ورود / ثبت نام
0

ذهن شما چند کیلو است؟!

اندازه متن

سال های زیادی از عمرم با چاقی گذشت. در آن سال ها تجربیات مختلفی از چاق بودن به دست آوردم، تجربیاتی که هرگز تصور نمی کردم روزی باعث خوشبختی و سعادت من در دنیا و آخرت شود.

همیشه از چاق بودن متنفر بودم و خیلی به مادرم گله و شکایت می کردم که چرا من را با ژنتیک چاقی به دنیا آورده. البته از زمانی که متوجه شدم ضعیف بودن چشمام هم ژنتیکی بوده بیشتر از قبل باهاش جر و بحث می کردم که چرا من هم چاقم و هم چشمام ضعیفه، ناگفته نماند که از همان دوران کودکی ترس از طاس شدن هم داشتم، چون می گفتند ارثی خانواده پدریمه.

خلاصه چااقی، عینکی بودن و طاس شدن را به بدشانس بودن خودم ارتباط می دادم که چرا هرچه ژنتیک درب و داغونه رو خدا در من قرار داده.

اون روزها نمی دانستم که در چاقی چه گوهر گرانبهایی نهفته است که با پیدا کردن آن به شرایطی خواهم رسید که به راحتی از شر عینک هم خلاص خواهم شد و در مورد طاسی دیگر نگران نیستم چون مشکلی برای من ایجاد نکرده است.

خاطرات چاقی من فقط مربوط به ژنتیک نبود بلکه جنبه های مختلفی داشت.

یکی از خاطرات پررنگ دوران چاقی من، رابطه من با ترازو بود.

من از دوران دبستان متوجه چاق بودن و ضعیف بودن چشمام شدم. از حرف ها و مسخره کردن بچه ها متوجه شدم که من با دیگران تفاوت دارم و وقتی معلم بهداشت عینک تعیین نمره چشم را روی صورت من قرار داد و لنز رو روی آن نصب کرد با شفاف شدن دنیای اطرافم تازه متوجه شدم که دنیای رنگ دیگری است و چقدر واضح است.

تا قبل از آن تصور می کردم همه انسانها دنیا را به این شکل می بینند اما وقتی می دیدم دوستی که کنار دست من نشسته بود به راحتی توشته های خانم معلم را از روی تخته سیاه کلاس می نویسد و من هرچقدر زور می زنم نمی توانم ببینم که روی تخته چه نوشته شده است تازه به این تفاوت خودم با دیگران پی بردم.

همیشه از روی دست نفر بغل دستی ام نوشته های روی تخته سیاه را می نوشتم و از آنجای که دوستم از این کار من خوشش نمی آمد همیشه به معلم اعتراض می کرد که خانم ، این داره از رو دست من تقلب می کنه.

اونجا بود که خانم معلم بعد از چند بار تذکر دادن به من که خودت از روی تخته بنویس و من بازم از روی دست بغل دستی ام می نوشتم شک کرده بود که نکنه چشمای من ضعیفه و از مربی بهداشت خواسته بود که وضعیت بینای من رو معاینه کنه و چند روز بعد یک عینک دسته کائوچوبی قهوه ای روی چشمان من قرار گرفت و از آن روز به بعهد علاوه بر چاقی بخاطر عینکی بودن هم مسخره می شدم.

کلاس دوم دبستان بودم که خانم بهداشت از من خواست که برم روی ترازو و من برای اولین بار روی ترازو قرار گرفتم.

اولین عبارت خانم مربی این بود: ماشااااااالا چقدر اضافه وزن داری.

من که نمی دونستم اضافه وزن چیه فکر می کردم مثل نظم و ترتیب داشتن چیز خیلی خوبیه.

به من یک نامه دادند و مادرم فردای اون روز به مدرسه آمد و مورد سرزنش مربی بهداشت مدرسه قرار گرفته بود که چرا بچه شما انقدر چاقه و باید به فکر لاغر شدنش باشی.

از اون روز دعواهای مادرم با من سر خوردن غذا شروع شد و روزی ده بار منو تهدید می کرد که اگه بیشتر بخوری میام به خانم مربی ات می گم که حرف گوش نمی دی.

به شدت از خانم بهداشت مدرسه متنفر شده بودم و سعی کردم راهی پیدا کنم که هم به اندازه ای که می خوام غذا بخورم و هم خانم بهداشت از این موضوع اطلاع پیدا نکنه.

از اون موقع بود که من در یکی از کمدهای اتاق پذیرایی مواد غذایی را قایم می کردم تا ظهر ها که مادرم می خوابید با خیال راحت همه اونها رو بخورم. در مدرسه هم به صورت ناخودآگاه سعی می کردم با بچه های لاغر دوست بشم و به طریق مختلف غذای اونها رو می خوردم.

یکی از ترفندهای من برای گرفتن غذای بچه ها این بود که در زنگ های تفریج تکالیفشون رو انجام می دادم و اونها هم غذایی که مادرشون براشون گذاشته بود رو به من می دادند.

اما این نقشه ذهنی من دوام نیاورد و یکی از بچه ها موضوع رو به مادرش گفته بود. مادر دوستم اومده بود مدرسه و این موضوع رو به خانم معلم من گفته بود و ظهر که من رسیدم خونه یه دست کتک حسابی از مادرم نصیبم شد.

چند وقت بعد دوباره معلم بهداشت منو وزن کرد و این بار دیگه از وزن من تعجب نکرد بلکه به شدت عصبانی شد و کلی تهدیدم کرد که اگه چاق تر بشم از مدرسه اخراجم می کنند و باید برم بنایی کنم.

از اون روز هرکی رو می دیدم که بنایی می کرد فکر می کردم بخاطر چاق بودن از مدرسه بیرونش کردن.

گزارش چاق تر شدن من به مادرم ابلاغ شده بود و مادرم فشار برای غذا نخوردن رو بیشتر کرد اما من هم راهکارهای جدید واسه دسترسی به مواد غذایی پیدا می کردم و در دوران مدرسه هرگز من لاغر نشدم و هر بار معلم بهداشت منو وزن می کرد شرایط من در خانه سخت تر می شد.

البته بعد از چند وقت مادرم تسلیم شد و به معلم بهداشت گفت که چاقی در خانواده پدریش ارثیه و همه با هم به این نتیجه رسیدند که تلاش اونها برای لاغر کردن من بی فایده است و از اون به بعد شرایط زندگی من بهتر شد.

داستان وزن کردن های من ادامه داشت و در دوران راهنمایی خیلی دوست داشتم در تیم فوتبال مدرسه عضو باشم اما معلم ورزش وقتی منو وزن کرد گفت تو وزنت زیاده و نمی تونی با بقیه بچه ها فوتبال بازی کنی چون ممکنه به خودت یا بقیه صدمه بزنی و من رو در تیم بسکتبال کلاس قرار داد ولی موقع بازی کردن توپ بسکتبال به شکمم برخورد می کرد و توپ از دستم رها می شد و بچه ها اعتراض می کردند و نمی خواستن من در تیمشون باشم.

به صورت خودجوش تصمیم گرفتم که پینگ پنگ بازی کنم که مشکلی برای بقیه ایجاد نکنم.

در دوران راهنمایی من در مدرسه غیرانتفاعی ثبت نام کرده بودم و مربی ورزش برای اینکه منو ترغیب کنه هرطور شده لاغر بشم گفت که اگه لاغر نکنی به آقای ناظم می گم سال بعد شما رو ثبت نام نکنه و باید بری مدرسه دولتی.

خیلی ترسیدم و از اونجا بود که تصمیم گرفتم هرطور شده لاغر بشم و این شروع داستان رژیم گرفتن و ورزش کردن من برای لاغر شدن بود و رابطه من با ترازو بسیار تنگاتنگ شد.

از آنجا که مادرم مدت ها بود درگیر چاق و لاغر شدن بود یک ترازو برای وزن کردن توی زیرزمین خونمون داشتیم که هر وقت می رفت زیر زمین وسیله ای برداره خودش رو وزن می کرد.

منم همین کار رو شروع کردم و هر روز چندبار می رفتم زیرزمین و خودم رو وزن می کردم و اونجا بود که ارتباط من با ترازو گسترده تر شد و هر روز چند بار عدد وزن خودم رو می دیدم.

هر بار که با بچه ها تو کوچه فوتبال بازی می کردم بعدش می رفتم زیرزمین خودم رو وزن می کردم، هر روز که با دوچرخه از مدرسه بر می گشتم اول می رفتم زیرزمین خودم رو وزن می کردم و توجه به عدد ترازو برای بعنوان وسیله تعیین موفقیت من در لاغری در ذهن من تثبیت شد.

از اون به بعد هرجا ترازو می دیدم خودم رو وزن می کردم و نکته جالب اینکه در بیشتر مواقع از ثابت موندن وزن یا یه ذره اضافه شدن وزنم اعصابم بهم می ریخت.

انقدر دفعات اعصاب خوردی من زیاد بود که اگه یه وقت هایی ترازو یه ذره عدد کمتری رو نشون می داد باورم نمی شد که من وزن کم کرده باشم و فکر می کردم تزارو خراب شده.

چند بار محل ترازو را تغییر داده و دوباره وزن می کردم تا مطمئن شوم که ترازو اشتباه کرده و من وزن کم نکردم!!

از یه طرف عادت کرده بودم خودم رو وزن کنم که ببینم لاغر شدم یا نه و از طرفی دیگه هر وقت هم که ترازو عدد کمتر رو نشون می داد باورم نمیشد چون دفعاتی که عدد ثابت یا بیشتر رو نشون داده بود به مراتب بیشتر بود و این باعث شد که من باور کنم توانایی لاغر شدن را ندارد.

تاثیر استفاده از ترازو رو همه افراد چاق به خوبی درک و تجربه کرده اند ولی با اینکه در فایل های مختلف لاغری با ذهن درباره آن توضیح داده شده و از مضررات وزن کردن با ترازو صحبت شده ولی همچنان یکی از پرکاربردترین روش های باور کردن لاغر شدن رفتن روی ترازو و دیدن عدد است که روی صفحه ترازو نمایش داده میشه.

ترازو عدد جسم شما را نمایش می دهد و این عدد به مراتب کمتر از عدد چاقی است که در ذهن شما ثبت شده است.

ما ترازویی برای اندازه گیری میزان چاقی ذهن خود نداریم و همیشه وزن جسم خود را بعنوان پارامتر افزایش وزن یا کاهش وزن درنظر می گیریم.

برای فردی که اضافه وزن دارد قبل از آنکه جسم او درگیر چاقی و اضافه وزن شود، ذهن او مملو از فرمول های چاقی شده است و به واسطه ذخیره شدن فرمول های چاقی در ناخودآگاه، روند تغییر وضعیت جسمی و افزایش وزن در فرد شروع می شود.

اما عدم اطلاع از این موضوع سبب شده است که همه افرادی که اضافه وزن دارند و همه روش هایی که ادعای کمک به لاغر شدن افراد را دارند از ترازو بعنوان میزان موفقیت خود استفاده کنند.

رابطه بین عدد وزنی جسم و عدد وزنی ذهن مانند رابطه بین عقربه کیلومتر شمار و عقربه نمایش دهنده دور موتور ماشین است.

عددی که نمایش گر دور موتور ماشین نشان می دهد صدها برابر عددی است که نمایشگر سرعت ماشین نمایش می دهد.

درست است که واحد آنها با هم تفاوت دارد ولی از نظر عددی اختلاف بسیار زیادی بین عدد دور موتور و عدد سرعت ماشین وجود دارد.

بعنوان مثال نمایشگر دور موتور ماشین عدد 40 هزار دور را نشان می دهد درحالی که سرعت ماشین 100 کیلومتر در ساعت است.

همانطور که همیشه عدد نمایشگر سرعت ماشین بسیار کمتر از عدد دور موتور ماشین است عدد نمایش داده شده روی ترازو بعنوان وزن جسمی افراد کمتر از عدد وزنی است که در ذهن آنها وجود دارد.

از این رو برای محاسبه عدد وزنی خود نباید دلخوش به ترازو باشید بلکه باید با توجه به احساس خود عدد وزنی ذهن خود را به دست آورید.

  • اگر احساس ترس و نگرانی از چاق تر شدن در شما کاهش یافته باشد نشان از کاهش عدد وزنی ذهن شماست.
  • اگر ترس از خوردن مواد غذایی در شما کمتر شده باشد نشان از کاهش عدد وزنی ذهن شماست.
  • اگر میزان عذاب وجدان شما بعد از هر بار غذا خوردن کمتر شده است، نشان دهنده کاهش عدد وزنی ذهن شماست.

علائم زیادی برای تشخیص کاهش عدد وزنی ذهن وجود دارد که اطمیمان دارم بسیاری از دوستانی که از محتوای آموزشی سایت تناسب فکری استفاده کرده اند از نشانه های کاهش عدد وزنی ذهن آگاهی دارند.

محتوای فایل آموزشی این قسمت درباره تفاوت بین عدد وزنی و عدد ذهنی است. درک این تفاوت به ما کمک می کند تا از رفتارها و نگرش کاهش وزن جسمی بر اساس اعداد و ارقام تعیین وزن استاندارد دست برداشته و به دنبال تغییر فرمول های چاقی ذهن و تجربه کاهش وزن ذهنی باشیم.

منتظر خواندن نوشته های شما هستم

همراه همیشگی شما: رضا عطارروشن

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://tanasobefekri.com/?p=30316
برچسب ها:
13 نظر در مورد ذهن شما چند کیلو است؟!

دیدگاهتان را بنویسید

      1400/06/19 13:20
      مدت عضویت: 669 روز
      اندازه متن
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 2,373 کلمه

      ذهن شما چند کیلو است؟

      سلام وقت دوستان و استاد بخیر 

      بلخره بعد از چند روز که تصمیم داشتم این فایلو نگاه کنم امروز تونستم موفق به دیدن و نوشتنش‌ بشم 

      بنظر من افرادی که به این سایت هدایت میشن اشخاصی هستن که راه های زیادی برای لاغر شدن رفتن ،کارهای زیادی انجام دادن،رژیم های طولانی و ناراحت کننده ایو گرفتن ،ورزش های سختیو انجام دادن ،لاغر هم شدن ولی مجدد چاق شدن و نتونستن وزن ایده آل شونو حفظ کنن 

      و همیشه یه سئوال بزرگ در مغزشون میچرخیده که چرا نمیتونم در وزن پایینم بمونم ؟  و برای پیدا کردن همین سئوال به مسیرهای مختلف و زیادی هدایت شدن که پر از تلخی و ناراحتی بوده ،ناامید شدن ،از خودشون متنفر شدن ،اعتمادبنفسشون خراب شده ،از زندگیشون لذت نبردن ووو

      که همه ما هم همین تجربیاتو در اسکیل کوچیک و بزرگتر داشتیم  ،یکی از بزرگترین دغدغه های من چاقیم بود ، مدام در راه کم کردن وزنم بودم و بالا و پایین های زیادی شدم ،اونهمه انرژی که برای لاغر شدن گذاشتم میتونست در جای دیگه ای خرج بشه و این لوپ تکرار در مسیر تکراری من وجود داشت 

      هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم برای همیشه  لاغر بشم و لاغر بمونم ،برام مثل یک رویا بود ،بخاطر شرایط جسمیم ، زندگیم از وضعیت طبیعیش خارج شده بود، هر جایی میخواستم برم نگران رژیم و ورزشم بودم ،مدام دیگران نصیحتم میکردن که چقدر رژیم میگیری ،موهات میریزه ،بدنت بی جون میشه ،صورتت زشت و چروک میشه ،بدنت شل میشه و  ترک میخوره وووو

      ولی من مصمم بودم در راه لاغر شدنم ،آخه کی تمام عمرشو میتونه رژیم بگیره ؟ کی انقدر توانایی گرسنه موندنو داره ؟ کی میتونه بره به مهمونی که به افتخارش  گرفتن ولی به میز غذا نزدیک نشه و سالها بیننده خوردن دیگران باشه

      درسته که روزهای بسیار ناراحت کننده ایو گذروندم ولی بودن در این راه بمن قدرت و توانمندی هامو بهم ثابت کرد ،پشتکار و مسئولیت پذیریمو بهم نشون داد و زمانیکه خسته از پشتکار خودم شدم ،خسته از تمام راه های اشتباه رفته ام شدم ،مسیر صحیح نمایان شد 

       

      هر زمان ازفالورها و  بچه های اینستاگرام یا سایت  استاد ،بمن در دایرکتم پیام میدن ،وقتی میخوان مطمئن بشن که راه درسته ،وقتی میانه راه هستن و هنوز نتایج دلخواهشونو نگرفتن یا نگرانن ،بهشون میگم که نتایج ما وقتی بصورت محکمتر شروع و موندگار  میشه که ما بپذیریم که راه همینه و دیگر هیچ و آگاه باشیم به ذره ذره تغییراتی که قبلا نداشتیم و الان داریم تجربه میکنیم  ،هر چند برای ذهن فقط نتایج جسمی مهمه ولی باید بتونیم چشم از نتایج بیرونیمون برداریم تا در آرامش بیشتری به مسیرمون ادامه بدیم  

      اگر در مسیر بودیم و آموزه هارو زندگیشون کردیم ،غر نزدیم ،اضطرار نداشتیم،مدام به ماه و سال بودنمون در دوره ها توجه نکردیم و راهمونو رفتیم و مطمئن بودیم که نقشه گنجی در دستانمون هست که بلخره مارو میرسونه به کوه های الماس ، اونوقت نتایج خواهند رسید

      شک و تردید، از نداشتن اطمینان و ایمان به راهمون  میاد که دشمن نرسیدن ها و شکست های ماست ، زمانیکه به پولی نیاز داریم و یک شخصی معتبر مارو مطمئن میکنه که اون پولو به ما میرسونه ،دیگه ما نگران نیستیم میدونیم اون پول تو حسابمونه ، الان هم باید بدونیم تناسب اندام تو جیبمونه ، اگر اینجوری به راهمون نگاه کنیم دیگران نگران و ناامید  نمیشیم 

      اینهارو برای دیگران میگم و اینجا برای خودم مینویسم که بیشترو بیشتر به این راه ایمان بیارم و برام یادآوری بشه که راهم درسته ،نقشه گنج دستمه و در آرامش به راهم ادامه بدم ،وقتی دوستمو نگاه میکنم که از وزن بسیار بسیار بالا داره لاغر میشه ، خوشحال میشم ،یادمه وقتی این مسیرو شروع کردم ایشون اصلا راضی نبود که این دوره هارو بخرم ،ولی نیروی هدایت گر درونم منو هل میداد به این مسیر، زمانی هم که دوره هارو شروع کردم باز هم ایمان نداشت با این راه لاغر بشم ولی لاغر شدن من از ماه سوم شروع شد

      اوایل باز هم باورش نشد ولی من کاملا زیر پوستی اطلاعاتیو که یاد میگرفتمو بهش تزریق میکردم ،بعد از مدتی متوجه شدم ایشون هم داره سایز کم میکنه ،بلخره بعد از تقریبا ۱ سال ،تسلیم و وارد  این دوره ها شد و الان داره لذت میبره از اینهمه تغییرات درونی و بیرونی ،به قول خودش میگه من ۲ تا استاد دارم ،یه استاد مهربان که استاد عطاروشن هستن و یه استاد زورگو که تو هستی ،از بس تو این ۱ سال و خورده ای ،بمن گفتی تمریناتتو انجام بده ،بنویس ،فایلاتو گوش کن ،مراقب رفتارت باش وووو  خودش اعتراف میکنه انسان بسیار خوشبختیه که منو کنار خودش داره که در تمام تمرینات دوره های ذهنیش من هستم و ساعتها میتونه در مورد آموزه هاییکه یاد میگیره با من تبادل اطلاعات کنه 

       

      اولین بار که وزن شدم کلاس پنجم ابتدایی بودم ،همه بچه هارو وزن میکردن ،من که رفتم رو وزنه ۵۰ کیلو بودم ،همه بهم یجوری نگاه میکردن ،نمیدونم چجوری به گوش پدرم و عموهام رسید ،شاید خودم گفته بودم ولی از همون روز انقدر پدرم و بعد عموهام بهم میگفتن ،خجالت نمیکشی ؟ ۵۰ کیلو شدی و من از شنیدن اونهمه تحقیر حالم بد میشد و احساس میکردم چقدر دختر زشت و بدهیکلی هستم 

      حس تنفر و زشت بینی از همون موقع در من بیشتر شد و به همراه اونهمه حس بد ،اعتماد بنفس و عزت نفسم هم تخریب شد و زمانیکه عزت نفس تخریب بشه در واقع اون معنی من کیستم زیر سئوال میره 

      من کیستم ؟ یعنی بیس وجود ما ، حالا بیس وجود یک شخص چاق ،بیس ضعیف و ناتوانیه که تو تمام جنبه های زندگی نمیتونه موفق باشه و خدارو شکر الان در حال ترمیم شکستن های اون زمان ها هستیم 

       

      از همون اولین بار که منو تو مدرسه وزن کردن ، ترازو  برای من وحشتناک و دردناک شد  ولی یکی از کارهای روتین من رفتن روی ترازو بود

      تهدید های پدرم و مراقبت هاییکه میشدم برای اینکه شام  نخورم در من ترس از غذاها،خوردن ،مخصوصا شام برام ترسناک و چاق کننده بودن

      یادمه ۱۶ سالم بود به مدت ۱ ماه خونه عموم مهمون بودم ،پدرم موقع خداحافظی به عموم گفت مواظب باش به فریده شام ندید بخوره مثل خرس شده ،حالم ازش بهم میخوره و تو اون مسافرت من خیلی عذاب کشیدم ،موقع شام زن عموم غذاهای سرخ کردنی و خوشمزه درست میکرد و من دلم ضعف میرفت ولی نمیتونستم بیام سر سفره و چیزی بخورم و چونکه خونه خودمون نبودم که بتونم یواشکی چیزی بخورم اون ۱ ماه خیلی اذیت شدم ،وقتی برگشتم خونمون بابام به عموم گفت چرا فریده دوباره چاقتر شده مگه بهش شام دادی خورده ؟ 

       

      من هیچ وقت ترازو نخریدم ازش میترسیدم ولی هر جایی ترازو میدیدم مدام ازش استفاده میکردم ،میرفتم استخر ،قبل و بعدش وزن میکردم ، هر روز تو باشگاه روزی چند بار وزن میکردم ،سعی میکردم قبلش چیزی نخورده باشم ،لباس اضافی تنم نباشه و یه جنگ روانی با وزن خودم داشتم و باور داشتم که من استخون های سنگینی دارم چونکه وقتی جسمم بنظر خیلی لاغر شده بود وزنم زیاد کم نشده بود و وقتی به دیگران میگفتم من ۷۵ کیلو هستم همه فکر میکردن من دروغ میگم و وزن تقریبی منو ۶۵ کیلو حدس میزدن و من باور کرده بودم استخون هام سنگینه 

       

      با وزن ۹۴ کیلو وارد دوره شدم ،از اونجاییکه خودمو وزن نکردم نمیدونم تا الان چقدر کم کردم ولی خودم حس میکنم طبق لاغر شدن های قدیمم شاید ۸۰ کیلو باشم دقیق نمیدونم و دلم میخواد ۶۵ کیلو و حتی ۶۰ کیلو بشم 

      قبل از آشنایی م با دوره لاغری با ذهن ،اضافه وزن جسم من ۳۰ کیلو بود ولی الان که فکر میکنم اضافه وزن چاقی ذهنم ۲ برابر بود ،یعنی من ۹۵ کیلو بودم ولی ترس از چاقی در من تا بالای ۱۰۰ کیلو هم میرفت  و ترس هاییکه در خودم حس میکردم منو تا مرز جنون میکشوند و میدونستم بزودی وزنم بیشتر از اینها میشه 

      الان دارم حس میکنم وزنی که در مغزم حسش میکنم سنگین نیست ،گنگی تو مغزم احساس نمیکنم ،نمیگم اضافه وزن چاقی ذهنیم وجود نداره ولی مثل قبل اذیتم نمیکنه 

      الان از خوردن که مهمترین بخش چاق کننده ذهن ما بود ،نمیترسم ،بلخره درصدی از ترس های من هنوز هم هستن ولی من نمیدونم دقیقا چقدره ولی میفهمم که ترس هام کمتر شده ، براحتی شام میخورم حس میکنم بمن آپشنی نصب شده که دیگه شام خوردنو چاق کننده نمیکنه ، خالی تر شدن مغزم از ترس هامو درک میکنم ولی کامل رفع نشده 

      میدونم هر چقدر اطلاعات جدید وارد ذهن خوداگاهم کنم و بعد از تکرارش وارد ناخوداگاهم بشه ،ناخوداگاهم بدن جدید منو میسازه و در این راه ممارست و باور داشتن خودمون و توانایی هامون و این مسیر میتونه کمک کننده باشه ،زمانیکه مغز ما پذیرفت  لاغر شدن لذت بخشه و برای ما امنیت داره ،مارو براحتی وارد لاغر شدن میکنه

      چقدر مثال مورچه و بارش برام تداعی روزهای سخت رفته خودم بود ،سالها مسیرهای صعب العبورو رفتم با بار سنگین چاقی در مغزم که حس سنگیش بسیار اذیت کننده بود و بیشتر اوقات عاجز میشدم از حمل این همه درد و رنجی که مجبور بودم با خودم داشته باشم و وقتی نگاه میکردم که افراد لاغر چقدر راحت زندگی میکنن از خودم بیشتر بدم میومد و مطمئن میشدم که خدا با من با خلق کردنم خصومتی داشته 

      حتی اون زمان هاییکه ۳۰ کیلو وزن کم کرده بودم هم درونم احساس سنگینی میکردم ،شاید از شر اضافه وزن جسمیم خلاص شده بودم ولی اضافه وزن و فشار مغزم بشدت اذیتم میکرد و تمام مدت در ترس و نگرانی بودم و الان قشنگ اون ترس ها و سنگینی مغزمو حس میکنم 

      بدلیل اینکه از ۱۰ سالگی به دستور پدرم وارد رژیم شام نخوردن شدم قبل از ۱۰ سالگیمو بخاطر نمیارم که آیا میترسیدم یا چقدر میترسیدم یا اصلا خودمو بدون مموری رژیم به یاد نمیارم 

      از ۱۰ سالگی که وارد رژیم شدم ،فشار روی ذهن و جسمم بیشتر شد ،مدام حواسم به غذاها بود، به خوراکی ها فکر میکردم ولی خوردن  تمامشون  برام محدود بود 

      از یه طرف گرسنه بودم ،از یه طرف میترسیدم غذا بخورم ،از طرف دیگه پدرم بسیار اذیتم میکرد و تحقیرم میکرد ،تخریب و سرزنش و نصیحت های اطرافیانمم بود و ترس های درونیم هم مزید بر علت شده بود که شخصیت بهم ریخته و ضعیفی در من ساخته بشه که هیچ اطمینانی به خودم و توانایی هام نداشتم و عملا من هیچ کاره بودم در زندگیم و مدام منتظر ایده و نظر دیگران بودم

      هیچ اقتداری از خودم نداشتم ،هیچ کدوم از کارهاییکه دوست داشتمو بغیر از سخت ورزش کردن و سخت رژیم گرفتنو  انجام نمیدادم تا جاییکه وقتی حرفیو میزدم یا تصمیمیو میگرفتم خواهرم میخندید و میگفت فریده فقط حرف میزنه عمل نمیکنه و منهم پذیرفته بودم که انسان مقتدری نیستم و این موضوع باعث شده بود تا حتی ۳ سال پیش هم دیگران منو هیچی حساب نکنن و هر کاری دلشون میخواست تو زندگیم انجام میدادن و خدارو شکر با آشناییم با آموزش های ذهنی اقتدار خودم و زندگیم تا حدود زیادی برگشته 

      اولین بار و تنها باری که تونستم ۶۷ کیلو بشم  ۱۰ سال پیش بود که یه رژیمی بر اساس گروه خونی گرفته بودم و در کنارش از قرص های لاغری هم استفاده میکردم با ورزش فراوان و سختی های زیادی که تو اون ۹ ماه متحمل شدم به کنار و اون‌ترسی که مدام بهم میگفت فریده تو ۶۷ کیلو شدی این یعنی یه کار غیر ممکن و این وزن به زودی برمیگرده چونکه حق تو نیست ،تو نمیتونی ۶۷ کیلو بشی چونکه استخون بندیت درشته ،چونکه بدنت شل میشه ،با اینکه من ۶۷ کیلو شده بودم ولی اون وزنو برای خودم  قبول نداشتم مطمئن بودم که اون وزن مال من نیست  و حق خودم  نمیدونستم و فکر میکردم یه کار اشتباهی صورت گرفته 

      الان که فکر میکنم متوجه میشم که هنوزم برای من رسیدن و موندن تو وزن ۶۷ کیلو کار نشدنی و سختیه حتی همون موقع که ۶۷ کیلو بودم ترس هام بیشتر شده بود  

      مثل اینکه من پا در منطقه ممنوعه ای گذاشته بودم که تمام آژیرهای وجودم به صدا در اومده بودن، وقتی آژیر بدنم به صدا در اومده بوده یعنی اون منطقه برای من مین گذاری و خطرناک تعریف شده 

      نمیدونم چه تعریف ترسناکی به ناخوداگاه من گفته شده که حتی نمیخواد و احساس امنیت نمیکنه که  نزدیکش هم بشه و منو یاری نمیده که وارد منطقه ممنوعش بشم

      شاید وزن ۶۷ کیلو براش زیبا تعریف نشده ،امن تعریف نشده ، لذت بخش تعریف نشده ،شاید بهش گفتن وزن نرمال مال فریده نیست ،اگر ۶۷ کیلو بشه بدنش زشت میشه ،صورتش زشت میشه ،چروک میشه،  کسی دوسش نداره ،فریده تپلش قشنگه ،صورت تپل زیباست ،با نمکه ،همه لپشو میکشن و نازش میکنن یا بهش توجه میکنن 

      شاید بخاطر جلب رضایت پدر و مادرش که اوایل بدنیا اومدنش دوست داشتن بچشون تپل باشه ،چاقیو قبول کرده ،شاید به قول پدرش ،فریده رو ببینید هیچ وقت مریض نمیشه و بدنش قویه ،یا مادرش که میگفت آفرین فریده سنگ هم میخوره ،بچه باید همه چیز بخوره تا زودتر بزرگ بشه 

      یا نمیدونم چی در درون من گذشته که هنوز بهش دسترسی ندارم که بفهمم چرا وزن نرمال و لاغر بودن برام تعریف های ترسناکی شده و دوست دارم خداوند بهم کمک کنه و پاشنه آشیلمو پیدا کنم اینها چیزهایی بود که به یادشون آوردم و بارها تو کامنتهام نوشتم 

       

      من مطمئنم که در مسیر درست هستم چونکه حالم خوبه ،امید و اطمینان و همینطور آزادی دارم ، خدارو شکر بار سنگین اضافه وزن چاقی ذهنیم خیلی کم شده  حتی حس میکنم کمتر از اضافه وزن جسمی که الان دارم ،میدونم به مرور تمام آلودگی های درونم تمیز و پاک میشه ،زمانیکه اضافه وزن ذهنیم کمتر بشه جسم من هم بسمت لاغر شدن بیشتر هدایت میشه 

      اولین تغییری که در دوره های لاغری با ذهن در ما بوجود میاد ،یکدفعه انگار اون حجم سنگینی که روی وجودم احساس میکردیم از وجودمون شل میشه ،انگار سالها تمام مغز و درونیات مارو بهم منگنه کرده بودن ،با آگاه شدن در این مسیر بیشتر قفل ها باز میشن  و بار سنگینی که مثل مورچه ها سالها با خودمون حمل کردیم و هر بار کیلومترها سقوط کردیم پایین از روی ما برداشته میشه  و این یعنی حس خوب و آرامش و آماده شدن برای قدم های بعدی 

      منهم میتونم مثل افراد متناسب لاغر بشم و از زندگیم لذت ببرم ،این حق الهی ماست که خوب و سلامت و در شادی و امنیت زندگی کنیم 

      خدارو شکر میکنم سایت تناسب فکری با قدرت هر چه تمام تر در حال پیشرفت کردنه و ما که مسافرهای این سایت هستیم هم داریم از همسفرشدن با همسفرهای عالی لذت میبریم در کنار یک استاد حرفه ای 

      ممنون برای این فایل عالی  

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 32 از 7 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/06/15 02:45
      مدت عضویت: 194 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 509 کلمه

      با سلام . در ابتدای نوشته م تشکر میکنم از استاد گرانقدر چقدر این متن و فایل فوق العاده بود .

      من قبل از ورود به مسیر لاغری با ذهن بارها و بارها وزن کم کردم و اکثر اونا هم رژیم و کم خوری و کالری شماری و دکتر تغذیه بود و بعد ازتموم شدن دوره ها  وزن من به سرعت برمیگشت سر جای اولش

       دقیقا مثل همان مورچه ای که با زحمت و سختی بار سنگینی را  از دیواری بالا میبرد و به محض یک اشتباه کوچک  بار از دهانش می افتاد و سقوط و مورچه می ماند و یک تلاش بی فایده 

      و حالا که خوب فکر میکنم من هم دقیقا همان مورچه بودم ، رژیم میگرفتم  ،  و خودم را از غذاها منع میکردم و هزار جور فشار و عذاب و سختی به خودم تحمیل میکردم ، 

      یادمه دقیقا قبل از اشنایی ام با لاغری با ذهن به یک دکتر تغذیه  مراجعه کرده بودم . تابستان بود و فصل هندوانه و من که عاشق این میوه اما متاسفانه جناب دکتر مرا از خوردن این میوه محروم کرده  ولی  خانواده میخوردند و من فقط نگاه ، من فقط حسرت

       خلاصه که تابستان تمام شد و حسرت خوردن آن میوه ی آبدار و خوشمزه به دل من ماند 

      این تنها یک نمونه از آن حسرت ها بود . و خدا میداند همین تحریمها و محدودیتها چه بر سر ذهن بیچاره ی من آورد و چقدر وزن ذهنی مرا زیاد میکرد

      الان که خوب فکر میکنم میبینم وزن ذهن من به اندازه ی تمام آن رژیمها ، محدودیتها ، حسرتها ، سرزنشها ،  عذابها و…  بوده

      واقعا اگر آن وقتها ترازویی وجود داشت که  میتوانست ذهن و افکار مرا بسنجد    شاید عددش  خیلی بیشتراز عددی بود که   وزن جسم مرا نشان می داد

      هر چقدر ما با روشهای غلط لاغر میشدیم به همان نسبت ذهن ما تحت فشار بود دقیقا مثل فنری که بخواهیم با فشار بکشیم و نگهش داریم  اگر  آن فشار گرفته بشه فنر به سرعت تمام بجای اولش بر میگرده

      این نشان میده که شخصی که با روشهای نا درست لاغر شده اتفاقا عدد چاقی ش خیلی زیاده . خیلی بیشتر از آن چند کیلویی که ترازوی زیر پایش نشان میدهد

      پس نتیجه می گیریم وزنی که روی ترازو نشان می دهد اصلا قابل اطمینان نیست

       اعدادی که دور بازو ، دور مچ  نشان می دهند اصلا قابل اطمینان نیست

       چون روشهایی که این اعداد نتیجه ی آنهاست هم اصلا قابل اطمینان نبودند

       

       چون به محض رها شدن همه آن اعداد و ارقام بهم می ریخت اما در روش صحیح لاغری  ،    معیار  سنجش ما حال و احساس ماست چیزی که در روشهای نا درست قبلی اصلا توجهی بهش نمی شد  

      اما در درسترین روش لاغری  از همان روز اول حال خوب ، بازگشت اعتماد به نفس ،احساس عالی ، ارامش ذهنی و هزاران مزیت دیگر که نشان از درستی هر چه بیشتر این مسیر است این است که قابل  اعتماداست بازگشت همه ی انچه که طی سالها از ما ربوده شده بود

      و کلام اخر

      در این مسیر معیار و محک من هرگز ترازو نیست و موفقیت من هیچ ربطی به ترازو نداره بلکه معیار و موفقیت من حال و احساس منه که بسیار عالیه و آرامش ذهنی که از بدو آشناییم به این مسیر دارم

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 15 از 3 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آرمیتا صدیقی
      1400/06/14 15:15
      مدت عضویت: 68 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 525 کلمه

      نکات فایل اموزشی وزن ذهن شما چقدر است؟!

      عددی که ترازو به من نشون داد،فهمیدم که من فقط باید ۵ کیلو کم کنم.(از لحاظ جسمی) اما من باید ۱۰ کیلو کم کنم (از لحاظ ذهنی) چرا؟چون ترموستات ذهنی من روی همون ۶۵ کیلو مونده…مقدار اضافه وزن من توی ذهنم همون ۱۰ کیلو هست.

      مثال مورچه به وضعیت افرادی که چاق هستند خیلی شباهت داره.چرا مورچه هر بار میوفته؟ چون وزن باری که با خودش داره از خودش بیشتره.و حالا چرا فرد چاق بعد از روش غیرذهنی که به لاغری میرسه دوباره چاق تر میشه؟ چون وزن ذهنی اون از وزن جسم خودش بیشتره.یعنی شاید من ۵۵ کیلو هم بشم اما ترموستات ذهنی من روی همون ۶۵ کیلو مونده‌پس من باید اون رو تغییر بدم و از لحاظ ذهنی عوص بشم و ۵۵ کیلو رو باور و تایید کنم.

      وزن جسم رو هرجور شده میشه کم کرد.اما وزن ذهن رو چطور؟!

      ((ترازو زیر پای منه،اگر یک ترازو روی ذهن من بزارن اون موقع سنجش وزن من درست از اب در میاد))ترازو اگر روی ذهن من قرار بگیره میزان افکار و عادات چاق کننده من رو نشون میده و این وزن درسته نه عددی که روی وزنه میبینم.

      من از بالا به پایین چاق شدم(یعنی اول ذهنم افکار چاق کننده داشت،بعد وارد جسمم شد) پس باید از بالا به پایین هم لاغر بسم(یعنی اول ذهنم افکار لاغرکننده ایجاد کنه و بعد وارد جسمم بشه)

      کاهش وزنی که ترازو نشون میده قابل اعتماد نیست! مگر اینکه از لحاظ ذهنی باشه..البته وقتی از روش ذهنی استفاده کنی نیازی نداری که بدونی چند کیلو هستی یا چه سایزی داری.چون انقدر درگیر حس خوب و ارامش میشی همه چیز یادت میره..! اینکه چرا وارد سایت شدی رو هم فراموش میکنی..

      شما گفتید بنویسم : زمانی که اضافه وزن داشتم چه مقدار فشار ذهنی تحمل میکردم؟ و زمانی که برای رفع اضافه وزن از روش های مختلف استفاده کردم چه فشار ذهنی رو حمل میکردم؟

      راستش من وقتی ۶۵ کیلو هم بودم احساس خیلی چاقی نمیکردم.گاهی توی وجودم دوست داشتم لاغرتر باشم یا صورتم زاویه داشته باشه،اما اقدام انچنانی براش نکردم.و هرچی دوست داشتم میخوردم کسی هم بهم نمیگفت چاقی یا لاغر! همه میگفتن تو خوب و معمولی هستی ولی وقتی زد به سرم و رژیم سختم رو شروع کردم دیگه روزهای جهنمی شروع شد دائم روی ترازو بودم، خودم رو سایز میکردم،مشغول پخت و پز غذای مخصوص خودم بودم و …پشت کار و اراده اهنین هم داشتم چون من اون موقع لاغری رو با تمام وجودم میخاستم و یکی تز دلایل خسته نشدنم همین بود.به عشقِ لاغری هررررکاری میکردم.اما حالا چرا نمیکنم؟ حالا چرا لیز خوردم؟ لیز خوردم اما هنوز توی مسیرم(حرف صبا یادم نمیره..توی لایو گفت: لیز خوردن هم خودش یک مسیره.پس ما چرا ادامه ندیم؟)

      کاهش وزن جسمی فقط فشار ذهنی من رو بیشتر میکنه یعنی بین کاهش وزن جسمی و فشار ذهنی رابطه عکس وجود داره ولیکاهش وزگ ذهنی فشار ذهن رو هم کم میکنه چون ارامش و خیالِ راحت داری .

      نکته ای که اخر فایل گفتین هم توجه من رو جلب کردچون این روزها داشتم اصافه کردن خودم رو تایید میکردم اونم با گفتن اینکه من از خیلی ها لاغرترم و خداروشکر که مثل خیلی ها نیستم…ولی حالا من رو اگاه کردین و سپاسگزارم سپاس فراوون بابت این فایل و سایت فوق العادتون

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 19 از 4 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/06/14 11:58
      مدت عضویت: 762 روز
      اندازه متن
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 596 کلمه

      باعرض سلام خدمت استاد عزیزم ودوستان متناسبم ،مرسی استاد فایل خیلی عالی بود ،بله همن طوره وقتی بدنمون چاقه این نشانه ی چاقی چند برابر ذهنمونه وشماره ی روی ترازو فقط اضافه وزن ودر واقع وزن بدنمون رو نشون می ده ووزن ذهن چاقمون خیلی بیشتر از اینه وواقعا خوشحالم که از ماتعهد گرفید که نریم روی ترازو من که راحت شدم چون استرس اینکه چند کیلوم رو ندارم وبرام مهم نیست چند کیلو لاغر شدم واین در حالیکه که ترازو توی خونه زیر کابینت وهمیشه چشمم بهش میوفته واصلا کنجکاو نمی شم خودم رو وزن کنم وحتی وقتی بقیه اعضای خانواده خودشون رو وزن می کنن اصلا تحریک نمی شم چون ارامشی رو کسب کردم که اصلا حاضر نیستم از دستش بدم ومن به اون دوست عزیزی که به واتس اپ پیام دادن وسوال پرسیدن بهشون پیشنهاد می دم توی دوره ی ورود به سرزمین لاغرها شرکت کنن همون یک دوره کافیه برای لاغری همیشگی وهر چقدر بیشتر درش بمونی درهای بسته ی بیشتری جلوی روت باز می شه خیلی دیدگاهت به دنیای اطراف ،دوستان ومسائل عوض می شه به آرامش ولذتی درونی دست پیدا می کنی که حاضر به از دست دادنش نمی شی درک می کنی که چقدر زندگی زیباست وارزشمند هستی چون برات راجب این دوره سوال پیش اومده پس حس درونیت ودر واقع خدا تو رو هدایت کرده پس با اطمینان وارد شو وخودت رو از بند اینکه چند کیلوم وچقدر باید لاغربشم رها کن وزندگی کن من نزدیک دوسالی می شه به این دوره هدایت شدم ودر بدترین شرایط روحی وجسمی بودم بشدت بیمار بودم وحسم ودرونم من رو به این دوره هدایت کرد وقتی من در دوره شرکت کردم اصلا هدفم لاغری نبود فقط می خواستم تغییر کنم ومی دونستم مشکلی دارم ومی خواستم از اون شرایط بدی که درش زندگی می کنم نجات پیدا کنم وخدا جواب من رو داد وباشرکت در این دوره زندگیم متحول شد وروابطم بهتر شد وروز به روز بهتر وبهتر شدم ویه جوری شده که همسرم از اون اشخاصیه که به خرید اینترنتی اعتماد نمی کنه ولی تغییرات روحی من رو اول دید وبعدش جسمی هر چند وقت یکبار بهش می گم یه دوره ی جدید می خوام شرکت کنم بدون هیچ اعتراضی پولش رو واریز می کنه ،من قبل از شرکت در این دوره بارژیمهای سخت خیلی به خودم فشار می اوردم وباسختی فقط چند کیلویی کم می کردم وبعد بقیه اش برمی گشت ویادمه هر وقت بخاطر مشکل جسمانیم می رفتم دکتر وبهم می گفتن که فقط ده درصد از وزنت رو کم کنی حله وخوب می شی واین توی ذهنم خیلی بیشتر بود وبرام غیر ممکن بود ولی الان شاید پنجاه درصد وزنم رو کم کرده باشم بالذت وشادی وبدون هیچ محدودیتی من دو ماه پیش رفتم خرید ولباس باسایز ۴۰ می پوشیدم والان با سایز ۳٨ هم می تونم بپوشم وهمکارام همش می گن چطور لاغر شدی ،چکار می کنی حتما ورزش سنگین انجام دادی ومن باخنده می گم نه والا بخاطر بچه داری فرصت ورزش کردن رو ندارم واصلا جوابی ندارم برای اینکه براشون توضیح بدم که چطور لاغر شدم نه رژیم گرفتم نه ورزش ،از ر غذایی که دوست دارم می ورم ولاغر هم می شم این یعنی لاغری با ذهن ،استاد در مورد سایتم بگم که نه فقط جای اعتماد برای چاقها برای لاغریه می تونه توی مسائل مختلف زندگی بهمون کمک کنه من دیشب حالم بد بود وروی بدنم تاثیر گذاشت وبرای اینکه آروم بشم وبتونم حالم رو خوب کنم روی تخت خوابم دراز کشیدم واین فایل شما رو نگاه کردم وفکر کنم تانصفه نرسید که من خوابم گرفت والان صبح از دیروز خیلی بهترم

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 20 از 4 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/06/14 09:55
      مدت عضویت: 653 روز
      اندازه متن
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 659 کلمه

      سلام🙂

      چقدر نوشته ابتدای فایل اونم قسمتهای مربوط به دوران کودکی ناراحت کننده بود چقدر حرف دیگران و نظرشون از همون بچگی اعتماد به نفس ما رو کم کرده و چقدر روشهایی که استفاده میکنن تا کسی به زور لاغر بشه زجر آور و تحقیر کننده است

      الان در کشورهای پیشرفته دنیا کتک زدن بچه ها کودک آزاری محسوب میشه و هر کسی اونو انجام بده مجرم هست و میتونی با دیدن این صحنه به پلیس زنگ بزنی به خاطر اثرات نامطلوبی که بر روح و روان کودک میذاره.از اون دردناکتر کتک خوردن به خاطر چاقیه به خاطر پرخوری…آخه چه گناهی داره اون بچه ….من مادر با طرز فکر اشتباهم اون رو چاق کردم من خواستم مادریم رو ثابت کنم و مورد تایید بقیه باشم که به بچه ام میرسم و وزن و قد بچه ام بالاتر از نموداره

      ما ها هستیم که عاشق بچه های تپلیم دلمون قنج میره برای چینهای دست و پاشون و اینطوری تایید میکنیم تپلی رو در ذهن اون مادر و اون بچه

      کادر درمان و پرسنل مراکز بهداشتی هستن که اگه وزن بچه ات کم باشه به مادر تذکر میدن داروی تقویتی پیشنهاد میکنن بچه ات رو به دکتر معرفی میکنن و…

      بچه من همیشه در نمودار وزن پایینتر از اونی بود که نرمال هم بود وموقعی که برای واکسن مراجعه میکردم و قد و وزنش رو میگرفتن وقدش عالی ولی وزنش یه کوچولو کمتر از نرمال بود تذکرها شروع میشد….خانم دکتر شما که خودت میدونی…دیگه شما چرا؟  ؟؟  و من برای اینکه این حرفها رو نشنوم خودم ماه تا ماه نمودار بچه ام رو روی اون چارت رسم میکردم و فقط واکسن تا واکسن بچه ام رو میبردم مرکز بهداشت …

      الان که پسرم ۱۵ سالشه قد بلند داره با یه اندام کاملا متناسب که از تمام گروههای غذایی هم میخوره ولی به اندازه نیازش

      برای همین الانم وقتی مراجعی درباره کمبود وزن بچه اش ازم مشاوره میگیره و از بی اشتهایی بچه اش گله داره و درخواست داروی تقویتی داره اگه قد و دور سر خوب باشه فقط مادر رو دلگرم میکنم که نیارگزی به داروی تقویتی نیست و نیازی به هیچ زور و اجبار هم برای غذا دادن به بچه ها نیست و اون بچه کاملا طبیعی رفتار میکنه و در دوران نوجوانی همه چی روی علتک می افته

      تنها جایی که میگن چاقی تو از ذهن تو شروع میشه و روند لاغر شدن باید از بالا به پایین باشه این سایته و برای متناسب شدن ذهنی نیازی به اینهمه رنج و سختی و محدودیت و نخوری و ورزش نیست.

      منم شاید قبلنا وسوسه میشدم که رژیم و ورزش بگیرم مخصوصا وقتی میدیم که کسی در مدت کوتاهی وزن زیادی رو کم میکرد و بارها ذهن من خواسته منو نا امید کنه از لاغری با ذهن ولی من از بسکه از رنج و محدودیت رژیمها خسته بودم یا هزاران بار در اطرافیانم از دوران نوجوانی افرادی رو در فامیل و آشنا دیده بودم که با رژیم سخت و عجیب غریب حتی ۲۰ تا ۳۰ کیلو از وزنشون رو کم کردن ولی باز هم هنوز چاقن چون تمام اون وزنها بلکه بیشترش برگشته و میدیدم که اینهمه رنج و سختی بی فایده بوده یا حرص و ولعی که اونا بعد از رژیم گرفتن داشتن رو میدیدم …همه اینها باعث میشد نخوام در کنار لاغری با ذهن رژیم بگیرم یا لاغری با ذهن رو رها کنم

      از طرفی دیدن شما به عنوان نفر اول این مسیر و اینکه از همه انواع غذاها میخورین و لذت میبرین و متناسب هم هستین و اتفاقا در حال متناسبتر شدن هم هستین انگیزه ای هست که ادامه بدم…

      به قول شما حالت هم که بد باشه و نا امید باشی به خاطر توجهی که به چاقی داشتی حالا یا به خاطر حرف دیگران یا به خاطر توجهات خودت وقتی میای توی این سایت و فایل گوش میدی و تمرین مینویسی کاملا حالت خوب میشه و این خیلی عالیه و جای شکر گزاری زیادی داره که افراد چاق به راحتی میتونن دلخوریهاشون و درد دلهاشون و تجربیاتشون رو به اشتراک بذارن بدون نگرانی و ترس از قضاوت شدن👌👌👌

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 14 از 3 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/06/13 22:54
      مدت عضویت: 166 روز
      اندازه متن
      محتوای دیدگاه: 272 کلمه

      به نام خدایی که راه رو نشونم میده

      سلام به استاد عزیز و دوستان همراه

      به به عجب فایلی بود. وقتی دیدمش چه لبخند پهنی صورتم رو گرفت.  چقدرررررر قشنگ بود. چقدر عالی توضیح میدین. وزن جسم یا وزن ذهن؟ واقعا عجب نکته ای استاد. خیلی عالی بود. من اونجایی که با رژیم ۱۵ کیلو کم کرده بودم و خدا رو بنده نبودم از ذوق، درواقع فقط وزن جسمم رو کم کرده بودم که بیشتر از اون بهم برگشت دیگه. همینه که گفته بودین ما باید چاقی ذهن رو درمان کنیم نه اضافه وزن جسم رو. ذهن چاقمون، باعث اضافه وزن جسم میشه، ذهن هم که لاغر بشه به همون نسبت جسم متناسب میشه. 

      ترازو وزن جسم رو نشون میداد و من هربار خوشحال که عدد کوچکتری رو می بینم. اما غافل از اینکه اون ترازوی چاقی- لاغری ذهنم کفه چاقیش هنوز سنگین و پایینه. 

      درواقع من فقط اضافه وزنم رو خودآگاهانه با مُسکن کم میکردم درحالی که چاقی ناخودآگاهم سفت و سنگین تو اون یکی کفه ترازو خودنمایی میکرد. حالا هرقدررر عدد ترازویی که روش می ایستم کم بشه تا وقتی ترازوی چاقی لاغری ذهن درست نشه، فایده نداره. پس همه وزن هایی که تا الان بهشون رسیدم رو دستاورد نمیدونم و تنها زمانی که از این مسیر، ذهنم تمیز بشه از فرمول های چاقی، ممکنه برم روی ترازو و اونوقت به خودم افتخار میکنم بابت دستاورد عالیم. اونوقته که می تونم بگم من لاغر و متناسب شدم. چون میدونم قبل از کاهش وزن جسمم که نمودش روی ترازو هست، چاقی ذهنم درمان شده و کوچولو کوچولو کفه چاقی بالا اومده و سبک شده. من منتظر اون روزم

      بی نظیر بود استاد این فایل، بی نظیر

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 7 از 2 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/06/13 15:19
      مدت عضویت: 587 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 562 کلمه

      سلام استاد عزیز ، خیلی ممنونم بخاطر این فایل ، خیلی عالی بود ، شروع روز اول هفته با این فایل فوق العاده س ، من عاشق شنبه ها هستم ، شروع هفته را خیلی دوست دارم و همیشه روز شنبه منتظر خبرهای خوب هستم ، امروز هم که ساعت ۸ بیدار شدم به خدا گفتم اول صبح شنبه خبر خوب چی داری ، بعد اومدم تو سایت و این فایل دیدم ، حالم عالی شد ، واقعا استاد سایت تناسب فکری تنها جاییه که حال آدم چاقو خوب میکنه و برای آدم یک روز پر انرژی میسازه ، اینقدر تو سایت و دوره ها به آدم انرژی و احساس خوب میده که من اصلا نفهمیدم که چطور ۱۸ ماه گذشته ، واقعا برای ذهن چاق فرقی نمیکنه که ۱ کیلو اضافه وزن داری یا ۵۰ کیلو نتیجه اش جسم چاقه ، من وقتی وارد دوره شدم آرزوم بود ۵ کیلو کم کنم و میگفتم اگه من فقط یک سایز هم کم کنم راضی هستم به شرطی که دیگه برنگرده از بس سالهای زیادی از عمرم در حال وزن کم کردن با زجر و سختی بودم ولی همه مثل آب خوردن با مقداری بیشتر تو یکماه برمیگشت ، من سالها اول هر ماه خودمو وزن میکردم یعنی سالی ۱۲ بار و عدد وزن ۸۰ همیشه تو ذهنم نقش بسته بود که اگه یک ذره بالا رفته بود دیوونه میشدم یا اگه ۱ یا ۲ کیلو پایین رفته بود یه ذره خوشحال میشدم اما میدونستم ماه بعد دوباره میره رو ۸۰ حتی ماه بعد سختر کار میکردم صبح استخرمیرفتم عصر بدنسازی ، به شدت به خودم فشار میآوردم که این۲ کیلو کم شده را حفظ کنم ولی نتیجه همونی میشد که تو ذهنم نقش بسته بود ، همیشه با متر خودمو اندازه میگرفتم اینقدر کیپ میگرفتم که نیم سانت کمتر باشه و خوشحال بشم ولی وقتی میرفتم رو ترازو خوشحالی لحظه ایم به باد میرفت ، واقعا گل گفتید که ملاک چاقی ما عدد ذهنمونه نه عدد ترازو ، تا چند ماه پیش عدد ۸۰ تو ذهنم هنوز خودنمایی میکرد که چقدر از۸۰ رفتم پایین ولی چون تعهد هم داده بودم که رو ترازو نرم کم کم بیخیالش شدم به خودم گفتم دیگه مهم نیست که وزنم چقدر پایینتر رفته ،  مهم اینه که حالم با جسم فعلیم خوبه ، حتی از متر هم تا الان استفاده نکردم که سایزم چقدر کم شده فقط وقتی رفتم لباس بخرم دیدم سایزم کم شده ، الان حالم با خودم خیلی خوبه ، من نمیدونم تا کی این مسیرو ادامه بدم اصلا زمان نداره چون سبک زندگیم شده ، خیلی وقتها دیگه به ایده الم هم فکر نمیکنم ، میگم تهش اینه که بهش میرسم مهم اینه که آرامش دارم چون اینجا ، سایتی با این محتوا جای امنیه و من چاق چون آرامش دارم احساس امنیت میکنم ، امروز صبح تو باشگاه دیدم که بچه ها چقدر درگیر وزن و سایز هستن و اعصابشون بهم ریخته بود ، به مربی گفتم این ترازو بندازید بیرون و برنامه ورزشی را فقط بر اساس سلامتی  و نشاط بنویس ، میگفت ای کاش همه مثل تو فکر میکردن اصلا درگیر وزنو سایز نیستی ، چقدر تو راحتی ، همیشه هم شادی ، استاد همه این حال خوب و رهایی را مدیون این سایت و آموزشهای خوبتون هستم ، خدا شکر بابت این امنیت بابت این حال خوب بابت این استاد بینظیر ، همه چیز عالیه ، خدایااااا شکررررررت

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 33 از 7 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/06/12 19:28
      مدت عضویت: 735 روز
      اندازه متن
      محتوای دیدگاه: 207 کلمه

      سلام استاد گرامی و دوستان متعهد

      در این روزهای کرونایی دلگرمی و نقطه امن من سایت تمام کارهام انجام میدم که هر چه سریعتر بیام تو سایت البته تازگیها یکم صدای اطر افیانم در اومده که مامان چه قدر تو گوشی هستی 

      استاد زمانیکه هنوز لاغر بودم چاق بودم و زمانیکه وزن کم میکردم اصلا خوشحال نبودم مثلا اگر ۱۰۰ بودم و ۵ کیلو کم میکردم میشدم ۹۵ باز هم خودم ۱۰۰ میدیدم ولی الان که رو ترازو نمیرم و یک شلوار میبینم که اندازم شدم اصلا ناراحت نمیشم و یک لحظه هم فکر نمیکنم که شلوارم مثلا دوباره تنگ خواهد شد 

      دیدن افراد لاغر برای من فقط حسرت بود ولی الان میدونم من هم به راحتی به اون نقطه میرسم

      استاد مادرم به من باور چاقی دادن و من هم به فرزندم باور عینکی شدن هنیشه از بچگی بهش میگفتم عقب بشین عینکی میشی

      و استاد میخواستم بدونم که ایا باور میتونه در طاس شدن هم تاثیر بزاره خیلی ممنون میشم پاسخم بدید از انجا که شما سالهاست در این زمینه یعنی موضوعات ذهنی کار میکنید ممنون میشم پاسخ من بدهید

      یادم سوم دبیرستان بودم و دو تا موم سفید شدم و خیلی گریه کردم چون خودم پر از موهای سفید میدیدم و همین تصور باعث شد روند سفیدی موهام بیشتر بشه

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 4 از 1 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        ehsan.hemati135600@gmail.com
        1400/06/13 07:19
        مدت عضویت: 322 روز
        اندازه متن
        همیار لاغری
        محتوای دیدگاه: 197 کلمه

        سلام بر شما دوست عزیز و استاد گرامی من خودم از 20 سالگی موهایم سفید شد ودر 30 سالگی تقریبا بیشتر موهام سفید بود و همیشه باور داشتم که موی سفید ارثی است اما خوشبختانه با آشنایی با استاد و تمرکز بر نقاط مثبت در سن 45 سالگی موهای سرم دارد دوبارهمشکی می‌شود واین باعث تعجب نزدیکانم شده و همیشه میپرسن که چطور امکان دارد و من بیشتر سکوت میکنم چون میدانم برای آنها قابل درک نیست 

        ولی با توجه به آنچه که می‌خواهید حتما برای شما اتفاق می افتد 

        من در یک کتاب خوندم که چندین نفر افراد سالمند را که آلزایمر داشتن به یک منطقه بردن که مثل زمان جوانی اونها منطقه رو آماده کرده بود و در اونجا اصلا اینه به کار نبرده بودن بعد از چند وقت افراد با توجه به عکسهای که از جوانی آنها به در ودیوار زده بودن  جسم آنها دوباره داشت جوان میشد و موهای آنها مشکی و چین وچروکهای صورت آنها بهتر شده بود واز نظر سلامتی خیلی بهتر شده بودن 

        پس تمام اینها فقط به فکر ما بستگی داره و بهتره که همیشه به بهترین فکر کنیم تا بهترین خودمان شویم آنچه که برای آن به این دنیا آمده ایم

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
        امتیاز: 10 از 2 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          1400/06/13 15:28
          مدت عضویت: 587 روز
          اندازه متن
          محتوای دیدگاه: 72 کلمه

          با سلام و آرزوی موفقیت برای شما دوست عزیز ، بهتون تبریک میگم که با قدرت ذهن تونستید موهاتونو به سمت مشکی ببرید ، منم خیلی درگیر این موضوع هستم ، با خوندن کامنت شما خیلی انرژی گرفتم خیلی ذوق کردم به خودم گفتم دیدی میشه اگه ایشون تونسته پس منم میتونم موهامو مشکی کنم ، انشاله یک روزی هم منم بیام اینجا نتیجه موهامو بنویسم و انگیزه ای بشم برای دیگران

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
          امتیاز: 5 از 1 رأی
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/06/12 18:56
      مدت عضویت: 213 روز
      اندازه متن
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 420 کلمه

      سلام به استاد عزیزم و همه عاشقان لاغری.

      بله من هم قبلا با کلی از روشهای دیگه خودمو لاغر کردم و در چند قدمی وزن ایده آلم بودم ولی همش استرس داشتم همش نگران بودم که نکنه دوباره چاق بشم یا حالا چجوری نگهش دارم این وزن جدیدمو یادمه وقتی لاغرشده بودم با رژیم سر کار میرفتم و همکارای متناسبم حقوقشونو میدادن به مانتو ولی من نمیخریدم و همش ازم میپرسیدن خوب تو چرا مانتو نمیگیری خسته نشدی از این مانتو تو که الان لاغری یه دوستی داشتم اون خیلی چاق بود و حتی منو به راحتی بلند میکرد بهم میگفت من به جای تو بودم تمام پولمو میدادم به خریدن مانتو درحالی که از درگیری ذهنی من خبر نداشتن و صاحب کارم که کلی با هم دوست بودیم بهم میگفت تو چرا قیافت نگران انگار مشکلی داری و وقتی بهش میگفتم من میترسم چاق بشم تعجب میکرد میگفت تو که لاغری چراباید نگران باشی و آخرش من مانتو نخریدم بعد اینکه از اونجا اومدم بیرون کلی چاق شدم و اصلا روم نمیشد برم اونجا خجالت میکشیدم از هیکل خودم وکلی بعد اون چاق شدم دوبرابر وزن قبلیم .ولی از وقتی وارد این سایت شدم و خدا منو هدایت کرد کلی ذوق دارم انگار روزها برام زودتر میگذره از بس خوشحالم و اشتیاق دارم چون میگن اگه برات زمان عالی بگذره لحظات زود میگذره و برای من هم همین طوره و الان که میرم بیرون همش چشمام دنیبال اینکه مانتو بگیرم کلی ذوق میکنم و مانتو با سایز خودم که خیلی کوچیک شده رو با اطمینان میخرم چون مطمئن هستم دفعه بعد سایزم از این هم کمتر میشه باورتون میشه قبلا حتی چند کیلو وزنم میومد پایین اصلا دوست نداشتم برای خودم لباس بخرم یا لباسامو تنگ کنم ولی تو این مسیر و با لاغری با ذهن از همون ابتدا که لباسام برام گشاد میشدن از ذوق لاغر شدن زود چرخ خیاطی رو میاوردم و لباسمو تنگ میکردم و اعتماد و اطمینانم به اینکه لاغرتر از این هم میشم باعث شده بود خیالم راحت باشه چون اعتمادی که من به شما وسایتتون دارم و به خدا دارم که منو هدایت کرده باعث شده من آرامش داشته باشم که دیگه من تا آخر عمر متناسب میمونم و دیگه از این به بعد دیگه من لاغر و متناسب به دنیا اومدم.واصلا خودم رو وزن نمیکنم فقط از گشادی لباسام میفهمم واقعا ازتون ممنونم که این سایت برای من و تمام کسایی که عاشق لاغری هستن و واقعا این چاقی باعث نابودی اعتماد به نفسشون شده تشکرکنم.واین راه دریچه امیدی شده برای همه ما.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 13 از 3 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/06/12 18:00
      مدت عضویت: 745 روز
      اندازه متن
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 651 کلمه

      با سلام به استادعزیز و دوستان هم مسیر

      دوران چاقی ماها شاید با هم تفاوت هایی داشته باشه اما رسیدن به تناسب ذهنی ما مشابه هم هستش.

       من در دوران مدرسه لاغر اندام بودم و تا قبل از ازدواج کاملا متناسب بودم بعد از ازدواج و بعد از دوران بارداری در اثر باورهای اشتباه و پذیرفتن اون باورها چاقی من شروع شد و کم کم ترس من از چاقی شروع شد به نظر خودم نوع خوردنم تغییر زیادی نکرده بود ولی هر بار برای کنترل فرزندم به مرکز بهداشت می رفتم وزنم افزایش پیدا کرده بود.

       

       یادمه مسئول کنترل وزن بهم گفت خانم یه ترازو بگیر مرتب خودتو چک کن و نوع خوردنتو کنترل کن. و این شروعی برای روزهای استرس زای من شد.مدتی بعد ترازو خریدم و دیگه تموم وقتم با ترازو می گذشت، اول صبح بعد از بیداری، قبل از خواب، قبل از مهمانی رفتن، بعد از مهمانی، قبل از مسافرت، بعد از مسافرت، شروع مدارس، اول تعطیلات عید، تعطیلات تابستون و خلاصه اونقدر این ترازو بهم استرس می داد که اگه یه تکه کیک یا بستنی می خوردم حس می کردم یک کیلو چاقتر شدم حتی گاهی می گفتم وقتی میرم مسافرت شلوارم واسم تنگ میشه و دکمه اش بسته نمیشه و همین اتفاق واسم می افتاد.

       

      شروع کردم به رژیم گرفتن انواع واقسام رژیم ها رو امتحان کردم از طریق دوستان، رژیم های اینترنتی، رژیم دکتر تغذیه و…

      با رژیم دکتر… به وزن دلخواهم رسیدم خیلی سختی کشیدم، کارم فقط وزن کردن خوراکی ها و کالری شماری بود تازه کنارش ورزش هم می کردم،چند تا رژیم رو با هم ترکیب می کردم که قوی تر جلوی خوردنم را بگیرم.

       چای لاغری و دمنوش و کپسول لاغری و دستگاه ورزشی دراز ونشست و دوچرخه ثابت و… اما هیچوقت نتونستم وزنم را ثابت نگه دارم با هزار زور و ترفند لاغر میشدم یه هفته مسافرت می رفتم همش برمی گشت، چند وعده غذا با سفره خانواده می خوردم همه ی وزنی که کم کردم بر می گشت همیشه می گفتم سرعت لاغر شدنم مثل حرکت یه ماشین قراضه قدیمیه وسرعت چاق شدنم قطار سریع السیر تا این که با سایت تناسب فکری اشنا شدم و در دوره لاغری ذهنی شرکت کردم یادمه اوایل جزوه استاد سوال پرسیدن که شما چاق هستید یا اضافه وزن دارید؟؟

      اونروز گفتم یعنی چه این سوال که یکی هست و پاسخشم یکیه!! اما همانروز با توضیحات استاد متوجه شدم اشتباه کارم کجاست دنیای دیگه ای به روم باز شد و فهمیدم علت تموم چاقی من چاقی ذهنی هست اضافه وزن من طی این سال ها۱۶ یا ۱۷ کیلو نبوده بلکه ذهن من به اندازه وزنی که هر بار روی ترازو می دیدم چاق بود هر بار که روی ترازو می رفتم و فکر می کردم نسبت به ماه قبل۲کیلو اضافه کردم در واقع کلا اون وزنی که ترازو نشون می داد در ذهن من سنگینی می کرد.

       

      چاقی ذهنی واقعا مثل خوره در جون من نفوذ کرده بود هیچوقت از خودم راضی نبودم، اگه تکه ای کیک یا یک بستنی می خوردم عذاب وجدان منو خفه می کرد. از ترس خوردن و چاق شدن هیچوقت لذتی از مسافرت و جشن و… نمی بردم. از خرید کردن و ورفتن تو اتاق پرو بیزار بودم چون اونجا بود که از هر مدل لباسی که خوشم میومد نمی تونستم بخرمش یا نوع بزرگش بود که ظرافت و زیبایی نداشت و واسم جذابیتی نداشت.

       

      خدا را شکر در طی دوره تناسب فکری و گوش دادن به فایل های لاغری ذهنی پازل های لاغری رو دونه دونه چیدم و با تکرار و تمرین و عمل کردن به فایل ها تونستم به وزن دلخواهم نزدیک و نزدیک تر بشم

      بدون هیچ استرسی، بدون هیچ فشاری بدون اینکه لذت خوردن هیچ خوراکی تو دلم مونده باشه. 

      هر جا نیاز داشتم خوردم هیچ برنامه و رژیمی نداشتم هیچ فشاری تحمل نکردم و به انچه می خواستم دارم می رسم خوشحالم که تصویرم به عنوان شگفتی ساز در جمع افرادی که رویاشونو به دست اوردن قرار گرفته. خدایا شکرت

      لاغر شدن آسان ترین کار دنیاست.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 25 از 5 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      1400/06/12 16:18
      مدت عضویت: 590 روز
      اندازه متن
      محتوای دیدگاه: 254 کلمه

      ترازو زیر پای شماست !!

      با سلام ..

      نکته ی اول اینکه واقعا هرجایی باشی در سایت تناسب فکری حالت خوب میشه و این فوق العاده است.

      من جمع وزنی که کم کردم با استفاده از روش های مختلف حدود ۳۷ کیلو میشه ..

      من سال ۹۷ با لاغری با ذهن آشنا شدم .اون موقع ۷۸ کیلو بودم و چند ماه بعدش تونستم ۶۹ کیلو بشم با ۳ سایز کاهش وزن ..از اون موقع دیگه روی ترازو نرفتم و به مسیرم ادامه دادم دوره رو انجام دادم ، تکرار کردم ، دوره ی پاکسازی استفاده کردم اما چند روز پیش دیدم لباسم تنگ شده و تعجب کردم و روی ترازو رفتم و دیدم من ۷۸ کیلو هستم !!!!!

      خوب اولش ناراحت شدم که این همه تلاش کن بعد تازه برس به جایی که شروع کردی؟؟!!

      ولی ته دلم میدونستم که من باید ادامه بدم..

      انقدر ادامه بدم که بالخره به چیزی که دوست دارم برسم..

      خلاصه که کلی فکر کردم که ایراد کار کجا بوده و به چیزی نرسیدم 😅

      ولی گفتم دوباره شروع میکنم ، راه که درسته و حتما نتیجه هم وجود داره برای من پس دوباره میخوام شروع کنم ، این بار بهتر از قبل و ادامه بدم…

      این فایل برای من آرامبخش بود ..و تاییدی که آره تو حتما باید ادامه بدی ..مثل اون مورچه ای که صدها بار میوفته زمین ولی باز ادامه میده ..اصلا گزینه ای به اسم ولش کن ، بی خیال و نشد در وجودش نیست..

      من هم مثل اون مورچه تلاش کردم ولی الان برگشتم سرجای اولم و از اول شروع میکنم..

       

      برام آرزوی موفقیت کنید 🤩

       

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 13 از 3 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم