوشم بیرون میکنم 

      خیلی تو بهرش نمیرم مثل قبلا 

      پس بهتره که سیستم کار جهان رو درک کنیم و براش ارزش قایل باشیم و ذهنمون رو از افکار منفی خالی کنیم و خودمون به خودمون کمک کنیم 

      و به خداوند ایمان داشته باشیم 

      خبرهای بد رو دنبال نکنیم 

      من همیشه این اعتقاد رو دارم که خداوند همیشه همرامه و هیج وقت منو تنها نمیزاره

      نمیزاره که اتفاقی برام بیفته 

      بعضی مواقع که دیروقته  از خونه ی همسرم برمیگردم خونه 

      همه بهم میگن 

      ابن موقع شب تنهایی نمیترسی بری خونه 

      میگم نه 

      بخدا ته دلم قرصه انگار تنها نیستم همیشه احساس میکنم خدا 

      باهامه 

      اصلا اصلا نمیترسم ولی اونا خیلی ترسو هستن 

      من همیشه احساس میکنم خدا در همه و همه جا همراه منه 

      و‌منو تنها نمیزاره 

      استاد عزیزم منم مثل شما هستم هیچ وقت به فاکتورها نگاه نمیکنم 

      همسرم همیشه باهام دعوا میکنه که تو‌اصلا مواظب نیستی خب شاید یه جا بیشتر کارت بکشن 

      کلاه سرت میزارن 

      ولی من بهش میگم خیالت راحت من هر موقع اشتباه بشه انگار یه حسی بهم میگه 

      میفهمم 

      دو‌مرتبه کارتم رو‌اشتیاهی بیشتر پول کشیده بودن 

      ناخوداگاه متوجه شدم رفته بودم مرغ بخرم 

      ۹۵تومن شده بود به جای ۹۵تومن ۹۵۰تومن کشیده بود 

      که سریع متوجه شدم و‌رفتم 

      و‌اون اقا هم معذرت خواهی کردن و بقیه پول و به حسابم ریختن 

      و باز چند جا دیگه هم که اینجور شده بود خودم سریع متوجه میشم 

      و هیچ وقت فاکتورها رو‌نگاه نمیکنم 

      و میندازم بیرون 

      خدا رو شکر میکنم که در این موارد اصلا ترسی ندارم 

      و تو فکرش هم نمیرم 

      جون قلبم با خداس 

      و اعتقاد دارم خدا همبشه همرامه 

      خدا باهامه و‌منو تنها نمیزاره 

      در این مورد همیشه همسرم با من دعوا داره بهم کفته سری بعد که اومدم ایران 

      باید اس ام اس بیاد برای خودم 

      تو اصلا احتیاط نمیکنی 

      حواست جمع نیس خیلی وسواس میکنه و استرس داره 

      که نکنه یه موقع کلاه سرمون بزارن 

      قبلا چند سال پیش یک ماشین پژو ۲۰۶داشتیم اون ماشین و فروخت به بنگاه دار 

      و بنگاه دار اون ماشین و به شخصی فروخته بود 

      و اون شخص ماشین ‌ فک پلاک نکرده و هنوز ماشین به اسم شوهرمه 

      و چند مرتبه که اومده ایران همش دنبال این ماشینه که بتونه طرف رو گیر بیاره 

      و اون طرف نزدیک نمیاد هی امروز و فردا میکنه 

      که میام ولی نمیاد 

      این کار رو تموم کنه 

      و الان شوهرم اومده شکایت گذاشته روش 

      و‌هر وقت خلاف چیزی کنه اس ام اس میاد روی خط همسرم 

      الان متوجه شدم که این اتفاق بخاطر وسواسی های همسرمه 

      که چند ساله درگیر این کاره 

      و جور هم نمیشه 

      و‌همیشه تو ذهنش اینجور چیزا هس که دنیا خیلی خطرناک شده 

      و باید خیلی مواظب باشی که اتفاقی برات پیش نیاد 

      کارتت رو خالی نکنن 

      دزدی نکن 

      ماشینمون رو تو‌کوچه نگه نمیداره 

      میگه الان دزد زیاد شده دزد میبرتش 

      کلا خیلی حساسه 

      من از امروز بیشتر و بیشتر به خداوندایمان دارم و مطمینم خداوند نگهبان منه 

      و‌جهان هستی هم به فرکانس های من جواب میده 

      🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻

      استاد مهربانم ممنونم بابت اگاهی های عالی 🌹🌹🌹🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 15 از 3 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/04/24 23:59
      مدت عضویت: 669 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 1,325 کلمه

      در برابر دنیا نایستید 

      سلام وقت بخیر ☘

      ذهن منهم از دوران کودکی تا الان پر از اطلاعات خطرسازه ، یادمه بچه تر که بودم مدام تو کوچه بازی میکردیم ،پدرم خوشش نمیومد و میگفت دخترا نباید تو کوچه بازی کنن ولی از اونجایی که پدرم مدام تو ماموریت بود ،من و خواهرام مرتب  تو کوچه در حال بازی کردن  بودیم 

       

      مادرم مدام از پاره شدن شلوارمون به ما هشدار میداد که مبادا بخورید زمین و شلوارتون پاره بشه و اتفاقا من بیشتر اوقات زمین میخوردم و زانوی شلوارم پاره میشد و شب که میرفتم خونه یه جدالی با مادرم داشتم 

      بدلیل شغل دولتی پدرم و بودنشون در محل کارشون که مدام با افراد  خلافکار برخورد داشتند و مرتب تو خونه به مادرم هشدار میداد که مراقب دخترا باش نرن تو کوچه ، ندزدنشون بخاطر موقعیت حساس  شغلیش و من زیاد پدرمو در اون مدل اضطرابها دیده بودم  

      به ما یاد داده بود که تمام درب هارو قفل کنیم حتی روزها ، مدام از آسیب هاییکه دشمنانش ممکنه به ما بزنن مارو میترسوند و خودشم اضطراب داشت 

      پدرم مدام از اتفاقاتی که در محل کارش افتاده بود تعریف میکرد و باز هم به ما هشدار میداد که مراقب باشیم ،بقول خودش ما نمیفهمیم دنیا چه خبره اون میدونه که صبح تا شب با پرونده های ناجور طرفه و سالها  هر روز یک عالمه ترس تو دل ما بود

       همین حالا هم که میرم بیرون مدام مراقب کیفم هستم و گوشیمو نمیذارم تو کیفم ،از بسکه هم مادرم هم دیگران از کیف و گوشی  قاپی میگن ،هر چند من اصلا تو این بحث ها شرکت نمیکنم ولی چونکه هم از قبل زیاد شنیدم و هم چونکه  با مادرم و خواهرام زیاد در ارتباط فیزیکی هستم بلخره میشنوم و متوجه شدم در وجود من ترس های این مدلی زیادی وجود داره ،گاهی که میرم بیرون و میخوام آگاهانه گوشیمو بذارم تو کیفم باز هم صدایی منو میترسونه 

       از این مدل نگرانی ها که استاد هم تعریف کردن در اطراف منهم زیاده ولی من ترجیح میدم در این جمع ها نباشم مگر اینکه ناخواسته بشنوم و تا اونجاییکه بتونم اون محیط هارو ترک میکنم

      چند شب  پیش مهمان داشتیم ، اولا که از اول که مهمان ها وارد شدن تا بعد از شام مرتب از این ویروس و افراد فامیل که بهش مبتلا شدن توضیح دادنو هم حال خودشونو بد کردن و هم ما رو 

       

       متاسفانه  مجبور بودم در جمعشون بشینم بدلیل اینکه ما میزبان بودیم ، و بعد از شام هم دیدم مجدد شروع کردن به تعریف کردن از همون بیماری که یدفعه قاطی کردم و با صدای بلند با حالت بسیار جدی ،گفتم اگر باز هم به اینجور حرف های ناجورتون ادامه بدید من میرم توی اتاقم میشینم ،بهشون گفتم مگر گوش من سطل آشغالی حرف های شماست ،تا حالا هم تحمل کردم ،دیدم یدفعه ساکت شدن و انگار بهشون برخورد ، بعد بهشون گفتم شماها واقعا حرف های بهتر از این ندارید ؟😤

      بعد از چند دقیقه که ساکت شدن ،بهشون گفتم بیایید هر کدوممون از خاطرات سفرهامون بگیم و اولیشم خودم شروع کردم و بقیه هم به من پیوستن و چندین ساعت از خاطرات سفرهامون گفتیم و خندیدیم ، بعد ازشون پرسیدم الان حالتون خوبه که انقدر دارید میخندید که لپاتون قرمز شده یا اون موقع که حرف های ترسناک میزدید ؟ و خودشون اعتراف کردن که حق با من بوده و الان حالشون خیلی بهتره

      خدارو شکر تا اونجایی که بتونم  وارد محیط های  مسموم نمیشم  ،میدونم ذهنم همسو میشه با هر چیزی که بهش توجه کنم ، دیگه انقدر خبرهای بد زیاد اطرافمون هست که باید آگاهانه ازشون فرار کرد ،ترجیح میدم تنها باشم تا در جمعی که آزارم میدن 

      پارسال که همسایه طبقه پایینی ما در حال بازسازی و تعمیرات واحدشون بود و چندین ماه طول کشید و در جای پارکینگ خودش یک عالمه ابزار و سیمان و کچ و مصالحشو گذاشته بود و چونکه پارکینگش کنار ماشین من بود ، در طی اون چند ماه هم من حساس شده بودم و مرتب به کارگرهاش میگفتم مراقب ماشین من باشید از ترس که مبادا بیل یا وسایلشون به ماشین من بکشه ،ماشینمو بردم گذاشتم یجای دیگه پارکینگ که خالی بود و چندین ماه ماشینم اونجا بود

      از اونجاییکه من از ماشینم کم استفاده میکنم و به تازگی هم کل ماشینو پولیش کرده بودم و در تعمیرات واحد همسایه ،ماشینم بسیار کثیف و پر از گچ شده بود و مدام با اون همسایه کلنجار میرفتم‌ که سریعتر تعمیراتشو تموم کنه ، یروز که اومدم سوار ماشینم بشم دیدم درهای طرف خودم و در پشتی ،چندین تا خط و خش های بلند و ممتد روش کشیده شده ، چشمام گرد شد ، با غر غر کردن ،سریع از در های ماشینم فیلم گرفتم و فرستادم تو گروه همسایه هامون و به همون واحد گفتم ،حتما کارگرهای شما این بلارو سر ماشین من آوردن 

      همسایه با کارگرهاش اومدن و گفتن ما حتی به ماشین شما نزدیک هم نشدیم ، نتونستم ثابت کنم که کار اونها بوده ولی تو وجودم خیلی عصبی بودم ازشون ،چند روز گذشت ،دوباره رفتم خط و خش هارو نگاه کردم ،دیدم به خط و خش ها‌ ،یه نوار های خیلی  نازک صورتی رنگ چسبیدن ، داشتم فکر میکردم که بفهمم چی بوده ، یدفعه دیدم دختر همسایمون با دوچرخه دسته صورتیش داره دور آسانسور و ماشینها میچرخه، درحین چرخیدن خورد به ماشین من ، یدفعه متوجه شدم ،  بله کار همین دختر همسایه بوده  که با دوچرخش دور ماشینها میچرخه و دسته دوچرخشو میکشه به ماشینها ،دیگه بقیه ماجرا رو نمیگم که چه اتفاقاتی رخ داد 

      ولی من دقیقا با کانون توجه و حساسیت های خودم اون اتفاقو جذب کردم و قبلا از این مدل اتفاقاتو زیاد تجربه میکردم و الان خیلی کمتر شده 

       چقدر افکار قبلی من مسموم بودن ، من قبلا عادت داشتم قسمت حوادث روزنامه همشهریو میخریدم و تمام صفحاتشو با هیجان بد میخوندم و تو هر جمعی وارد میشدم همیشه چندین تا خبر ناراحت کننده داشتم که تعریفش کنم و اون زمانها نمیدونستم دارم چه بلایی سر خودمو زندگیم میارم اونوقت اعتراض میکردم که‌ چرا اینهمه تو دردسر میفتم 🤔

      واقعا اگر ما آرامش داشته باشیم‌ اتفاقات خوب برامون رخ میده و اتفاقات بدو بندرت تجربه میکنیم 

      از زمانیکه مراقب خودم و ورودی هام هستم  بندرت اتفاق های ناجور برام میفته 

      قبلا تمام توانمو میذاشتم که مراقب به وقوع نپیوستنه اتفاقات بد باشم در صورتیکه با همون ترس هام ،توجهم کاملا روی همون وقایع بوده 

      بهتره که ما به اتفاقاتی که دیگران تجربه میکنن توجه نکنیم ،هر کسی به واسطه افکار خودش تجربیات زندگیشو میسازه ، ما هم با افکار خودمون زندگیمونو رقم میزنیم ،بعضی اوقات که خبریو از اطرافیانم میشنوم و منفی بافم‌ دوست داره که به اونها بپردازه آگاهانه تا اونجاییکه بتونم خودمو از اون افکار خارج میکنم 

      و اینو متوجه شدم که ذهنم بدجور دوست داره مدام منو بترسونه از همون جنس ناراحتی ها و مدام بمن هشدار میده که چرا فرار میکنی این واقعه میتونه برای تو هم رخ بده و گاها چندین ساعت حال منو بد میکنه و واقعا انرژی منو میگیره ،هر روز منفی بافم منو از خیلی چیزا میترسونه و گاهی هم   ازش تاثیر میگیرم  

      چه حس خوبی بهم داد اینکه خدا مراقب منه و من با کانون افکارم اتفاقاتو بسمت خودم جذب میکنم و از این به بعد باز هم بیشتر مراقب افکارم  هستم .

      باز هم همه چیز برمیگرده به محتویات ذهن ما و باورهای ما که همزمانی های متفاوتیو برای ما رقم میزنه 

      زمانیکه ما در درونمون پر از عقاید و باورهای مخربیم  و ناآگاهانه در حال ارسال پیام ترس به جهان هستیم  از همون جنس رخدادهارو تجربه میکنیم ،جهان هستی با حس های ما در ارتباطه پس بهتره این مسئله رو از ریشه درست کنیم و بدونیم جهان گول نمیخوره

       اول باور یک عملکردو بسازیم بعد بخواییم که تجربش کنیم و وقتیکه باور ساخته بشه ما خودبخود در مسیر های بهتر قرار خواهیم گرفت ،مثل وقتیکه فرمول های لاغر کننده رو در ذهنمون ساختیم و موانعو برداشتیم ،لاغر شدن ما استارت خورد تا قبل از اونکه لاغر نشده بودیم 

      درس امروز ، مراقب افکار و احساسات خود باشیم ، مطمئن باشیم‌ که خداوند  مراقب ماست و از ما محافظت میکنه و این حس آرامش به ما میده که زندگیمون در دستان خداونده

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 27 از 6 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/04/24 18:29
      مدت عضویت: 180 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 1,162 کلمه

      بنام خداوند مهربان خدازیباست وزیباییهارادوستدارد. سلام به استادشادوپرازعشق که شادی خوشحالی رو بما هدیه داد

      سلام به همراهان گرامی سایت تناسب فکر

      موضوع امروزدربرابردنیاناستید

      من تنهادخترخانواده بودم وسه برادرداشتم اون زمان دخترهانمیتونستن زیاددرکوچه وبیرون ازخونه بازی کنند

      بخصوص‌ درخانواده ما که خیلی مذهبی وغیرتی بودند

      ومخالف بازی کردن دختر بیرون ازخانه بودند

      من سه ساله بودم که رفته بودم بادخترهمسایه درخانه یشان بازی کنم خودم زیادیادم نمیایدمادرم خودش تعریف می‌کرد اون‌هم با آب تاب .خیلی دنبالم گشته بوده ومنودرخانه همسایه پیدا کرده بود چون اونها هم یک پسرداشتن ومن نباید اونجا می رفتم وبه این خاطر یک تنبیه سخت شدم وکتک مفصلی هم نوش جان کردم موهای بلندداشتم

      ومیشه مادرم موهام رومیبافت

      خودش میگفت که اینقدرعصبانی شده موهام رودردستاش پیچیده وسرم روبه دیوارکوبیده بود

      ومن ازهمون کودکی وخردسالی درخونه زندانی شدم فقط مدرسه میرفتم واین شد که هم ترسو وهم اعتمادبنفس پایین داشتم وهیچ وقت نتونستم کارهای خودم رو بخوبی انجام بدم من وقتی بزرگتر شدم تقریبا مثل مادرم شدم نه خیلی مثل اون

      چون من زودتر بخودم اومدم اما بازاون کارهاومدل هایی که مادرم بوددرمن هم اثر گذاشته بود متوجه اشتباهاتم شدم وخودم رو ورفتارهایم روعوض کردم.

      اماهمسرم همیشه باپسرم درگیربود

      خیلی سخت گیری میکردودرمورداینکه پسرم راازبعضی کارهادورکنه میگفت که باکسی نباید دوست بشی اون اینطوری و اونطوری وهمیشه میگفت چرابااون دست دادی چرا به اون خندیدی 

      همه رو بد میدونست ومیگفت نباید

      بااونهادوست بشی اونهاخوب نیستن

      وهمیشه سعی میکردپسرم روازاتفاقاددورنگهداردواینکارباعث شدبدترازخودش دورکندوهیچوقت نتونستند باهم اونطری که باید باشند

      همیشه باهم کاردوپنیربودند

      وهمسرم حالا که سنش ازشصدهم 

      که گذشته، نتونسته بااتفاقادمقابله بکنه

      چون تاحالاباهیچ روشی آشنا نشده فقط باروش خودش جلو میره

      وهیچ وقت هم نتونسته کارهایش را

      سروسامان بده همیشه درحال جمع آوری اطلاعات‌ ناگواراست وهمیشه ذهنش منفی باقی است

      همیشه اتفاق خوبی که برای کسی می افتدمیگه که اون شانس داره من که شانس ندارم

      خدابه همه شانس داده به ما بدبختی ماکه شانش نداریم فقط تکه کلامش اینها است

      من خودم ازوقتی باکانالهای انگیزشی

      وقانون جذب آشنای پیداکردم

      به این موضوع توجه کردم وفهمیدم 

      که پاسخ فرکانس ماروجهان هستی میدهدواگه این اتفاق بدوناگوارباشد.

       

      هیچوقت نمیتوانیم جلوی پیشرفت جهان ودنیارو بگیریم

      ومن همیشه سعی کردم که تمام عاداتها وفکرهارودرخودم تغییربدهم

      وتلاش وکوشش کنم که ازمواجه شدن بااتفاقاتی که برای کسانی که افتاده است خودم رودورنگهدارم

      واینرو فهمیدند که اگه به اتفاقات و مشکلات دیگران توجه کنیم باعث میشه که من هم احساس نگرانی درخودایجادکنم 

      درصورتی که من بتونم خیلی باهوش و رنگ باشم نمیتونم خودم روازاین اتفاق دورنگهدارم واین دنیاوجهان خیلی زیادازاون اتفاقهای بدرودارد

      که میتونه درزندگیم من رخ بده وتلاشهای من نمیتونه منروازاون اتفاقات دورنگهدارم

      ودرقران خداوند فرموده است که اگه 

      مرگ به سراغ مان بیایدنمیتونیم ازش فرارکنیم چون درهرحال مرگ مارافراخواهد گرفت

      واین موضوع فقط درمورد مرگ نیست درتمام موضوعات زندگیمان 

      صدق میکند

      وما نمیتوانیم خودمان روازاین جهان ودنیا مخفی نگهداریم چون که جهان هستی درحال واکنش به افکاروفرکانسهای ذهنی ما است

      من همیشه مثبت هستم ودوست ندارم که منفی فکرکنم وهرکس درمورداتفاق حرف بزند دوست ندارم گوش دهم چون شدیدن حالم بد میشه وبرایم آزاردهنده است وحالم روبدمیکنه

      اما همسرم همیشه درهرساعت ازروز

      به اتفاقهای بدفکرمیکنه وهمیشه کله مند است وهمیشه وقتی ازسرکار که 

      برمیگرددمیگه که اصلاامروز روزخوبی نبودواتفاقات بد پشت سرهم برایم افتادواینروهرروزتکرارمیکنه فکرمیکنم که هیچوقت اتفاق خوب برایش رخ نمیدهد

      وبارها شده که گفتم به موضوعات خوب فکرکن به خداتوکل کن اما گوشش بدهکارنیست

      وهمیشه به من ایرادگرفته که تو نمیدونی زندگی یعنی چی من مثل تو نمیتونم باشم ومن رو متهم به بیخیالی

      وبی عاری میکند.وهمیشه میگوید

      من مثل تو نمیتونم باشم دراین دنیا باید مواظب باشی سرت کلاه نزارن 

      توازبیرون خبر نداری بیرون پراز دزد است.واگه مواظب نباشی سرت کلاه میزارن

      خوب اگه به اینجور مواردفکرکنیم نباید ازخونه بیرون بریم اتفاق همه جاهست وهمه جامیافتد 

      وما همیشه ازهمه شنیدیم میگن که بایدمواظب اتفاقات دوربرمون باشیم

      یکروزهمسرم موقع نهارکه بخونه اومده بودماشین روکنارخونه پارک کرده بودویگ نفرباماشین بهش زده و

      رفته بودوهمسرم خیلی ناراحت شد گفت که تقصیر خودم است اگه توی حیاط پارک کرده بودم این اتفاق  نمی افتادبایدازاین به بعد مواظب باشم وماشین رودرحیاط پارک کنم 

      اما هیچوقت هم اینکاررونکردفقط درحدحرف بودمیگفت اماعمل نمکرد

      خیلی ازاتفاقات درکشورماایران میافتد

      که بااینستاگرام وشبکه های مجزازی

      ورسانهاخبرسازمیشه وکسترش پیدا میکنه به همه اطلاع رسانی میشه

      که این اتفاق افتاده ومردم رااگاهی میدهند که آگاه باشین که ماشینی آتش گرفته یادزدی شده مواظب باشین

      بخاطرهمین هیچکس ازعمل کردواتفاقات جهان هستی وتمرکزذهنی اطلاعی ندارند.وقتی ما 

      ذهنمانپرازاتفاقات وفرمولهاو اطلاعاتی که نتیجه همیشان نامناسب است.هر اتفاق بدی راکه می‌بینیم و نگاه میکنم حتی برای اینکه ازاین اتفاق درس بگیریم درمغز وذهنمان اتفاقات بدی بوجودمیایدورخ میدهد

      حالاهرنوع اتفاقی باشه ونتیجه اش بدباشه اتفاق بد .بداست هرنوع که میخواهدباشد 

      وقتی ماذهنمان رابطوراشتباه برنامه ریزی کنیم وخودمان راازاتفات بدمحافظت کنیم که دردنیاوجهان هستی اتفاق میافته امانمیدانیم که ماخودمان هستیم که بافرستادن فرکانسهایی به جهان هستی این اتفاقات بدرابه طرف خودمان جذب می‌کنیم چون مادردهنمان این اتفاقات بدروناشخوارمیکنیم واین اتفاقات بدبرای مااتفاق می‌افتد واگربخواهیم که ازاین اتفاقات برای مادرزندگیمان کمترباشه نباید دنبال افتادن اتفاقات بد باشیم وبخواهیم وبدانیم چرا افتاده وچطورمیشه وبه این فکر باشیم که چون اون فرد سهل انگاری کرده اون اتفاق برایش افتاده واگه من مواظب باشم برای من نمیافتد

      مابایداینهاراازذهنمان خارج کنیم وبه خدادوندیکتاایمان داشته باشیم

      وبفهمیم که سیستم جهان هستی به این صورت عمل میکنه که وقتی من 

      آرامش وآسایش داشته باشم واحساس عالی وخوش آیند داشته باشم اتفاقات خوب درزندگیم رقم میخوره

      ونیازندارم درتمام زندگیم تمام اتفاقات راکنترل کنم

      ما اگه تمام توانمان رابگذاریم به اینکه بخواهیم عوامل راشناسایی کنیم که اتفاقات بدرو بوجودمیآورد وازتمام زندگی اگه حتی چندسال هم صرف این موضوعات بکنیم بازهم ممکن  است اتفاقات بدی درزندگیمان بوجود بیایدکه ما هیچوقت پیش بینی نکرده باشیم

      چون خداوندبینهایت است وجهان هستی بینهایت شکل‌هاواتفاقات مختلفی درزندگی همه بوجودبیاورد 

      اینکه من همیشه مواظب باشم که هیچ اتفاقی درزندگیم رخ نده کاملایک فکراشتباه ومسخره است

      وهمون آدمی که اون اتفاق برایش افتاده فکر میکرده مواظب ومراقب این اتفاقات است وهیچ وقت برایش رخ نمیده اما اون اتفاق به شکل متفاوتی رخ میدهدواون فرداصلامتوجه نمیشه 

      ماباافکاروفکرخودمان اون اتفاق رادرزندگیمان به وجودمیاوریم

      این اتفاق براثرمحتوای ذهنی خودمان می‌افتد 

      واینکه من مواظب باشم که اون اتفاق درزندگیم نیافتددرذهنم فرمولهای منفی و نگران کننده ای ایجاد میشه که من خودم جذب کننده منفی دردنیامیشوم وجهان هستی اینقدراتفاقات منفی داردکه به زندگی من بفرسته ومن این روهمیشه درزندگیم شاهد بودم وهستم

      من هیچوقت نمی‌توانم دربرابرش ایستادگی وقدعلم کنم ومانع بشم که اتفاق نیافته چونکه اون اتفاقات بینهایت وتنوع پذیرهستند

      ما اگه بتوانیم جلوی یک اتفاق یادوتا ویاحتی چنداتفاق روبگیریم بازهم همیشه برایمان اتفاقات رخ خواهدافتاد

      وچه بهتراست که ذهنمان رابرنامه ریزی کنیم برای زیبایها وشادیها وتجربه خوب درزندگیمان نه اینکه همش فکراین باشیم که چطورمیتوانیم جلوگیربکنیم ازاین اتفاقات که چطور مواظب ومراقب بچه هایمان باشیم پولهایمان ماشین خونه ووسایلمان ودیگرچیزهاکه اتفاقی برایشان نیفتد

      پس مابایدسیستم جهان هستی رادرک کنیم واحترام بگذاریم واگرذهنمان راخالی کنیم ازاین اتفاقات وبه خداوندایمان واعتمادداشته باشیم وخداهمیشه مواظب ونگهبانمان خواهدبود

      وجهان هستی سیستمش اینطوری است که پاسخ میده به انتظارات افراد در زندگیشان وخیلی نتایج عالی متفاوتی خواهدداشت

      مابایدذهنمان راازاین اتفاقات خالی کنیم وبه اتفاقات خوب فکرکنیم تااتفاقات خوب درزندگیمان بیافتد

      چون جهان دستش باره وکلی هم اتفاقهای خوبی داردکه بخواهدبرایمان بیافتد

      ومن حالا که دراین سایت هستم

      بافایلهاومطالب مفیدوارزشمنداستادخوبم روکه میخونم ومیشنوم حالادیگه خودم رو.زندگیم رو.خانواده ام رو.وهمه چیزی که دراین دنیادارم وخواهم داشت به دستان قدرتمندخداوند متعال می‌سپارم ومیدانم که فقط وفقط اوهست که مواظب ومراقب ما دراین جهان پهناوراست.

      اگرمافکرهای خوب بکنیم.

      اگر خوش رفتار باشیم 

      اگرمهربان باشیم

      اگربه همه محبت کنیم

      خداهم مارادراین شرایط قرارخواهدداد وکاینات وجهان هستی

      پاسخ تمام کارهاواتفاقات روبرایمان برمیکردانند

      اگرمادرکارهای خودمان خوب عمل کنیم جهان هستی هم به همان صورت پاسخ ماراخواهدداد

      وازشمااستادگرامی ممنون هستیم که ما وبه آگاهیهای زیباوعالی میرسانید

      خداوندپشت پناهتان به امید روزهای خوب ولذت بخش

       

       

       

       

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 19 از 4 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/04/24 15:00
      مدت عضویت: 703 روز
      اندازه متن
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 947 کلمه

      به نام خدایی که هر لحظه هادی و حامی من هست 

      سلام خدمت استاد عزیز و دوستان خوبم .

      من هر چقدر از این  اخبار بد و حوادث و  افکار بد دوری میکنم و اصلا اونها رو گوش نمیدم  و فکر نمیکنم ولی بازم بلخره یه مقدار خیلی جزیی رو  از زبان اطرافیان نزدیک و یا دور و یا یه لحظه از طریق تلویزیون  در اخبار که همسرم همیشه در حال دیدن اونها هست (هر چند حالا خیلی کمتر شده چون من دارم تغییر میکنم انگار ایشون هم داره تغییر میکنه و  راه من روی ایشون هم انگار  اثر گذاشته ) خلاصه متوجه  یه چیزی  هایی میشم که سریع تو جهم رو برمیدارم و اصلا حالم رو بد نمیکنم اما یه جاهایی  شخصی من رو مخاطب خودش میکنه برای حرف زدن در مورد این مسایل که به اون شخص نمیشه بگم حرف نزن و من باید گوش بدم  ولی از وقتی که در این مسیر هستم به خودم میگم  وای چقدر من از این افکار و از این نگاه ها و پیگیری ها دور شدم و چقدر بقیه دنبال میکنن آخه چرا ؟چه سودی برای اونها داره که بدونن در کجای دنیا چه اتفاقی افتاده  جز اینکه ترس و نگرانی ما بیشتر بشه پس به جای وقت گذاشتن برای دنبال کردن این حرفها و حوادث به دنبال موضوعات خوب و آگاهی دهنده میرم و برای اونها وقت میزارم در حالی که دلم قرص هست که  خدا بالاترین و برترین نیروی حهان هست  و هر لحظه مواظب من هست و من رو هدایت و حمایت میکنه و من با این فکر آرامش میگیر م و با خیال راحت تر زندگی میکنم و هر جا دلهره و نگرانی دارم میدونم از خدا دور شدم و ایمانم و توکلم  به خدا در اون مساله  ایراد داره که الان نگرانم و بارها به خودم میگم ببین خداوند  خودش گقته من از رگ گرد ن بر تو نزدیکتر هستم پس کنار من هست  فقط باید بخوام که در مسیر صحیح و درست باشم قطعا اون من رو هدایت میکنه چون خودش گفته هم کسی که در راه درست هست رو کمک میکنم هم کسی که گمراه شده و در راه نادرست هست  رو کمک میکنم انتخاب با شما هست  که کدوم راه رو پیش میگیرید ؟؟ و  این منم که  باید راهم رو درست انتخاب کنم و این تمام عدالت خدا هست و این ویژگی انتخاب در ما  انسانها هست که ما رو از بقیه موجودات متمایز میکنه پس از این قدرت انتخاب باید به درستی استفاده کنیم .

      و اما  من به خاطر اینکه  خانه دار هستم معمولا بیشتر اوقات در خاته هستم و  رسید گی به کارهای منزل و آشپزی و  رسیدگی به بچه ها و تکالیف تابستانه ی پسرم و کارهای مورد علاقه ی خودم  رو و …. رو انجام میدم  و  به خرید کردن مواد عدایی  برای خونه اصلا علاقه ندارم که به بقالی و قصابی و میوه فروش برم یا حتی در هایپرهای بزرگ برای خرید مواد غدایی دوست ندارم برم  و بر عکس به خرید کردن برای خودم بسیار علاقه دارم و برای همین  تمام  خریدهای خونه  رو همسرم انجام میده و فقط من  میشورم و مرتب و جاسازی میکنم برای همین من فقط برای  تفریحی و یا سرزدن به مادرم و یا نهایت خرید وسیله شخصی برای خودم بیرون میرم که بازم درراین شرایط کرونا خیلی کم و با احتیاط شده  بیرون رفتنم و اما من در این مدت بیماری کرونا سعی کردم زیاد به ارایشگاه  نرم و یا اگر رفتم به صورت تک نفره در اونجا حصوز داشتم چون خود ارایشگاه هم بسیار رعایت میکنه اما دیروز من بعد از مدتها پیش آرایشگاه همیشگی خودم رفتم و دیدم سالن  یه مقدار شلوغ هست و فضا کوچک هست اولش ترسیدم و گفتم ای کاش نمیومدم  با وجود ماسک که هم خودم و هم بقبه داشتن و …اما دوباره به خودم گفتم اخه این چه ایمانی   هست که به خدا  دارم  آخه   هر روز  در شرایط عادی  در خانه  به خودم میگم من ایمان دارم از این بیماری من و خانوادم  به دورم  هستیم و هیچ مشکلی برای ما  پیش نمیاد ولی حالا تا اومدم یه جای شلوغ ایمانم رو از دست دادم  پس معلومه فقط حرف مفت میزنم پس این سالندار و یا همسرم که هر روز در محیط بسته با کلی افراد در تماس هستن و اصلا نگرانی هم ندارن اینها الان چه ایمانی دارن که اینطور راحت و بدون نگرانی دارن به کارشون ادامه میدن غیر از اینکه خودشون رو به خدا سپردن و با خیال راحت کارشون رو انجام میدن پس ایمان من کجاس ؟؟توکلم کجاس ؟؟نه که بحث حالا این اتفاق  من باشه  بحث اینه که واقعا اگر ما کنترل ذهن داشته باشبم و خودمون رو به خدا بسپاریم باید در آرامش و در حال خوب زندگی کنیم و قطعا اتفاقهای خوب هم برای ما میفته و بیخیال تمام حوادث و اتفاقات و نگرانیها باشیم و اصلا براشون وقت نزاریم .

      هر چند  لازم بگم اینقدر من این اخبار منفی رو  دنبال نمیکنم که در جمعها ی غریبه تر کم میارم و در جمعهای یکم تعارفی تر من رو عجیب و غریب میدونن و شاید از نظر اونها آدم به روز و جالبی نباشم که از هیچ چیز  در اطرافم خبر ندارم و حتی در دلشون بگن این کیه و چرا اینطور زندگی میکنه ولی باید بیخیال حرف تمام مردم  بشم مهم خودمم برای خودم و میدونم که در راه درستم  و میدونم من چقدر زندگیم روانتر و پر نعمت تر هست و میدونم در راه درست دارم گام برمیدارم و  اتفاقا من در دلم میگم افسوس که این افراد به دنبال چه چیزهایی میرن و میخوان به کجا برسن خوب برو دنبال خواسته هات و از ناخواسته هات دوری کن ولی چون در مدارش نیستن گوش نمیکنن و منم حرفی نمیزنم .

       

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 29 از 6 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      سمیه علی نژاد
      1400/04/24 09:12
      مدت عضویت: 704 روز
      اندازه متن
      محتوای دیدگاه: 52 کلمه

      سلام استاد واقعا شما عالی صحبت میکنید 

      من دارم از ابتدا فایلهای رایگان شما رو گوش میکنم 

      این در صورتیهپکه من گرفتار چاقی نیستم اتفاقا تناسب اندام هم دارم و فقط صحبتهای شما رو دوست دارم  وقتی دیدم تو سایت استاد عباس منش انقدر نتیجه گرفتید مشتاق شدم همه ی فایلهای شما دانلود کنم 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 8 از 2 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      moradiisomaih@gmail.com
      1400/04/24 03:39
      مدت عضویت: 212 روز
      اندازه متن
      محتوای دیدگاه: 203 کلمه

      سلام استاد ممنونم وواقعا استفاده بردم ، درمورد شانس و بد شانسی گفتین ، این نوشتتون منو متوجه رفتار والدینم که ازشون یادگرفتم کرد، بله هر وقت کسی بد شانسی و بدی میاورد ما هم ترسوندن که این کارو نکن ممکنه واسه توهم اتفاق بیفته و ولی هر وقت کسی خوش شانسی میاورد میگفتن مال اوناس خدا بده شانس ما که از این شانسا نداریم ، این یعنی ما و  خودشونو متوجه نکات بد میکردن ولی از نکات مثبت جدا مینوستن ، هر چند که چیزی به اسم شانس وبد شانسی  وجود نداره و همه ای اتفاقات نتایج اعمال مجموع اعمال خودمونه، برای اینکه واسه دوستانم که دارین این مطلب منو میخونن واضح تر بشه، در نظر بگیرین فردی که میره سر کار دولتی میگن شانس اورده پارتی داشته، ولی اونی که نمیره با اینکه تحصیل دانشگاهیم داره میگن بد شانسه،  چون پارتی نداره وهزار یک مثال دیگه مشابه در زندگی بهمون خوروندن وما چون از قانون جذب و ارتعاشات بی خبر بودیم ، از قدرت ذهن بی خبر بودیم، همه رو درست فرض میکردیم و یک عمر گول خوردیم. ممنونم استاد عطار روشن با متن نوشته ها و فایلاتون کاری میکنین که ماشاگرداتون فکر کنیم و از خواب نا آگاهی بیدار بشیم

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم