ورود / ثبت نام
0

خدا دیده نمیشود ولی شنیده میشود

اندازه متن
آیا این مطلب را می پسندید؟
https://tanasobefekri.com/?p=18641
برچسب ها:
7 نظر در مورد خدا دیده نمیشود ولی شنیده میشود

دیدگاهتان را بنویسید

      1400/04/16 21:05
      مدت عضویت: 773 روز
      اندازه متن
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,499 کلمه

      به نام خداوند بخشنده ی مهربان خداوندی  که دیده نمیشه و اما شنیده میشه 

      اولین تصمیم من از زندگی لذت برون هست نه گذراندن زندگی 

      خیلیا مخالف این  هستن که خدا با ما حرف میزنه و ما رو هدایت میکنه .

      هر کس این ندا و احساس،و هدایت رو  در درونش داشته باشه  پس حتما  خدا  او ن رو  به سمت خوشبختی و نعمتها ی بیشتر میبره و هر چیزی که از جنس خدا هست  در زندگیش پیدا میشه  .

      پول یکی از نعمتهای خداوند هست که بینهایت هست و بی نهایت به ما هم میرسه اما اگر این نعمت رو به صورت محدود ببینی و در  دست رییس و صاحب کار و دولت و … ببینی که اونها باید به تو بندن پس  تو بنده ی خدا نیستی تو بنده ی اون اشخاص هستی  اما اگر بگی پول بینهایت  هست و  در دست خداوند هست بینهایت پول رو در زندگی  تجربه میکنی اما اگر بگی این نعمت دست بنده ی خدا هست برای تو محدود میشه و تفاوت فقیر و ثروتمندان در همین هست و  ثروتمندان  هیچ وقت نمیگن پول دست افراد هست و بقیه نزاشتن که به اونها برسه و …. .

      هیچ وقت نتیجه رو به دیگران ربط  نمیدن و حالا فرقی نداره این فرد مسلمون یا عیر مسلمون هست  سیستم جهان به همه یکسان پاسخ میده اگر باور و عقیده ات این باشه پول یکی از نعمتهای بینهایت خداوند هست تجربه ی بینهایت از این  ثروت خواهین داشت و اما اگر بگین  پول محدود هست و در دست فلان شخص خاص هست  به یه مقدار کم از او ن میرسی پس بستگی به نگاه تو  داره که  پول رو بینهایت میبینی یا کم میبینی که مثلا  پولها رو بردن و کم هست و اختلاص کردن و ..

      پس چرا  گفتیم به نام خداوندی که دیده نمیشه اما شنیده میشه اگر هدایت بشی میتونی صدای خدا رو بشنویی نه به صورت صوت اما  احساسش میکنی و هدایت میشی به سمت چیزی که به نفعت هست ..

      وقتی به صدای خدا گوش کنی چیزی که برات غیر طبیعی و غیر ممکن هست برات ممکن میشه .

      و این تجربه یک دنیا لذت و شادی هست  که به صدای خدا گوش بدی و این برات مهیا بشه و برای خدا فرقی نداره به تو  یک لیوان شیر بده یا بنز بده  .

      و همین خدایی که تو  رو هدایت میکنه در دل شب شیر گیر بیاری  داری به صدای خدا گوش میدی و هدایت میشی به مسیرهای درست و خداوند به نهان و اشکار انسان و جهان اگاه هست .

      پس من وقتی به عقل ناقص خودم بسنده کنم به جای درست هدایت نمیشم اما خدا اگاه هست و به درستی هدایت میکنه و او شنونده ی اگاه هست .

      خداوند بیخ گوشت داره حرف میزنه و اما نه با ااین گوش که داری بلکه  با گوش درون توجه کن و اون  تو رو هدایت میکنه  .

      و حال آدم  دگرگون میشه و عشق میکنه وقتی صدای خداوند رو بشنوه .

      و اما تجربه ی من  استاد  از شنیدن صدای خداوند :

      منم از وقتی که از سفر برگشتم دارم عشق میکنم و حالم دگرگونه و احساس میکنم خدا خیلی به من نزدیکه و داره من رو هدایت میکنه و من تونستم به صدای درونم گوش بدم وبه هر انچه دلم خواست برسم واقعا دارم  لدت میبرم و حال دلم عالیه .

      جریان سفر من :

      با توجه به اینکه این دوسالی هست این ویروس اومده و شرایط رندگی و سفر و همه چیز رو دگرگون کرده و تغییر داده ما هم به خاطر همین شرایط پارسال تابستون فقط چند روزی کرج بودیم و بر گشتیم و اما امسال از اول تعطیلی مدارس  بچه ها من خیلی دلم میخواست مسافرت برم اونم شمال  در یه جای خاص در گیلان که به همسرم گفتم و اما ایشون نطرشون جایی بود در مازندا ان  هم به خاطر نزدیکیشون هم به خاطر این بیماری که جای خیلی دوری نریم واما  من جای دیگه رو دوست داشتم  ولی  فقط پیشنهاد دادم و دیگه هیچ نگفتم و کارها رو به خدا سپردم و بارها جای مورد نطرم رو تجسم کردم و حالم رو عالی کردم و …اما چون بارها اطرافیان و همسرم میگفتن این موقع سال همه جا گرم هست نریم تا اخرای برج ۵ و  چون من خودم هم هر سال  تابستان اوایل  برج ۶ و یا اخرا برج ۵  می رفتم سفر عادت کرده بودم اون موقع برم و همیشه  برای همون موقع از  سال برنامه میریختیم که سفر بریم  و همسرم مرخصی بگیره و …‌ اما عجیب امسال دلم خواست همون اوایل تیر ماه برم و به همسرم گفتم اما همسرم گفت از لحاظ کاری  فکر نکنم جور بشه کمای اینکه الان همه جا گرم هست و اذیت میشیم  تا اینکه چند روز بعد خیلی معجزه اسا گفت که مرخصی جور شده و همون اول تیر ماه بریم و من بی نهایت خوشحال شدم در حالی که اطرافیان میگفتن نرین هوا گرم و این بیماری هست خطر ناکه ولی دلم میخواست و دلم  مناظر زیبای شمال رو که بارها تجسم کرده بودم رو میخو است با اون هوای ابری و خلاصه رفتیم و مدتی در تهران با دوستان صمیمی ام بودیم که اونجا یه شب بارونی هم تجربه کردم و خیلی لدت بردم    و اخرای هفته که قصد رفتن به شمال و به گفته ی همسرم مازندران رو داشتیم  خبر دار شدیم راه مازندران بسته شده و شرایط خوبی به خاطر این بیماری  نداره و همین دوست عزیزمون در تهران  به  همسرم پیشنهاد داد  به یه هتل بسیار زیبا  بریم که نزدیک   به محل مورد نظر من بود  و گفت خیلی زیبا هست چون دوست خودم اونجا بوده و خیلی راضی بوده برین حتما خوش میگدره  برین گیلان بهتر چون مازندران خطر ناک شده و قرمز رنگ هست و همسرم هم پدیرفت و دقیقا من به همراه خانواده به جای بسیار زیبایی در ارتفاعات گیلان به همراه هوای ابری  هدایت شدم و دقیقا به همون منطقه که دلخواه من بود رفتیم  بدون اینکه من بخوام با همسرم بجنگم  و حالم رو بد کنم و یا بد خلقی کنم (و در ضمن بلافاصله بعد از اومدن ما از تهران  دوستم خبر داد که  در تهران تمام مرکز خریدها و  رستوران و غیره بسته شدن و خرید فقط اینترنتی هست در حالی که در اون مدت که من تهران بودم کلی گشتم و خرید کردم و واقعا لدت بردم و  …)

      و من چون قبل از سفر بارها این مناطر و این چنین جاهایی رو تجسم کرده بودم  پس تونستم خودم  خلق کنم و بسیار جای پای خدا رو در این سفر حس میکردم و صدای خدا رو میشنیدم از طریق قلبم نه گوشم 

      من شنیدم با صدای قلبم که حالا در همین زمان که دوست داری  برو  به سفر  بر خلاف کل سالهای گذشته که اخر تابستان رفتی امسال اولش برو (که بعد از اومدن ما شنیدیم تمام راه ها رو بستن و جریمه دارن و تردد ممنوع شده )

      من شنیدم با صدای قلبم که تو به همون جا  که دوست داری میری سفر و اصلا نگران نباش 

      من شنیدم با صدای قلبم تو همون مناطر زیبا و هوای ابری رو خواهی دید 

      من شنیدم با صدای قلبم که تو به شمال میری اصلا نگران نباش و فقط لدت ببر از این سفرت (چون زمانی که شنیدیم مازندران قرمز شده خواستیم بر گردیم  دزفول و به  شمال نریم و اما صدای خدا رو میشنیدیم که میگفت تو  حتما خواهی رفت و اتفاقا دوست این دوستمون در تهران  چند ماه قبل به اینجا رفته بود و دوستمون  هم بدون اینکه بدونه من همچین جایی رو  دوست دارم برم   خیلی معحزه آسا و بدون اگاهی از خواسته ی من آدرس هتل و شماره رو  در اون مکان زیبا در نزدیکی مکان دلخواه من به ما داد و ما  خیلی راحت از تهران جا  رزرو کردیم و خیلی راحت به جای دلخواهم رفتم بدون  ذره ای سختی  و من از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم و واقعا نمیدونستم این حس زیبای خودم رو به کی بگم که در مدار شنیدن این اگاهی ها باشه و به پاس قدر دانی از خدای خودم صبح و شب  در تراس این هتل به مناظر زیبا و هوای ابری و اون کوه های زیبا خیره میشدم و اشک شوق میریختم  که چقدر قشنگ هدایت میشم و برای خدا هیچ کاری نداره )

      و من هم دقیقا استاد  بعد از این سفر حال شما رو دارم که یه یک کیلو شیر خریدی شاید برای خیلیها  چیز خاصی نباشه و بگن خوب رفتی شمال دیگه ولی برای من  کلی درس داشت و حالم واقعا دگرگون شده و لدت میبرم از نزدیکی به  خدا و حس کردن  خدا در زندگیم و عشق میکنم و  بارها به خودم بعد از این سفر  گفتم اگر من تونستم این چنین به جای دلخواهم هدایت بشم پس خداوند من رو به بهترین جا هم هدایت خواهد کرد و من تمام انچه را که دوست دارم خلق خواهم کرد و با ایمان قوی تر و باور قویتر دارم مسیرم رو ادامه میدم و مطمعنم در آینده ی نزدیک به تمام اهدافم خواهم رسید چون صدای خدا رو در قلبم میشنوم و برای خدا کاری نداره به من سفر دلخواهم رو بده یا اون هدف و نعمتهای بیشمار رو که دوست دارم بده .

      خدایا شکرت 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 16 از 4 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        1400/04/17 07:42
        مدت عضویت: 820 روز
        اندازه متن
        محتوای دیدگاه: 77 کلمه

        سلام خیلی تجربه ی خوب و لذتبخشی از شنیدن صدای خداوند در زندگیتون داشتید . گرچه او حتی در کوچکترین اتفاقات زندگی هم خودشو به ما نشون میده اما توی تجربه های واضحتر از شنیدن صدای خداوند بیشتر لذت میبریم . اما اینا همه نشانه است تا حضورش رو بهتر و بیشتر درک کنیم و ارادمون رو بیشتر محو اراده ی او کنیم و با او همسو بشیم . 

        بازم ممنون بابت این پیام عالیتون جاوید باشید . 

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          1400/04/17 11:09
          مدت عضویت: 773 روز
          اندازه متن
          محتوای دیدگاه: 106 کلمه

          سلام دوست خوبم فاطمه سادات جان

          خوشحالم که نوشته ی شما رو میخونم من همیشه از خواندن نوشته های شما در سایت لدت میبرم و کلی آگاهی دریافت میکنم  شما واقعا عالی درک میکنید و عالی مینویسید .

          من همین اتفاقات رو که شاید برای خیلیها کوچیک و ناچیز باشه بزرگ و بزرگ و پررنگ و پر رنگتر  میکنم و هر روز به خودم یاد آوری میکنم  که چی شد و چه اتفاقی افتاد و در حای جای این سایت ثبت میکنم تا رد پا بشن برای خودم  و همیشه اونها رو به یاد داشته باشم و ناامید نشم و با ایمان قویتر به زندگیم ادامه بدم .

           

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
          امتیاز: 0 از 0 رأی
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      رسول دوست محمدی
      1399/12/23 15:56
      مدت عضویت: 372 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 562 کلمه


      .
      با سلام خدمت استاد ارجمند . من هم یه تجربه قشنگ از شنیدن صدای خدا مربوط به 4 سال پیش دارم که بعد دیدن این فایل برام خیلی جالب بود . چهار سال پیش که دنبال جابجایی از خونه قبلیمون در این منطقه ای که در حال حاضر زندگی می کنیم و نزدیک حرم امام رضا علیه السلام هم هستش در حال پرسو جو از بنگاه های املاک بودم ، بعد از کلی راه رفتن خسته و تشنه و ناامید از پیدا شدن کیس موردنظرم ، یه بنگاه در اون سمت خیابون نظرمو جلب کرد . ولی با خودم گفتم همه این بنگاه ها رو رفتی دیگه و نیتجه ای نداشته . اینم مثل بقیه . چه فرقی میکنه . ولی یه حسی بهم گفت حالا اینم برو بپرس . وقتی رفتم داخل بنگاه بدون اینکه حرفی از مبلغ رهن یا اجاره بزنم ، فقط گفتم دنبال همچین خونه ای با این مشخصات هستم . بلافاصله بنگاه دار یه آدرس نوشت روی کاغذ و گفت این خونه هستش همین نزدیکی ، ولی صاحبخونه یه حاج خانومیه که اذان که میشه میره مسجد و الان هم نیست . باید عصر بیاین واسه دیدن خونه . باز بخاطر اینکه من میخواستم عصر بخوام برگردم تو این مسیر و خونه رو ببینم خیلی برام مشکل و حتی امکان پذیر نبود ، ناامیدانه از بنگاه اومدم بیرون . صدای اذان رو شنیدم و واسه اقامه نماز به مسجد رفتم . با توجه به اینکه خانومم بدلایل متعدد همین منطقه رو خیلی دوست داشت ، برام خوشایند نبود بخوام بهش بگم با این پولی که ماداریم اینجاها خونه پیدا نمیشه . چون این منطقه بخاطر نزدیکی به بازارهای بزرگ تجاری و از همه مهمتر نزدیکی به حرم مطهر اجاره های سنگین و بالایی داره . خلاصه تصمیم داشتیم بعد اینکه نمازم تموم شد با همسرم تماس بگیرم و موضوع رو بهش بگم . ولی بعد اینکه نماز خوندم باز یه حسی بهم گفت حالا برگرد دوباره در این خونه که آدرس گرفتی ، ببین شاید کسی خونشون باشه و تونستی خونه رو ببینی . خلاصه با همه خستگی جسمی و روحی که داشتم خودمو رسوندم به آدرسی که داشتم و زنگ خونه رو زدم . ناگهان کسی از آیفون جواب داد و من هم گفتم واسه دیدن خونتون اومدم . خلاصه خونه رو دیدم و کلی خوشحال شدم که چقدر عالی همه شرایط مدنظر ما رو داره . از خانومی که در رو باز کرده بود تشکر کردم و ایشان گفتند صاحبخونه مادرم هستند که شب برمیگردن خونه و در مورد شما باهاشون صحبت می کنم و بهتون خبر میدیم . خلاصه من حسم خیلی عالی بود و یه جورایی بقول قدیمی ها دلم روشن بود که دیگه همه چی جور شد . خوشحال و خندان برگشتم پیش همسرم و موضوع رو بهش گفتم . منتظر بودیم تا شب . شب که صاحبخونه تماس گرفت ، گفتیم ما فقط یک دهم پول رهنی که واسه خونتون درنظر گرفتین رو داریم و یک سوم اجاره ای هم که تعیین کردین توان پرداخت داریم ولی خونه شما واسه ما به دلایل مختلف مناسبه . اون حاج خانوم هم گفتن با توجه به شرایطی که ما داریم و ویژگیهایی که شما دارین ، بهترین همسایه واسه ما هستین . پس اشکالی نداره بیاین واسه قولنومه . و الان چهارساله که دراین خونه داریم زندگی می کنیم و از هر نظر احساس راحتی و آرامش داریم . خداروشکر . با تشکر

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 15 از 3 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      ریحانه دوست محمدی
      1399/12/23 10:51
      مدت عضویت: 354 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 510 کلمه


      سلام استاد…. چ حس قشنگیه این حسی که عنوان کردین که خدا بیخ گوشمونه … و چه مثالتون بینظیر بود و جای تامل داره برای خدایی که اینقدر بهمون نزدیکه و ما اونو از خودمون، دور میبینیم….. دقیقا استاد چن شب پیش برای منم یه اتفاقی افتاد که کلی حاله دلمو خوب کرد.. یعنی اینقدر از اون شب خدارو باتمام وجودم حس میکنم که لذتش وصف ناپذیره… من مدتیه که عجیب هوس باقالی داشتم. و بشدت به باقالی علاقه دارم. و چن وقت بود به همسرم میگفتم که برام تهیه کنه. و ایشونم بااین وضعیت فعلی کرونایی خیلی تمایل به خریدن باقالی روی گاری نداشت. و هی پشت گوش مینداخت. حتی اومدم بجای باقالی، لوبیا رشتی پخته کردم و با فلفل و نمک و ابلیمو خوردم، مگه کمی از هوسمو کم کنه… ولی فایده نداشت کم که نکرد هیچ، بیشترم شد هوسم… دقیقا دوسه شب پیش قرار بود باهمسرم بریم حرم. و منم ب خودم وعده دادم که تو مسیر اگه جایی گیرم بیاد باقالی رو بخورم، ولی همسرم خسته بود و رفتنمون کنسل شد. منم ازشدت هوسم یکم تو گوگل سرچ کردم و عکس باقالی پخته نگاه کردم و کلی اب دهنم راه افتاد.. دقیقا توهمین حین، همسایمون همون لحظه اومد دم در خونه و یه کاسه باقالی پخته و یه بشقاب شلغم برام آورد. یعنی از حس اون لحظه ام نگم براتون….. خدامیدونه چه لبخند شیرین و عمیق ازته دلم زدم به مهربونی پروردگارم.. و باذوق و شوق به همسرم گفتم اگه گفتی چیه؟ اینقدر اونشب اون لحظه باقالی بهم مزه داد. هر دونه که میخوردم خدارو به خودم نزدیک تر حس میکردم.. چون دقیقا از سمت خداوند اما با دست همسایمون برام فرستاده شده بود.و خداوند اینجوری، اینقدر راحت و سریع اجابت میکنه.. فرقی نداره این خواسته شیروباقالی باشه یا اینکه بنز باشه…. خداهیچ وقت دیر نمیکنه، فقط ما صبرو حوصلمون کمه..و همون شب باشوخی به همسرم گفتم ازالان هرچی هوس کنم به تو نمیگم. مستقیم به خود خدا میگم. اون زودتر ازتو اجابتم میکنه…..خدارو نمیتونیم ببینیم ولی اون که مارو میبینه،،، صداشو و حضورشو با قلب و دلمون میتونیم احساس کنیم… خدایا شکرت ازاینکه توهستی کنارم. کنارم که نه. هستی در وجودم….. ازالان نگاهم عمیق تر شده به حضور خداوند در قلب و جانم. اینکه هرچی بخوام، اون از جایی که گمان ندارم بهم میرسونه خواسته هامو….و هیچ کس و هیچ چیزو عامل رسیدن به خواسته هام نمیدونم. و این شیرین ترین لذتیه که تابه الان درک کردم…. خداروشکر برای درک عميق تر خودش در وجودم..راستی استاد دقیقاموضوعی از مطالبی که برام اتفاق میفته و دوست دارم عنوان کنم و دیدگاه راجبش بنویسم و به اشتراک بزارم، هم جالبه… چون نمیدونم کجا این موضوع مدنظرمو عنوان کنم، دقیقا همون روز یا دوروز بعدش من فایلی رو نگاه میکنم که مربوط به اتفاقیه که برام افتاده و دوست داشتم دیدگاه بزارم. و اینم برام یه شگفتی بوده که تاالان خیلی اتفاق افتاده و من به همون مسیر هدایت شدم که مربوط به اتفاقم بوده و تونستم دیدگاه بزارم وبهتون بگم…مسیر هدایت ته نداره.. همش میشه شگفتی.. خدایاشکرت برای این هدایت و شگفتی های زندگیم…. . عمرتون بابرکت.. یاعلی

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1399/04/26 15:36
      مدت عضویت: 832 روز
      اندازه متن
      محتوای دیدگاه: 48 کلمه

      با سلام.چه تجربه زیباییی.منم میخام صدای خدا رو بشنوم و انقدر گوش کنم تا صداش برام هر روز بلندتر شنیده بشه‌.خدایااا مهربونم میخااااام صداتو حس کنم و بشنوم برای داشتن حال خوب برای رسیدن به چیزهایی که تو به زیباییی خلق کردی و من میخاااااام خالق رویاهام باشم.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1398/08/01 18:56
      مدت عضویت: 831 روز
      اندازه متن
      محتوای دیدگاه: 17 کلمه

      سلام استاد خسته نباشی دورد بر شما من موفق شدم

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم